339- دختری به نام ال

یک دختربچه تپل بانمک 6ماهه استرالیایی به نام ال (Elle) کم داشتیم که از راه رسید و حسابی با مادر، مادرخانم و خاله من گرم گرفت!

برای صرف ناهار به کنار ساحل رفته بودیم که سر و کله یک خانواده غربی با سه بچه قد و نیمقد پیدا شد. پدر و مادر خونگرم این دخترک که البته دو فرزند بزرگتر دیگر زیر 6 سال هم داشتند چند دقیقه‌ای در ساحل به ما پیوستند و مادر تعریف می‌کرد که بعد از 2-3سال که به استرالیا که رفته چقدر از وضع زننده مهمانی‌ها و تاتویی که بدن همه داشته به تنگ آمده و دوباره برگشته دبی!

هرچند نمی‌شود نظر کلی داد، ولی گویا هرچه انگلیسی‌ها بدعنق هستند استرالیایی‌ها صمیمیند.

من هم داشتم برای زن استرالیایی می‌گفتم که هرچند ما نیاز به زبان داریم، مادرانمان و این دختر کوچک بی‌نیازند. چون با زمان محبت و دوستی با هم صحبت می‌کنند که یک زبان بین‌المللی است و مرز نمی‌شناسد.

زن استرالیایی هم داشت به همسرم می‌گفت که اصلا دوست ندارد بچه‌هایش به رسم خانواده‌های پولدار امارات، پرستار بچه (maid) داشته باشند و دوست دارد خودش حتما برایشان مادری کند. دخترکش را هم به ساحل آورده بود که برای اولین بار پای برهنه‌اش را بر شن و ماسه بگذارد و این حس را تجربه کند.

پدر خانواده هم با چه راحتی روی شن و خاک با بچه‌ها بازی می‌کرد و چقدر با این زوج‌هایی که می‌ترسند در دامان طبیعت «اوخ» شوند فرق می‌کرد. جای شما خالی، لحظات خوب و آموزنده‌ای برای همه ما بود.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٦
تگ ها :


338- مورات

دنیای عجیبی است.

چندماه پیش که دبی هنوز خیلی گرم و شرجی بود و بحران اقتصادی هم شروع نشده بود، شب خودرو را پارک کرده داشتم به خانه می‌رفتم که متوجه یک زوج با بچه کوچک شدم که منتظر تاکسی بودند. (تاکسی‌پیداکردن در دبی در نواحی شلوغ کار حضرت فیل است، البته الان با توجه به بحران اقتصادی کمی بهتر شده، چون بنا به آمارهای غیررسمی روزی 1000 نفر از این شهر می‌روند.)

به هرحال، قیافه شرقی مرد با لباسی اسپورت و قیافه بلوند دخترش و چشمان روشن همسرش که حجابی کاملا اسلامی داشت و چیزی به جز چشم از او پیدا نبود، مرا به این گمان انداخت که یک مسلمان با یک غربی ازدواج کرده و از این تازه‌مسلمان‌های دوآتشه است.

چون خودم در دورانی که خودرو نداشتم خیلی از گرمای دبی سختی کشیده‌ام، تصمیم گرفتم که سوارشان کنم و حداقل به جایی ببرمشان که راحت‌تر تاکسی پیدا کنند، چون گرما واقعا برای دخترک آزاردهنده بود.

تازه آن‌وقت بود که فهمیدم زن و شوهر هردو اهل ترکیه هستند و برای حفظ ایمان از ترکیه به اینجا آمده‌اند که همسر و دختر این بنده‌خدا (اسمش مورات یا همان مراد خودمان بود) بتوانند راحت‌تر حجابشان را حفظ کنند.

تبادل ایمیل کردیم که اگر توانستم او را به چند جایی معرفی کنم و آخرش هم خورد به بحران اقتصادی و مورات تصمیم گرفت ترکیه بماند.

 

دنیای عجیبی است.

در ایران آن قدر حجاب زورکی است که خانم‌های ایرانی هنوز که هواپیما وسط آسمان است بی‌تاب برداشتن لباس‌های اضافی هستند و در ترکیه آن قدر بی‌حجابی زورکی است که شخص می‌خواهد به یک کشور عربی بیاید که بتواند حفظ حجاب کند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٠
تگ ها :


337- میهمان

میهمان داریم !

میهمان که چه عرض کنم: مادرم، مادر همسرم و خالهام. میزبان هستند بیشتر.

 

خدا را هزاربار شکر که همگی سالم و راحت به اینجا رسیدند و کاش در این چندروزی کههستند، بتوانیم یکچندهزارم زحماتی را که سالها برایمان کشیده‌اند تلافی کنیم.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٥
تگ ها :


336- باز هم بهمن

به عنوان یک شنونده سختگیر موسیقی، آهنگهای زمان انقلاب جایگاه بس عظیمی برای من دارند. با خودم آهنگ بهمن خونین جاودان را زمزمه میکنم. مثل همیشه، به بخشهایی مانند «در زمستان بهاران آمد...» یا «لالهها قامت سرخ عشقند» که میرسم، صدا در گلویم میشکند و گویی روح آن بزرگان که چنین سرودی را خواندهاند از سیسال پیش سربرمیآورد و در وجود من رخنه میکند.

من نمیدانم چه چیزی باید در روح و جان آدمی خانه کند که چنین شعر و آهنگ و موسیقی و روح و احساس و حماسه و شور و خلوصی از یک موسیقی سه چهار دقیقه‌ای – که با حداقل امکانات و تجهیزات ساخته شده – بجوشد، ولی نیک میدانم که آن را سالهاست که در هیچ موسیقیای نشنیدهام و نیافتهام.

شاید کار یک موسیقی‌نویس تخصصی مثل عبداله باشد که به این مساله بپردازد، اما سخت به چنین موسیقی‌ای که از ژرفای دل برمیآید احترام میگذارم و آن را میستایم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٠
تگ ها :


335- ششمین سالگرد وبلاگ

نمی‌دانم کی گذشت ... ولی 6 سال از عمرت گذشت و از امروز وارد هفتمین سال عمر خود می‌شوی. از آن پنجشنبه‌ای که در شرکت محل کارم در تهران اولین مطلب را نوشتم تا این پنجشنبه چه روزگار درازی را با هم و با خوانندگان خوبمان گذرانده‌ایم  ...  تولدت مبارک!

 

این هم لینک تمام سالگردها:

میانبر یکم 3 بهمن 1381

ما هم بله! ( بهمن 1382)

ما هم بله (2) (دی 1383)

یکسالگی زندگی و سه‌سالگی وبلاگ ( بهمن 1384)

چهارمین سال وبلاگ و دومین سال زندگی مشترک (دی 1385)

پنج سال گذشت (دی 1386)

ششمین سالگرد  پنجشنبه 3 بهمن1387

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳
تگ ها :