324- ورزش ملی

در چند روز گذشته بیشتر ایرانی‌هایی که من اینجا می‌شناسم در تب و تاب بازی ایران-امارات بودند.

 

دور از ایران که هستی، هر چیز که بهانه‌ای باشد که یک جوری تو را به کشورت وصل کند غنیمت می‌شود. من که در داخل ایران برای تماشای مسابقات ورزشی تره هم خرد نمی‌کردم، اینجا وقتی تیم کشورم یک بازی دارد دوست دارم آن را ببینم. فرق هم نمی‌کند بسکتبال باشد یا والیبال یا فوتبال سالنی یا دوومیدانی ... اینجا می‌چسبد که با دیدن یک گل تیم کشورت هورا بکشی.

 

شاید به این خاطر است که بیشتر اخبار مربوط به کشورم به گونه‌ای نیست که دلم را خوش کند، شاید چون همیشه کشورم به خاطر رویدادهای سیاسیش در صدر اخبار است. شاید از همین روی، موفقیت تیم‌های ورزشی برای من غنیمتی است که اهتزاز پرچم کشورم را ببینم و ته دلم را به چیزی گنگ – که نمی‌دانم چیست – خوش کنم.

 

اینجا بچه‌های ایرانی زیادی هستند که ایران را به آن معنا نمی‌شناسند و اصلا در امارات به دنیا آمده‌اند، ولی وقتی از تشویق یک تیم ملی صحبت می‌شود از ته دل ایران-ایران می‌گویند و بیشترشان هم حتما یک سرخابی دوآتشه هستند. ورزش کشور در خارج از مرزها، یک نقطه اشتراک است، حال درست یا نادرست، اینگونه است. اصلا تیم ملی و آن ورزش بهانه هستند، دوست داری کشورت ببرد. پیروزیش را ببینی. دوست داری تمام «ای کاش‌ها» را تعبیرشده ببینی، دوست داری کشورت را سربلند ببینی، پرچمش را آن بالاها ببینی، مردمانش را در کنار هم، نه روبروی هم ببینی، شاید دلیلش همین باشد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۳٠
تگ ها :


323- باران آبان

امروز صبح که بیدار شدم دیدم هوا ابری است و خیابان‌ها خیس. گویا در طول شب باران باریده بود. در این پنج شش سالی که دبی هستم ندیده بودم آبان‌ماه باران ببارد. زمستان پارسال هم بارانی آمد که مدارس را دو روز تعطیل و رفت و آمد خودرو‌ها را به کلی مختل کرد. (چون خیابان‌های اینجا جوی –جوب- ندارد که آب در آن جریان پیدا کند.)

در آن بارش دو روزه، حتا سقف برخی مراکز خرید مشهور مانند سیتی‌سنتر هم به چکه افتاده بود که خوب، مایه شرمساری بود. چون اصلا در زمان طراحی ساختمان، برای چنین باران‌هایی پیش‌بینی لازم صورت نگرفته است.

*

اصلا بعید نیست که دوباره شیخ محمد دستور داده باشد برای تغییر آب و هوا، ابرها به طور مصنوعی بارور شوند و باران مصنوعی بیاید. این مرد هرکاری که برای دبی بکند من تعجب نمی‌کنم. شنیده‌ام که در نظر دارد آب و هوای دبی را در طول دوره‌ای چندین‌ساله دگرگون کند. احتمالا این باران‌های نامتعارف اخیر هم بخشی از همین برنامه است. (البته اولین طرح باران مصنوعی را شهر ابوظبی در سال 2005 پیاده کرد.)

*

این نوشته پیشین درباره وضعیت املاک را جدی بگیرید. سهام بعضی شرکت‌های املاک از سهمی 60 درهم تا سهمی 3 درهم هم سقوط کرده و جالب آن که اغلب بانک‌ها دیگر وام مسکن نمی‌دهند و به کارکنان شرکت‌های مسکن هم اصلا وام نمی‌دهند. چون ممکن است همین فردا آن کارمند اخراج (تعدیل) شود و نتواند قسط بانکی بپردازد. اوضاع عجیبی شده. برخی سرمایه‌گذارهای بزرگ هم پولشان را جمع کرده‌اند بروند جاهای سودده دیگر دنیا سرمایه‌گذاری کنند. فقط ما ایرانی‌های ساکن امارات هستیم که خونسرد مانده‌ایم. به قول یکی از دوستان که دیروز می‌گفت ما آن قدر بحران دیده‌ایم و در بحران زندگی کرده‌ایم که اصلا ککمان هم نمی گزد.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٦
تگ ها :


322- بازار املاک امارات

این روزها هم‌زمان با نوسانات اقتصادی که دارد کشورهای جهان را زیرورو می‌کند، بازار املاک دبی هم دستخوش نوسانات زیادی شده و برای اولین بار در 10-20 سال اخیر، بازار خرید ملک راکد شده است. همه دست نگه داشته‌اند ببینند اگر قیمت قرار است پایین‌تر بیاید دیرتر خانه بخرند. خیلی‌ها که خریده‌اند برای بازپرداخت اقساط مشکل پیدا کرده‌اند و حاضرند با هر شرایطی که شده خانه رو بفروشند و از دستش خلاص شوند! خلاصه برای ما که بیننده‌ای بیش نیستیم و نه سر پیازیم و نه ته آن، اوضاع جالبیست و برای آنها که درگیر این مقوله هستند، شرایطی ناگوار.

شنیده می‌شود برخی شرکت‌های مشهور املاک، نیروهایشان را تعدیل کرده‌اند و گروهی اصلا از این شغل منصرف شده‌اند. صدالبته برای قضاوت خیلی زود است و معلوم نیست وضع چطور خواهد شد. من هم صرفا خواستم برای آگاهی بیشتر دوستان که معمولا پیگیر اوضاع امارات هستند - اطلاع‌رسانی کرده باشم. همین.

 

پانوشت: برای من بازار مسکن و زبان چینی چندان تفاوتی ندارند. لطفا سوالات تخصصی نپرسید.

 

نوشتههای مرتبط:

283- درباره دبی بیشتر بدانید (1) یکشنبه 1 اردیبهشت 1387

284- درباره دبی بیشتر بدانید (2) پنجشنبه 5 اردیبهشت 1387

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۱
تگ ها :


321- یکی بود یکی نبود

 

طرفداری محض یا مخالفت محض و صددرصد درباره مسائلی مانند «خداباوری/خداناباوری، بود یا نبود عالم غیب/عالم وجود، واقعی‌بودن یا نبودن هستی و جلوه‌های آن، وجود یا عدم وجود روح ... » به نظر من، نوعی ساده‌انگاری یا پاک‌کردن صورت مساله است.

 

چندهزار سال کشمکش نوابغ بشری به چه نتیجه‌ای رسیده است؟ هنوز هیچ نظریه خداباورانه‌ای نتوانسته با اطمینان صددرصد یک ملحد را به زانو درآورد و  هیچ فیلسوف دین‌ستیز اعجوبه‌ای نتوانسته خداپرستان را مجاب کند.

اگر راه‌حل این مسائل فرامادی، چنان بود که با اطمینان یک مساله ریاضی را حل و اثبات کنیم، دعوا برای همیشه برچیده شده بود.

 

مساله، باور است. آنچه در اسلام ایمان هم گفته می‌شود. مریدان را معجزه‌ای آرام می‌کند. همین که مرادشان بیماری شفا دهد، طی‌الارض کند، پیشگویی یا غیب‌بینی نماید، روح احضار کند ... نشانه اثبات حقانیت اوست. ولی متاسفانه این امور تنها در دایره قدرت خداباوران نیست. بسیاری هستند که معتقد به اسلام یا مسیحیت ... نباشند و چنین کنند.

اگر مساله شفایافتن از معصوم  و امامزاده است،  ایمان واقعی به یک دارونما (پلاسبو) بارها بیمار را شفا داده است. یعنی نفس باور صددرصد و ایمان صددرصد به هر چیزی –خواه درخت، خواه بت، خواه قرص و خواه امام- می‌تواند شفا دهد. مساله باور است. باورهای ما تعیین‌کننده همه چیز ما هستند.

 

اما بالاخره نباید واقعیتی باشد؟ این که افرادی می‌گویند هیچ واقعیت و حقیقتی وجود ندارد نوعی تنبلی است. همین نظر خود نشان می‌دهد دست کم یک واقعیت وجود دارد. (اینکه هیچ واقعیتی وجود ندارد!) و بلافاصله خود این حرف، خودش را نقض می‌کند.

این که افرادی به سادگی بگویند چیزی جز ماده موجود نیست هم ساده‌انگاری است. خود این نظر آنها کجا ثبت شده؟ در گوشه‌ای از مغزشان؟ مگر این ایده، باید در مغز شخص خاصی ثبت شود؟ اصلا مگر علم موجود، توانسته بسیاری چیزها را توصیف کند و توضیح دهد؟ هرچه را که نمی‌فهمند به‌راحتی برچسب غیرعلمی می‌زنند و می‌گذارند در نهانخانه. اصلا کدام علمی در کدام مغزی ثبت شده که جایش در ماده باشد؟ اگر بگوییم در کتاب و CD است که آنها چیزی جز مرکب و جوهر و مشتی صفر و یک نیستند.

 

چه معیار و دستاویز محکمی، شخص را قانع می‌کند که باایمان یا بی‌ایمان باشد؟ مگر نه این که به گفته امام معصوم، کمترین چیزی که بین انسان‌ها توزیع شده «یقین» است؟ به جز عده‌ای، همه ما در پندار و گمانیم.

 

برای شخص من، پوچی ملال‌آور زندگی بدون معنویت، بدون هدف، بدون غایت –گیرم که در اوج شادی و رفاه و بی‌غمی- یکی از مهم‌ترین دلایل دین‌باوری است. شاید این صرفا یک باور دروغین یا توهم شخصی باشد، ولی تصور اینکه موجودی تصادفی در نظامی بی‌صاحب باشم، برایم ناگوار است. حضور خدا در زندگی من، تفسیر تمام سوالات بی‌جواب است. تنها عامل امیدبخش، انگیزه‌زا و تبین‌کننده رویدادهای هستی است. اگر روزی به طور صددرصد قانعم کنند که خدایی نیست، به احتمال فراوان خودکشی خواهم کرد. چون دمی زیستن در جهان زشت و تاریک بی‌خدا، وقت‌تلف‌کردن است! نمیخواهم نقطه‌ای رها باشم در محور مختصاتی که مبدا ندارد. به قول آن نویسنده که می‌گفت خدا که نباشد همه چیز مجاز است.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۸
تگ ها :


320- چهار نکته

برای من به عنوان یک آدم علاقه‌مند به امور نرم‌افزاری، این سیستم رای‌شماری انتخابات امریکا بسیار جالب است. هر لحظه که به صورت آنلاین به سایت یاهو میروم، با یک نگاه نتایج هر ایالت مشخص میشود و تنها با بردن ماوس به روی نقشه هر ایالت، بلافاصله آخرین نتایج آن بخش را میشود دید. به هرحال، اوباما با اختلاف خیلی زیاد پیش است و ریاست جمهوری وی قطعی شده است.

*

شاید شما نیز مثل من از کار دیروز مجلس خیلی خوشحال شده باشید. خیلی وقت بود که در فضای سیاسی کشور اتفاقی روی نداده بود که مرا واقعا خوشحال کند.

*

چند نفر از دوستان در نوشته قبلی درباره روش لینک دادن به آن وب سایت سوال کرده بودند. کافی است به داخل وب سایت thehungersite بروید، در ستون سمت چپ نوشته شده Link to us. در داخل این بخش انواع بنرهای تبلیغاتی با کد مربوطه وجود دارد که هر کدام را که علاقه داشتید در قالب وبلاگتان کپی می کنید.

*

تعداد زیادی از دوستان مدتی است مطلب جدید ننوشتهاند. آیا اشکال از اینترنت من است که وبلاگ آنها را به صورت بروزشده نمیبینم یا خبری در ایران است و نمیدانم؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥
تگ ها :


319- با یک کلیک، کودکی سیر می‌شود

بد نیست یک توضیحی درباره تبلیغ سمت راست وبلاگ بدم. خصوصا برای بعضی خوانندگان وبلاگم که میدونم انگلیسی نمیدونن و شاید نیاز به این توضیح داشته باشند. همین تبلیغی رو می‌گم که تصویر یک کودک سیاهپوست در اون دیده میشه و به انگلیسی گفته که به کودکان نیازمند غذا بدیم. با خودم فکر کردم وقتی به لطف اینترنت با چند کلیک میشه  خبررسانی کرد، مطلبی خوند، آهنگی گوش کرد، تصویری دید، وقت‌گذرانی کرد، دور از جون شما گناهی کرد ... چرا نشه ثوابی کرد؟

 

خواستم هربار بازشدن صفحه وبلاگم مساوی سیرکردن یک کودک باشه. وقتی این کار بهسادگی با یک کلیک ماوس امکانپذیره، همین کار خیر رو  هم از خودم دریغ کنم؟ من که روزی دست کم 1000 بار با ماوس کلیک میکنم، بذار یکیش صدقه استفاده از اینترنت باشه.

این تبلیغ رو برای همین گذاشتم. هربار که روش کلیک میکنید و به وبسایت اصلی منتقل میشید، تصویری می‌بینید که با کلیک روی اون شرکتی تقبل میکنه که در ازای کلیک شما، کودکی رو  یک وعده غذا بده ... بنابراین به خودم گفتم وقتی به همین سادگی میشه کار خوبی کرد ... چرا از دستش بدم؟ شاید این آخرین وعده غذایی باشه که اگر به کودکی نرسه جونش رو از دست بده ... دیگه از این ساده‌تر آیا می‌شه اطعام کرد؟

 

اینجور وقت‌ها چنین می‌اندیشم که تکنولوژی عجب بار مسوولیت آدمی رو سنگین می‌کنه.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٩
تگ ها :


318- درباره کارتون (3)

بخش مهمی از دوران کودکی ما –افراد بین 25 تا 35 سال فعلی- با خاطرات برنامه کودک پر شده است. دوستان می‌دانند که در این مورد خیلی حرفه‌ای هستم و حتا موسیقی متن و صدای دوبلورهای کارتون‌های دوران کودکی را در خاطر دارم. چندی پیش که داشتم  برنامه‌های کودک را در ذهنم مرور می‌کردم به چند مورد ترسناک برخوردم که همینطوری در وبلاگ می‌خواهم از آنها یادی بکنم.

1- مامفی (فیل عروسکی): وقتی دوربین در تیتراژ اولیه کارتون روی صورت پیرزن جادوگر زوم میشد خیلی می‌ترسیدم. یادم است سه چهارساله بودم که در چنین شرایطی، بدوبدو به حیاط دویدم و داد زدم مامان! از قضا یک تشت هم توی حیاط بود که پایم را داخلش گذاشتم و سر خوردم و با کله رفتم توی زمین.

2- نمایش عروسکی «حسنی و لوبیای سحرآمیز» اوائل انقلاب که غول می‌گفت: هاهاها بوی آدمیزاد میاد!

3- تیتراژ کارتون «دختری به نام نل» که به لحظات غروب و ساعات اولیه شب گره می‌خورد و فضای غمبار کارتون را بدتر می‌کرد.

4- یک برنامه عروسکی حدودا ده‌دقیقه ای ژاپنی. دختری که برای یک پیرمرد و پیرزن فقیر پارچه می‌بافت و ناگهان معلوم می‌شد یک قو است. در پشت پرده پارچه می‌بافت و همزمان موسیقی مرموزی (که طبیعتا نمی‌توانم در وبلاگ برایتان تشریح کنم) پخش می‌شد. برایم قابل فهم نبود و از آن برنامه می‌ترسیدم. هنوز نفهمیده‌ام منظور آن چه بود. آیا بخشی از افسانه‌های ژاپنی است که برای خود آنها قابل درک است؟

5- یک بخش از کارتون «پسر شجاع» که میمونی با خوردن یک معجون تبدیل به یک حیوان وحشی می‌شد مرا می‌ترسانید.

6- کلیه قسمت‌های سندباد که غول و جن و ... داشت.

7- از همه بدتر، یک فیلم احتمالا اروپایی بود که دو سه بار در تلویزیون نمایش دادند و اصلا درک نمی‌کنم چرا؟ ماجرای مردی بود که وارد دکه تلفنی می‌شد و نمیتوانست در بیاید. کسی نمی‌توانست درب را باز کند. دکه را از جای کنده، سوار خودرویی می‌کردند و مرد را به جایی می‌بردند که افراد دیگری هم نظیر او حبس شده بودند و به‌تدریج مرد می‌دید که زندانیان دکه‌های تلفن در حال مردن هستند و حتا بعضی از آنها اسکلت شده بودند.  این فیلم را دو سه بار نشان دادند که نمی‌دانم چرا. شما از چه می‌ترسیدید؟

 

دیگر مطالب کارتونی این وبلاگ:

129-  درباره کارتون (1) 2 دی‌ماه 1383

160- درباره کارتون (2) 11 تیر 1384

219- جوزف باربرا 29 آذر 1385

240- سه خاطره کارتونی 10 اردیبهشت 1386 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥
تگ ها :