412- باغ انار

 

باغ انار، داستانی‌ زیبا از نهاله شهیدی

 

«زمانی‌ که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچهها خیلی دوست داشتیم، تابستونا که گرمای شهر طاقتفرسا میشد، برای چندهفتهای کوچ میکردیم به این باغ خوشآبوهوا که حدودا ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراً فامیلهای نزدیک هم برای چند روزی می‌اومدن و با بچههاشون، در این باغ مهمون ما بودن، روزهای بسیارخوش و خاطرهانگیزی ما در این باغ گذروندیم، اما خاطرهای که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره‌ی خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم!

 

 تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه‌ی فامیل اونجا جمع بودن، چون که وقت جمعکردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی از کارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچهها هم طبق معمول مشغول بازیکردن و خوشگذروندن بودیم!

 

بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگمبههوا بود اونم به خاطر درختان زیاد انار و دیگر میوهها و بوته‌های انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضیوقتا میتونستی، ساعتها قایم بشی، بدون این که کسی بتونه پیدات کنه!

 

بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایم شده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه‌ی سنگینی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسی اونجا نیست، شروع به کندن چالهای کرد و بعد هم کیسه‌ی انارها رو اونجا گذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، دهاتیها اون زمان وضعشون خیلی اسفناک بود و با همین چند تا اناردزدی، هم دلشون خوش بود!

 

با خودم گفتم، انارهای ما رو میدزدی! صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی، بدون این که خودمو به اون شخص نشون بدم به بازیکردن ادامه دادم، به هیچکس هم چیزی در این مورد نگفتم!

 غروب که همه‌ی کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشونو از بابا بگیرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود، پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلند گفتم، بابا من دیدم که علی‌ اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!

 

 پدر خدابیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکسالعمل پدر بودن، بابا اومد پیشم و بدون اینکه حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارهارو اونجا چال کنه، واسه زمستون!

 

بعدشم رفت پیش علیاصغر، گفت شما ببخشش، بچهس اشتباه کرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت! من گریهکنان رفتم تو اتاق، دیگم بیرون نیومدم!

کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذرخواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسی بازی نکنی، علیاصغر کار بسیار ناشایستی کرده، اما بردن آبروی مردی جلو فامیل و در و همسایه، از کار اونم زشتتره.

 

شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچههای دیگه، دیدم علیاصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسهای تو دستش بود گفت اینو بده به حاجآقا بگو از گناه من بگذره! کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسهای که چال کرده بود توشه، به اضافه‌ی همه پولایی که بابا بهش داده بود ...»

 

***

با سپاس از محمد عزیز که این نوشته را برایم ایمیل کرده است. آری، یاد باد روزگاری که مردمان، بزرگ بودند!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۸
تگ ها :


411- سفری به عمان

نوروز فرصتی پیش اومد که برای یک سفر دوروزه به عمان بریم.

به عنوان ساکن دبی، رفتن به کشورهای عربی دوروبر مانند عربستان و عمان، برای ما نسبتا ساده است و می‌تونیم با خودروی شخصی هم بریم. بنابراین با خودروی خودمون عازم عمان و پایتخت اون مسقط شدیم.

فاصله‌ی دبی تا مسقط تقریبا 500 کیلومتره و جالبه به محض این که از مرز عمان رد می‌شی، دیگه بیابون‌ها هم تموم می‌شه. یک جاده‌ی ساحلی شروع می‌شه که سمت چپش به فاصله‌ی 2 کیلومتر دریای عمانه. (البته به دلیل وجود نخلستان‌های فراوان، دریا رو نمی‌شه دید.) سمت راست هم درخت و کوه و دشت. ولی تمام مسیر تا خود مسقط درخت‌کاریه. البته زیباترین محل در عمان در منطقه‌ای به نام سلاله در مرز یمن هست که به دلیل دوری راه (حدود 1100 کیلومتر) به اون‌جا نرفتیم.

 

برای ما که در ایران مناظر طبیعی بدیع زیادی داریم، عمان خیلی باشکوه نیست، ولی دیدن شهر مسقط برای یک‌بار خالی از لطف نیست. شهری است پر از پستی و بلندی و صخره‌های مشرف به دریا که روی همه‌شون قلعه‌ها و برج‌های نگهبانی قدیمیه. مشخصه که محلی بوده که در گذشته پناهگاه و دژ دفاعی طبیعی خوبی برای ساکنانش بوده.

 

یک بازار قدیمی سرپوشیده به سبک بازارهای ایران داره (به نام مطرح Mutrah) و یکی دو تا موزه. خیابان اصلیش هم طبق روال معمول کشورهای عربی به نام حاکمش سلطان قابوسه.

 

عکس و نام سلطان قابوس اونقدر در همه‌جای کشور هست که دل آدم رو می‌زنه. اسکناس، سکه، تمبر، تقویم، در، دیوار، خیابان ... سلطان قابوس هم با شاه و هم با جمهوری اسلامی روابط حسنه داشته و داره و اصولا بقای حکومتش رو مدیون ارتش ایران در زمان شاهه.

 

وقتی اتوبوس‌های جهانگردی اروپایی‌ها رو به بازار سنتی و یکی دو تا موزه و چند ساحل و قلعه‌ی مسقط می‌بردند طبق معمول حرص می‌خوردم که آخه چرا! مگر ایران چه کم داره؟

 

برای رزرو هتل از وب سایت booking.com استفاده کردیم. یک وب‌سایت فوق‌العاده که مشخصات هتل، عکس، قیمت، شرایط، نظرات استفاده‌کنندگان از آن هتل و ... رو نشان می‌ده و با کردیت‌کارد می‌شه کار رزرو رو انجام داد. مایه‌ی تاسفه که به دلیل تحریم و نبودن سیستم کارت اعتباری در ایران ...  نام هیچ هتل ایرانی در این سایت نیست.

 

عمانی‌ها مردمی باصفا و خونگرم هستند و به ایرانی‌ها احترام می‌گذارند. خیلی‌هاشون هم اصالتا از بلوچستان ایران هستند و فارسی بلدن. مردم عمان تا جایی که ما دیدیم، به‌خوبی انگلیسی صحبت می‌کنند و هنگامی که نشانی می‌پرسیدیم اشخاص به‌راحتی به انگلیسی جواب می‌دادند. متاسفانه هنوز من در خاورمیانه ندیدم افراد هیچ کشور عربی به اندازه‌ی ما ایرانی‌ها در زبان انگلیسی ضعیف باشند.

 

(چند عکس: عکسی از جاده‌ی دبی-مسقط + ، قلعه‌ای روی یک صخره در ساحل مسقط +، منظره‌ای از یک بزرگراه در داخل شهر مسقط + ، مسجد سلطان‌قابوس در ورودی شهر مسقط +)

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٢
تگ ها :


410- دمی با حافظ

در آستانه‌ی بهار، دوستی برایم دیوان حافظی باز کرد و این غزل آمد. امیدوارم در سال نو، نمی‌گویم که از «محرمان سراپرده‌ی وصال»، که عمری تلاش و مجاهدت می‌خواهد، دستکم از «بندگان خداوندگار خود» باشم.

 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم؟

چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم؟

غم غریبی و غربت چو برنمی‌تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

ز محرمان سراپرده‌ی وصال شوم

ز بندگان خداوندگار خود باشم

چو کار عمر نهپیداست، باری آن اولی

که روز واقعه پیش نگار خود باشم

ز دست بخت گرانخواب و کار بی‌سامان

گرم بود گله‌ای، رازدار خود باشم

همیشه پیشه‌ی من عاشقی و رندی بود

دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم

بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ

وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

 

توضیح: تا آنجا که می‌دانم «شهر خود» وطن زمینی نیست. منظور -به گفته‌ی مولانا- نیستانی است که آدمی واقعا به آن تعلق دارد و «غربت» نیز، همان درد جدایی از نیستان است که زنده‌نگهداشتن آن درد در این روزگار، بسیارسخت است!

*

پدر رایانه‌های خانگی درگذشت. ما همه مدیون اوییم. روحش شاد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٥
تگ ها :


409- پنج کتاب

در این چندروز که مجال بیشتری داشته‌ام، پنج کتاب خوانده‌ام که آنها را به دوستان نیز معرفی می‌کنم:

1- خرمگس (GadFly) اثر اتل لیلیان وینیچ، ترجمه‌ی خسرو همایون‌پور، انتشارات امیرکبیر. داستان کتاب درباره‌ی عصیانگری شخصی به نام خرمگس برعلیه زور و تزویر کلیسا در ایتالیای قرن نوزدهم است. بااین‌که این کتاب را پانزده‌سال پیش هم خوانده بودم و در دوران کودکی هم فیلمش را دیده بودم، خواندن دوباره‌ی آن برایم خالی از لطف نبود.

2- امینه نوشته‌ی مسعود بهنود، انتشارات نشر علم. زندگی زنی که عملا بنیانگذار سلسله‌ی قاجار است و به گفته‌ی بهنود، نامش در تاریخ مردسالار این کشور گم شده‌است. کتابی است شگفت‌انگیز که وقتی شروع به خواندنش کردم، نتوانستم نیمه‌تمامش بگذارم. اصلا باورتان نمی‌شود که یک زن آنچنان نقشی در تاریخ کشورمان داشته و اینچنین گمنام باقی مانده است.

3- داستان دوشهر، اثر چارلز دیکنز، ترجمه‌ی ابراهیم یونسی، انتشارات نگاه. یکی از اندک کارهای دیکنز بود که هیچ آشنایی با آن نداشتم. مطالعه‌ی آن برای آگاهی از چهره‌ی اروپای اواخر قرن هجدهم و فرانسه‌ی  در آستانه‌ی انقلاب کبیر، بسیار مفید است.

4 و 5- «مکتب تفکیک» و «عقل سرخ» استاد محمدرضا حکیمی، انتشارات دلیل ما، که خواندن و بازخوانی آنها و کوشش برای فهم آنها ممکن است تا چندسال طول بکشد! مکتب تفکیک، نامی است که استاد حکیمی بر درکی خالص و به‌دور از تاویل، از قرآن و آموزه‌های معصومین انتخاب کرده‌اند و به گمان من، برای دوستانی که -همچنان و هنوز- دغدغه‌ی دینی دارند، مطالعه‌ی این مکتب بسیار ضروری است.

 

*

بسیار امیدوار بودیم که در ایام نوروز میهمانی از ایران داشته باشیم ... که نداشتیم!

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۸
تگ ها :


408- یک خاطره‌ی نوروزی

ما ایرانیها سال که تحویل میشود شروع به روبوسی و دیدهبوسی میکنیم. یکی از دوستان ساکن دبی برایم تعریف میکرد که:

 

«... نوروز گذشته به همراه خانواده و بستگانی که از ایران آمده بودند، در یکی از رستورانها نشسته بودیم و منتظر تحویل سال نو بودیم. همه به ساعت نگاه میکردیم و تا زمان سال تحویل شد بلندشده همدیگر را در آغوش گرفتیم و روبوسی کردیم...

میز روبرویی ما یک اروپایی نشسته بود و آنقدر از این کار تعجب کرد که داشت دیوانه میشد. یعنی برایش این سوال پیش آمده بود که این جماعت چرا نشستهاند همینطور به ساعت نگاه میکنند و چرا بعد از دهدقیقه یکربع که نشستهاند و کنار هم هستند یکدفعه بلند شدهاند و یکدیگر را میبوسند! خلاصه ما رفتیم برای طرف قضیه را گفتیم و از دیوانهشدن قطعی نجاتش دادیم! ...»

 

این بود خاطرهی نوروزی (دوست) من. نوروزتان خجسته و پیروز باد!

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۳
تگ ها :