457- تماشاچی‌ها

دست کم 20 سال است که از دیدن مسابقات ورزشی و به طور خاص فوتبال‌زدگی، رویگردان شده‌ام. مگر این که ورزش پایه مانند دو یا شنا یا ژیمناستیک یا چیزی شبیه آن، در حد اعتدال ببینم. هرچندماه یکبار. اما چنین دریافته‌ام که فوتبال یا به عبارت کلی، نظام ورزشی یک کشور، می‌تواند به‌خوبی نشانگر فرهنگ و اقتصاد و سیاست و روحیات مردمان و مسوولان آن کشور هم باشد.

مثلا در همین دبی، بسیار کم پیش می‌آید که یک خاورمیانه‌ای را در حال ورزش صبحگاهی ببینید. ولی این کار برای یک زن یا مرد اروپایی همانقدر عادی شده است که مسواک‌زدنش. تفاوت بدن‌ها هم کاملا نشانگر تفاوت فرهنگ‌هاست. بسیار کم پیش می‌آید که یک شهروند اروپایی جوان یا میان‌سال، بدقواره باشد. اما «بعضی‌ها» که می‌شود حدس زد معمولا از کدام کشورها هستند آن‌قدر بدقواره‌اند که معلوم است بیشترین سوزاندن کالری‌شان احتمالا زمانی است که داخل خودرو می‌نشینند یا پیاده می‌شوند. دیگر بعد از آن مواد غذایی است که وارد بدن مبارک می‌شود تا زمان خواب.

تماشاچی‌های ورزشی هم نشان‌گر روح کلی مردم آن کشور هستند. مثلا تماشاچی ایرانی فوتبال را در نظر بگیرید. خودش ورزش نمی‌کند، اهل کرکری و رجزخوانی است، به هیچ وجه تحمل باخت را ندارد، دوست دارد با دعای خیر او تیمش برنده شود، تمام خوبی‌های یک بازیکن را با یک اشتباه فراموش می‌کند و کاش فراموش کند، تا چهارتا فحش ناموسی ندهد دلش خنک نمی‌شود، تخریب‌گر است، به هیج وجه اهل تشویق مداوم تیمش نیست. حاضر است سر به تن هیچکسی نباشد تا تیمش یک گل بزند، نیمکت‌نشینی بازیکن محبوبش برایش ناگوارتر از سقوط هواپیما و زلزله و سیل است، منتظر  که صحنه‌ای خلق شود و هیجانی در او ایجاد شود، بعد که این تب فروکش کرد دوباره سکوت است و سکوت تا صحنه‌ای دیگر و تبی دیگر ...

بدتر این که افراد روشنفکر و اهل مطالعه طرفدار فوتبال یا ورزش دیگری بشوند تا به مدد منطق و بیان و سوادشان، شروع به توجیه این رفتار هم بکنند. آنها هم هنگام دیدن فوتبال به همین سطح تنزل می‌کنند. همین افرادی که برای درک یک پدیده‌ی سیاسی یا فلسفی یا اجتماعی مو را از ماست می‌کشند و آسمان و زمین را به هم می‌پیچند تا نکته‌ای را رد یا اثبات کنند، هنگام فوتبال‌دیدن تبدیل به همان آدم تماشاچی رایج می‌شوند ... بعد هم که بگویی قربان، شما برای اثبات فلان نکته‌ی فلسفی، سر و ته متقدمین و متاخرین را به هم گره زدی، حالا چه شد که برای رنگ لباس این تیم و آن تیم اینقدر غیرتی شدی، پاسخ می‌شنوی که چه می‌شود کرد، علاقه است داداش، اصلا تو می‌فهمی علاقه به فوتبال یعنی چه؟ این هم یک پاسخ غیرمنطقی از یک فرد منطق‌پرست...

همانا که نظام ورزشی یک اجتماع، آینه‌ای راستین برای آن اجتماع است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦


456- شایسته، رفتن

هفته‌ی گذشته یکی از پسردایی‌هایم درگذشت.
تفاوت سنی زیادی بین ما بود البته، من خودم به او دایی می‌گفتم.

آدمی چندبعدی بود.
نویسنده، شاعر، روزنامه‌نگار، موسیقی‌دان و مداح.

مداح بود. نه از این مداح‌های رایج صدا‌خراش‌داده‌ی اهل تبلیغات و اهل دوربین که هنرشان مسخ حسین است به اوسین! با سوز می‌خواند و بااعتقاد می‌خواند. نوحه‌هایش شنیدنی بود. اصلا به خاطر او و دایی‌ام (پدرش) که او هم یک نوحه‌خوان و رئیس یک هیات بود، من هیچگاه این مداح‌های تهرانی پرادعا را نپسندیده‌ام. این‌ها یک چیز دیگر بودند. دایی‌ام هم خدابیامرز یک تراشکار بود. نان بازو می‌خورد. نوحه‌خوانی حرفه‌اش نبود. حتا یک بار که پسردایی‌ام و دوستانش جلوی دوربین تلویزیون کاری اجرا کردند، در نور شمع فیلم‌برداری کردند که چهره‌ی هیچ‌کدام‌شان دیده نشود.

به چند ساز موسیقی تسلط خیلی خوبی داشت. آهنگساز خوبی بود و شعر و آهنگ نوحه‌هایش را خودش تنظیم می‌کرد. به همین خاطر کارش حالت کپی‌برداری و تقلیدی نداشت.

نثر خوبی هم داشت. خوب می‌نوشت. خوب شعر می‌گفت. خوب روزنامه‌نگاری می‌کرد.

بخش عمده‌ای از بهترین سال‌های زندگیش را صرف انتشار روزنامه کرد. دودهه زحمت کشید که شهر ما قابلیت داشتن یک روزنامه‌ی محلی پرافتخار را پیدا کند. مشکلات رایج کار مطبوعاتی در کشور و سنگ صبوری مردمان، او را فرسوده و شکسته کرد.

می‌دانم روزی که رفت مردم برایش گریستند. مردم گفتند حیف! و من نیز می‌گویم که حیف! حیف از آن همه ذوق و استعداد و بیشتر دلم می‌سوزد از سوختن استعدادها در این زمین و زمان سفله‌پرور!

در ایران نبودم. ولی شنیدم که زیر بارش برف، مردم چگونه تشییع‌اش کردند و چگونه خیابان‌ها مسدود شد. خدا رحمتش کند و به همه‌ی ما رفتنی باافتخار و شایسته عطا کند. آمین!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٩
تگ ها :


455- من‌بودن و Fanبودن

خداییش من این عاشق سینه‌چاک‌بودن (به زبان انگلیسی فَنِ fan چیزی بودن) را درک نمی‌کنم. چرا باید اسیر دلخسته‌ی یک بازیگر، بازیکن فوتبال، باشگاه ورزشی، خواننده ... باشم؟ من بسیاری از انسان‌ها را (و دستاوردهای آنان را) دوست دارم و از صمیم قلب برای آنها احترام قائلم و چه بسا به روح و اندیشه و هنر آنها عشق نیز بورزم، ولی آنها هم انسان‌هایی هستند با ضعف‌ها و قوت‌هایی که آدمیزاد دارد. چه رسد به کسانی که معمولا به دلیل منفعتی که برای رسانه‌ها ایجاد می‌کنند مشهورترند. اصلا درک نمی‌کنم این را که چرا باید جیک و پیک زندگی فلان هنرپیشه‌ی داخلی یا هالیوودی (یا حتا هندی!) را دنبال کنی و برایت مهم باشد که امروز با کی نرد عشق باخته و فردا می‌خواهد کجا اجابت مزاج کند؟

من بسیاری از بزرگان اندیشه و دانش و هنر را بسیار بیشتر دوست دارم و در عین حال سعی می‌کنم برای خودم هم یک جایگاه مستقل حفظ کنم.

به افرادی که fan چیزی هستند برنخورد. به گمان من وابستگی‌های این‌گونه‌ای نشان از کمبودهایی دارد که شخص مجبور است بدین شکل جبرانش کند. به هرحال دل‌مشغولی به چیزهای بیرون از خود، بسیار ساده‌تر از پرداختن به خود است و باید یک جوری روز و شب را پر کرد دیگر.

 

پانوشت: این بحث برای شخص من یک استثنا دارد: انسان‌های انگشت‌شمار کامل خدایی که باید در حضور آنان از دایره‌ی تنگ دوست‌داشتن و fan‌بودن و ارادت و این حرف‌ها گذشت و به گفته‌ی مولانا «غلام آفتاب» شد. یافتن آفتاب هم در این روزگار سیاه، کار چون منی نیست. برای یافتن شمس، نخست باید مولانا باشی. شاگرد که آماده شد، استاد هم می‌رسد. افسوس که شاگرد هم نشدیم!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱


454- Shortcut هشت‌ساله شد

برای بعضی از ما نوشتن –کار ندارم خوب بنویسیم یا بد- یک ضرورت است. مثل نفسکشیدن. مثل زیستن.

 

این وبلاگ امروز هشتساله شد. خوب یادم هست روزی را که برای نخستین بار در آن نوشتم: پنجشنبه سوم بهمن 1381 در دفتر کار یک شرکت مهندسی در تهران و از آن روز به طور متوسط هفتهای یک مطلب نوشتهام.

 

هشتسال با آن زیستهام. با برخی نوشتههایم خودم هم خندیدم. با برخی خودم هم اشک ریختم. با بعضی از آنها زندگی کردم.

 

چندبار خواستم نوشتن را کنار بگذارم. اما نشد. هم به این دلیل که آدمی نیاز به ابزاری دارد که –شاید بهگونهای- خودش را تخلیه کند و برای من نوشتن چنین حکمی دارد و هم برای پیامهای آشکار و مخفی و ایمیلهای تشویقگر بعضی از خوانندگان و حتا لایک‌زدن‌های عزیزانی که در گوگل ریدر وبلاگ را می‌خوانند و من اصلا نمیشناسمشان که تشکری ازشان بکنم. این به من نشان میدهد که وبلاگم دستکم برای افرادی سودمند بوده است و چه چیزی بهتر از این که حس کنی به یک دردی میخوری؟

 

این هم نوشتههای سالگردهای پیشین این وبلاگ:

82، 83، 84، 85، 86، 87، 88

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۳
تگ ها : تولد وبلاگ