263- چقدر اینترنت لازم دارم؟

 

راستش الان که تقریبا دوماهه دسترسی دائمی به اینترنت ندارم -و جالبه که احساس کمبود اینترنت هم نمی‌کنم- برای خودم سوال شده که واقعا چرا نیاز به اینترنت داشتم و چقدر از این کارکردن با اینترنت ناشی از یک نیاز کاذب بوده و چقدرش واقعا مفید بوده و وقتی اینترنت مدرسه (به‌زودی انشاءا...) وصل بشه چقدر به شکل مفید از اون استفاده خواهم کرد؟

 

*

 

این دوماه، حداقل حسنش این بوده که بسیاری از سایت‌هایی رو که همینطوری سر می‌زدم و وقتم رو تلف می‌کردن مدت زیادیه که ندیدم و دیگه الان اصلا حس بازکردن صفحات اون سایت‌ها رو ندارم. هفته‌ای یک بار هم که به کافی‌نت سر می‌زنم ایمیل‌ها و وبلاگ‌های دوستان رو نگاه می‌کنم و اگر تولد یا سالگرد ازدواج کسی باشه تبریک می‌گم. ایمیل خصوصی هم که تقریبا ندارم و بیشتر ایمیل‌ها فورواردیه. به هرحال برای خودم تجربه جالبیه. حداقل خیالم راحت شده که اعتیاد اینترنتی ندارم.

 

 

جالبه که همه دوستان قدیمی و صمیمی توی ذهنم هستن. ولی واقعا نمی‌دونم به چه شکلی و به چه طریقی می‌شه برای هرکدومشون ایمیلی زد و احوالی پرسید. گاهی به خودم می‌گم ممکنه فکر کنن فراموششون کردم. در صورتی که این طور نیست و گاهی به خودم می‌گم لابد من هم ممکنه چنین ذهنیت نادرستی درباره اون‌ها داشته باشم و فکر کنم فراموشم کردن. در صورتی که این طور نیست. به هرحال برای ما که در غربتیم هر ایمیل –ولو یک خطی- از جانب دوستان هم غنیمت و ارزشمنده.

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٩
تگ ها :


262- رستاخیز

 

شاید یکی از ترسناک‌ترین لحظات برای من، لحظاتی است که به رستاخیز فکر می‌کنم!

قرآن بخونید! تقریبا صفحه‌ای خالی از یادآوری اون روز نیست. چنین می‌اندیشم که انسان نیازمند یادآوری است. چرا که گستاخ و فراموشکاره. باید هی بهش یادآوری کرد.

 

اینجا برای هر چیزی گریزی هست:

اینجا که هستی همیشه یک بالاخره‌ای هست. آدم گرفتاری داره، بالاخره درست می‌شه، بیماره بالاخره خوب می‌شه، امتحان داره، بالاخره تموم میشه، خسته است، بالاخره استراحتی می‌کنه، حوصله نداره، بالاخره یک‌جوری خودش رو سرگرم می‌کنه، منتظره، بالاخره یکی می‌آد ... ولی در اون روز بالاخره‌ای در کار نیست. جز ابدیت چیزی نیست. یا نزد ملیک مقتدر، مشغول تحیت و سلامی و یا ... پناه بر خدا!

اینجا با دلخوشی‌ها روزگار می‌گذره، سختی هرروز و لحظه و وضعیتی با امید روزی بهتر می‌گذره ... گاهی همین دور هم نشستن و چای‌خوردن یک دلخوشیه ... ولی یاد اون روز که می‌آد، روزی که فاصله‌اش با ما خیلی کمه ... با همه ما، بهتر بگم اصلا فاصله‌ای باهاش نداریم ... ما در دل قیامتیم، جزئی از قیامتیم، در قیامتیم، فقط یک مرگ بین ما فاصله است تا چشممون حقیقت قیامت رو ببینه. مرگی که شاید در یک قدمی باشه، همین نزدیکی، ده سال بعد، یک سال بعد،  فردا صبح، یک ثانیه بعد، اصلا بگو هزار سال بعد، به قدر عمر نوح، ولی می‌آد.

 

علی بزرگ فرمود یک حقیقت اگر وجود داشته باشه همین مرگه. از دستش نمی‌شه در رفت و اتفاقا همه ناباورانه باهاش برخورد می‌کنن. انگار فقط قراره در خونه دیگران بره.

 

رستاخیز، روزی است که گریزی از اون نیست. وقتی به یادش میافتم از خودم می‌پرسم آخه چرا باید به دنیا بیام و در محضر خدا با وضعی حاضر بشم که فرزند و همسر و پدر و مادر همه از هم می‌گریزند و انسان با وضعی فلاکت‌بار باید هزار بار بمیره و زنده بشه تا به حساب همه برسند؟ هرچند که مردن در اون لحظات ترسناک نعمتیه که متاسفانه به کسی نمی‌دن! دیگه مرگی هم در کار نیست که نفس راحتی بکشی بنده خدا!

تا به حال خودتون رو در اون لحظات سخت تصور کردید؟ خیلی ترسناکه. ترسناک‌تر اینه که حتما اون روز رو خواهیم دید. زیاد به این مساله فکر کردم که مرگ چیز ترسناکی نیست. واقعا هم نیست. شاید لحظات قبل از مرگ به دلیل ماهیت ناشناخته‌اش کمی آدم رو نگران کنه، ولی خود مرگ باید خیلی لذت‌بخش باشه. رهایی از کالبد. پرواز به عالم بیداری، تولد در جهان ابدیت، پایان دوران جنینی!

اما قیامت! که از لحظه مرگ برای هرکسی آغاز می‌شه. حضور در نزد داوری که اگرچه کریمه، ولی دقیقه و اینه که کار رو سخت می‌کنه.

*

راستی عید همه مبارک. نماز و روزه‌ها قبول.

 

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢۱
تگ ها :


261- باربری، اسباب کشی

 

این یک ماه اخیر اونقدر زود گذشت که هیچی ازش نفهمیدم.

ساختمان مدرسه به محل جدید منتقل شده واسباب‌کشی داشتیم. من هم به عنوان مسوول کامپیوتر عملا از باربری کامپیوترها تا نصب اون‌ها و خلاصه همه کارها رو باید انجام می‌دادم. معضلات کامپیوترهای بقیه واحدها هم روش. خلاصه اینکه از اول شهریور تا همین الان مشغولم و هنوز تموم نشده. حسنش اینه که تموم که بشه یک پا آرنولد می‌شم.

هم‌زمان خونه رو هم باید عوض می‌کردیم که با امدادهای غیبی و لطف خدا تونستیم خونه خوبی زیر قیمت متداول اینجا پیدا کنیم و حدود ده روزه که هرشب بعد از افطار به اتفاق همسرم تا نزدیک سحر مشغول تمیزکاری و رنگ‌کاری و شست و شو و رفت و روب خونه جدید بودیم و راستش امروز اولین روزیه که من بیشتر از چهار ساعت تونستم بخوابم.

مدرسه جدید هم که تا دو روز پیش اصلا تلفن نداشت، چه برسه به اینترنت! البته هنوز هم اینترنت نداره و من چون مدرسه‌مون به خاطر 21 رمضان تعطیله تونستم بیام کافی‌نت و چند خط وبلاگ بنویسم.

 *

 

از سرزدن همه دوستان سپاسگزارم.

یک ماهه هیچ سایت خبری رو ندیدم و هیچ وبلاگی رو نخوندم.

الان هم باید  برم و یک خروار ایمیل رسیده رو نگاه کنم و ببینم چه خبره.

اون خودرو نوشته قبلی رو هم انشاء ا... فردا شب تحویل می‌دن. چیز قابلی نیست. یک تویوتا یاریس هاچ بک نوک مدادیه. دوستان اگر اینجا اومدن می‌تونن به عنوان یک راننده شخصی روی کمک من حساب کنن.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/۱۱
تگ ها :