282- سفرنامه نوروزی – بخش دوم

(قسمت اول)

 7- تنها چیزی که از خدا میخواستیم پایان این مسافرت بود. چندساعتی از نیمه شب گذشته بود که وارد منزل پدری شدیم.  همهجایم درد می کرد. کمر، ستون فقرات، سر، دل. در طول روز هم که وقت نشده بود چیزی بخوریم. ظهر در ماشین گرم بیکولر، شب در ماشین سرد بیبخاری وسط بیابان. به قول خراسانیها تلخه کرده بودم.(تبصره- تا یادم نرفته باید بگویم حضور نیروی انتظامی در سراسر مسیر عالی بود. خدا خیرشان بدهد که به هرتصادفی، هر وضعیتی، هر گرفتاریای به موقع رسیدگی میکردند و در همه مناطق، در سرما و گرمای آزاردهنده جادهها مشغول کار بودند.)

 8- به محض رسیدن خوابیدیم که شاید رفع خستگی شود و لحظه سال تحویل سرحال باشیم. صبح فشار آب در حد شیر سماور بود و حدود سال تحویل کلا آب قطع شد! طبیعی است که من و همسرم که یک روز سخت را در اتوبوسها و ماشینها و جادهها گذرانده بودیم چه نیاز مبرمی به دوشگرفتن داشتیم که این هم نشد!سال که تحویل شد بنده دور از جان دوستان، افقی شدم و پنج شش روز هم افقی ماندم! نمیدانم چشم خورده بودم، آه دوستان که فکر میکنند بیمعرفت شدهام مرا گرفته بود، ویروسی چیزی نوش جان کرده بودم، هرچه بود روز اول کمی تب و لرز و پنج روز متوالی ضعف شدید داشتم. در حدی که صبحانه میخوردم و میخوابیدم تا ظهر، برای ناهار بیدار میشدم و غذا میخوردم، دوباره پهن میشدم تا شب! آخرش مجبور شدند به من سرم وصل کنند. برای اولین بار در عمرم زیر سرم هم رفتم. طفلی پدر و مادر و خواهر و برادرها که بعد از ماهها که مرا میدیدند با این وضع میدیدند و فقط برایشان دردسر داشتم.  (البته بعدا که برگشتم، فهمیدم تمام دوستان و همکارانی که به ایران رفته‌اند مریض شده‌اند.گویا اپیدمی آنفلوانزا شایع شده بود که نصیبش برای من فقط همان ضعف مفرط بود.) به هیچکسی نتوانستم زنگ بزنم. دید و بازدید فقط یکی دو جا رفتم. منزل یکی دو تا از بزرگان به رسم احترام و همین. چشمم درد میکرد و به مانیتور هم نمیتوانستم نگاه کنم. بنابراین از ینترنت هم هیچ خبری نداشتم ... خلاصه جایتان خالی نباشد، اوضاعی بود نوبر! خوشبختانه از دوستان هم هیچکسی به من زنگ نزد و بنابراین همگی در بیخبری خوبی به سر میبردیم.

 9- از یک روز مانده به حرکت حالم خوب ماند تا همین الان. برگشتنی بلیت قطار داشتیم و بهراحتی به تهران برگشتیم و از آنجا به استان چهارمحال و بختیاری (استان خانواده همسرم) رفتیم. (بلیت اتوبوس اسکانیای تهران شهرکرد: نفری 6 هزار تومان) از سرمای سوزان پارسال و امسال هیچ خبری نبود. هوا گرمتر از خراسان و همهجا فوقالعاده خشک و آفتابی بود. تمام منابع آبی خشکیده بود. رودخانهها عملا به آبباریکه تبدیل شده بودند. بخش زیادی از ذخایر زمینی مثل چاهها و آبها خشکیده بودند. کشاورزان و مردم و زمینها و گیاهان همه چشم به آسمان داشتند. خلاصه کنم، وضع خیلی خراب بود. ما از اصفهان به بعد به جز باد و خاک چیزی ندیدیم. گرانی سال گذشته، سرمای خشک زمستانی و خشکسالی دست به دست هم داده بود و ما به چشم خودمان در روستایی که باید مثلا منبع برکت باشد، گوشت کیلویی 12 هزار تومان هم دیدیم! حال یک روستایی در یک استان محروم چگونه باید گوشت بخورد معلوم نیست. 

 10- سرمای خشک زمستان بسیاری از درخت ها را سوزانده بود و سرمای بیرحم تورم هم مردم را. یک کشاورز برایم تعریف میکرد که از صبح تا ظهر برای چند لیتر سم و کود شیمیایی در صف بوده و بهزور به قیمت دولتی گرفته. آزاد آن چندین برابر است. میگفت برای یک خرید مقداری سم و کود 50 هزار تومان داده.دیگری میگفت یک بشکه قیر پارسال 25 هزارتومان بوده، الان شده 130هزار تومان و مردم گرفتار شدهاند. میگفتند آجر دانهای 200 تومان شده!! هرکسی از چیزی مینالید. من هزار بار خدا را شکر کردم که هیچ مسوولیت دولتی ندارم (*) که  حداقل  جلوی این توده زحمتکش بیتوقع، از خجالت مجبور نباشم سر به زیر بیندازم. هرچند معمولا من ندیدهام آدمی بعد از مسوولشدن چندان احساس خجالت کند! آخر چرا در یک روستا باید میوه و گوشت گرانتر از تهران باشد؟ یک بشکه قیر 135هزار تومان باشد؟ خرید سم و کود نیازمند پارتی و گرفتاری باشد؟  من خودم دیدم که گله گوسفند را وارد مزرعه محصولات دیمی کرده بودند که حداقل چریده شود. چون آن محصولات به خاطر بی‌آبی دیگر رشد نمیکردند و عملا بلااستفاده شده بودند. اگر بارانی نیاید محصولات آبی نیز همین وضع را خواهند داشت و تورم و خشکسالی با هم کمر مردم محروم ناحیه را خواهد شکست. (*) رییس جمهور  پریروز فرمودند که تورم قرار بوده به 70درصد برسد و دولت با تلاش شبانه روزی مانع این امر شده و منظورشان این بود که خوشحال باشیم. البته آن قیر لاکردار که 500درصد تورم داشته. بقیه چیزها هم دست کم همین طور. من اصلا  نمیدانم نقش و مسوولیت دولت‌ها در کنترل تورم یک کشور چیست؟ لابد الان هم که دارم گزارش چیزهایی را که دیدهام مینویسم و میگویم مسوولان باید ریگی در کفشم هست و خودم خبر ندارم. نمیدانم آیا نباید چیزی را که به چشم دیدهام بنویسم؟ نگویم خشکسالی دارد مردم نیمه جنوبی کشور را به خاک سیاه مینشاند؟

 11- واقعا ماشین خوب سوارشدن هم آدم را بدعادت میکند. خیلی سعی کردم به خودم جرات بدهم و پشت پراید و پیکان بنشینم، ولی نشد. اصلا رانندگی در خارج از کشور این معضل را درست میکند که دیگر نه هر ماشینی میتوانی سوار شوی، نه اصلا جرات میکنی در خیابانهای ایران رانندگی کنی. وقتی برگردم حتما باید چندبار خلاف و زیگزاگ و یکطرفه و بدون راهنما و خارج از خطوط ... بروم که بتوانم دوباره رانندگی کنم.

 12- سیزده بدر به همراه  اقوام همسرم به مناطق کوهستانی و جنگلی مسیر چهارمحال-خوزستان رفتیم. جایی به نام «دره عشق» که کوههای آن پوشیده از درخت بلوط است و گویا قبلا خیلی سبز بوده و خشکسالی امسال ظاهر منطقه را خراب کرده بود. جای شما خالی با همین وضع خرابش هم بسیار سرسبز و زیبا بود. این هم چند عکس از مناظر روز سیزده بدر:

دره عشق

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٥
تگ ها :


281- سفرنامه نوروزی – بخش اول

1- سه‌شنبه 28 اسفند. هواپیمایی ماهان یک هواپیمای بوئینگ درست و حسابی اجاره کرده بود که مثل اتوبوس‌های دوطبقه، یک پلکان وسطش داشت. من تا به حال در هواپیماهای شرکت‌های ایرانی چنین چیزی ندیده بودم. با آن به تهران، فرودگاه امام خمینی رفتیم. آن قدر از سرمای ایران شنیده بودیم که حسابی نگران لباس اندک خودمان بودیم، ولی هوا بسیار عالی بود.

2- یک ایرانی در ترمینال دبی به قیافه من و خانمم نگاه کرده بود و فهمیده بود کبریت بی‌خطر هستیم، از ما خواست یک حلقه لاستیک بنز و یک جعبه متعلقات آن به همراه یک لپ‌تاپ ببریم. گفت خودش با پرواز شب می‌آید و اضافه‌بار دارد. ما نیز در کمال ساده‌دلی پذیرفتیم. گفت در گمرک تهران بگویید مال خودتان است جریمه نمی‌کنند. من هم که معلوم است چقدر دروغ‌گفتن بلدم و در گمرک راستش را گفتم! مامور آنجا هم با یک نگاه سریع، 150هزار تومان گمرک به آن لاستیک بست که البته دوست آن آقا در ایران مثل آب‌خوردن سه عدد چک پول 50هزارتومنی به بنده دادند و لاستیک را ترخیص کردیم. (ببخشید لاستیک بنز چقدر می‌ارزد که مثل هلو برایش چنین پول گمرکی می‌دهند؟)

3- راننده ترمینال 12000 تومان گرفت که ما را به جنوب تهران، حوالی نازی آباد (منزل خواهرخانم گرامی و به عبارتی باجناق من) ببرد.  بین راه مداوم از بی‌توجهی رانندگان صحبت شد و گفت همین چند روز پیش یک نفر در بزرگراه دنده‌عقب می‌آمده یکی دیگر به او زده و ... پلیس هم عقبی را جریمه کرده! چون قانون می‌گه در دنده‌عقب، پشت سری مقصر است. بنده هم ابراز فضل کردم که فلان دوستم گفته اگر در کشوری مثل آلمان بود گواهینامه آن شخص را به خاطر دنده‌عقب در بزرگراه تا آخر عمر باطل می‌کردند. خلاصه بحث داغ بود که یکدفعه ملتفت شدیم مسیر همیشگی به سمت نازی‌آباد را بسته اند و کلی از مردم دنده‌عقب می‌رفتند که از یک خیابان فرعی به آن سمت بروند. راننده ما نیز همین کار را کرد و با یک پیرمرد بنده‌خدای مسافرکش (که او نیز قصد همین کار را داشت) تصادف کردند! ما هم وسط بزگراه چمدان‌ها را در آورده ماشین دیگری گرفتیم و رفتیم منزل اقوام. (گفته‌اند باجناق قوم و خویش نمی‌شود، اما در مورد باجناق بنده اصلا این موضوع صحت ندارد و من اتفاقا خیلی ایشان را دوست دارم. خدا حفظش کند و انشالا همیشه سالم و سلامت باشد.)

4- از دو ماه پیش سعی داشتیم بلیت قطار برای خراسان پیدا کنیم. داخل ایران هیچکس نتوانست برایمان بلیت بگیرد. علتش هم این بود که ما فقط و فقط دو روز بعد از گشایش پرونده بلیت‌های نوروزی باخبر شده بودیم. من که در طول ده سال اقامت در تهران هیچوقت نوروز نتوانسته‌ام با قطار به مشهد بروم. این چندسال خارج بودن پیشکش. صبح رفتیم ترمینال جنوب. تقریبا تمام مردم ایران می‌خواستند بروند مشهد. قربان امام رضا بروم، آخر عزیزان حتما باید مشهد بروید؟ مگر این شهر چقدر کشش دارد؟ چقدر خیابان‌کشی استاندارد و درست و حسابی دارد آخر؟ چقدر جا برای اقامت زوار دارد؟ اصلا مگر در صحن مطهر چند نفر جا می‌شوند؟ فکر ما خراسانی‌ها را هم بکنید که یک بار نمی‌شود ایام تعطیلات بتوانیم به‌راحتی به استانمان برویم.اوضاعی در ترمینال جنوب بود که ببخشید، واقعا سگ هم صاحبش را نمی‌شناخت. ازدحام، جواب‌های سربالا و رفتاری شبیه گوسفند با مردم. راستی با سمند هم می‌شد رفت مشهد. نفری 60 هزار تومان.

5- ما دیدیم اگر دیر بجنبیم امکان ندارد فردا سال تحویل پیش پدر و مادر باشیم. تصمیم گرفتیم راه را تکه‌تکه برویم. از تهران تا سمنان با یک اتوبوس، از سمنان تا شاهرود با یک اتوبوس، از شاهرود تا خراسان ...! حکایتی بود. هی سوار شو، هی پیاده شو. ترمینال سمنان که واقعا فاجعه است و به تنها چیزی که نمی‌خورد ترمینال یک مرکز استان است. خود سمنان هم همین طور. من یادم است قدیم ها سمنان خیلی آبادتر و تمیزتر بود. کلا شهرها خیلی خراب و اسفبار بودند. گویی گرد خستگی پاشیده شده بود بر همه‌چیز. فکر کنم علت اصلی آن سرمای بی‌سابقه زمستان اخیر بوده که بدجوری قیافه شهرها را خراب کرده. درخت‌های سوخته از سرما، باغچه‌های خالی، جداول ترک‌خورده، زمین‌ها و آسفالت‌های مصیبت‌بار، اتوبوس‌ها و سواری‌های فاجعه ... بوی بهار می‌آمد. اما فقط با چشم بسته میچسبید.

گویی گرد خستگی پاشیده شده بود بر همه چیز

6- به شاهرود که رسیدیم فهمیدیم اولین اتوبوس خراسان ده شب می رود و تازه پر هم هست. بقیه راه سوار شخصی شدیم. برای اولین بار در عمرم، در جاده یکطرفه به سمت خراسان، ترافیک سنگین را به‌عینه لمس کردم. هیچوقت نشده بود در مسیر 300کیلومتری بین شاهرود و سبزوار ببینم که ترافیکی درست شده که ده کیلومتر راه، یک ساعت زمان ببرد! وحشتناک بود. صف پمپ‌بنزین‌های بین راه گاه به چند کیلومتر می‌رسید. محشری بود که فقط باید از نزدیک می‌دیدید و اگر آن شب در آن مسیر نبودید خوش به حالتان. همین قدر بگویم که در شهر کوچک میامی که بین شاهرود و سبزوار است، آنقدر ترافیک ایجاد شده بود که ماشین حامل ما یک ساعت طول کشید که از داخل چند خیابان این شهر رد شود. یک ساعت برای مسافتی کمتر از 5 کیلومتر!

این تصویر بزرگراه همت نیست بلکه جاده سبزوار شاهرود است
ادامه در بخش دوم

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٩
تگ ها :