244- لقمه حلال

 

 

یکی از مودب‌ترین و بهترین شاگردان من، فرزند یکی از راننده مینی‌بوس‌های مدرسه است و از بسیاری از بچه‌های معلم‌جماعت و دکتر‌جماعت و مهندس‌جماعت بهتر و مودب‌تره و اتفاقا خیلی از فرزندان قشر باسواد، بچه‌های بی‌ادبی هستند.

این واقعا برای من یک معماست که سواد پدر و مادر واقعا چه نقشی در تربیت یک فرزند صالح داره؟ من بچه‌های صالحی رو می‌شناسم که نه حرف زشتی از دهنشون در میاد، نه وقتی بزرگ می‌شن لقمه حروم می‌خورن، نه نظر به مال و جان و ناموس و آبروی دیگران دارن، و در عین حال فرزند کارگری یا فرد بیسوادی هستند. واقعا مشکل در کجاست؟

*

این امر قطعا چیزی نیست که بشه با یکی دو جمله یا حتا مقاله حلش کرد، ولی برای من که به عوامل غیبی معتقدم، یکی از این عوامل، تاثیر لقمه حلاله. حالا این که چه جوری این لقمه در تربیت و روحیه اثر می‌ذاره و چه کنش و واکنش‌هایی انجام می‌شه رو نمی‌دونم، ولی باور دارم که لقمه حلال و حرام بدجوری بر تربیت کودک اثر می‌ذاره ... گو این که علم بگه زیر میکروسکوپ هیچ فرقی بین نونی که از راه حلال و حرام در بیاد نیست ... علم هم حالاحالاها کار داره که از حصار سه (یا نهایتا) چهار بعد خودش خارج بشه. نظر شما چیه؟

 

 

  

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳٠
تگ ها :


243- دندان درد

 

همین پنجشنبه اخیر سر ظهر یکدفعه دندان جلوم درد گرفت. دردی که در عمرم به سراغم نیامده بود و اشک در چشمم جمع کرد. حس بسیار بدی بود که قابل توصیف نیست. جالب اینکه این دندان را یکبار ده سال پیش در دانشگاه پر کرده بودم و یک بار هم همین نوروز در هنگام مسافرت به ایران.

اواخر شب درد شدیدتر شد و جمعه دیگر چنان دردی می‌کرد که مثل مار به خودم می‌پیچیدم! چاره‌ای جز صبر هم نبود تا عصر شنبه برسد و بتوانم سراغ دندانپزشک حاذقی بروم که میشناختمش.

خدا کند به سر هیچکدامتان نیاید که لازم نباشد تجربه کنید که چه می‌گویم. نه چیزی می‌توانستم بخورم، نه می‌توانستم در هیچ حالتی آرامش داشته باشم. نه در سرما آرامش داشتم نه گرما. یک حالت سردرد و تبی هم –احتمالا به خاطر همان دندان- یقه‌ام را گرفته بود و خلاصه اوضاعی بود! لب بالایی و حتا بینی‌ام باد کرده بودند و حالتی شبیه بی‌حسی داشتند.

تا ظهر شنبه تقریبا هیچ چیزی که به دندان فشار بیاورد نخوردم و فقط درازکش بودم و عصر که پیش دکتر رفتم فهمیدم که عجب، گویا داخل دندان، زیر محل پرشدگی، چرک و آبسه کرده و حالا چون جای تخلیه ندارد هی دارد از داخل فشار می آورد. عصب آن دندان هم مرده بود. دکتر هم بدون بی‌حسی مجرایی در دندان باز کرد که چرک‌ها تخلیه شوند و گفت فردا بیا که پرش کنم و اضافه کرد که چون دندانت باز است موقع غذاخوردن یک پنبه داخل این سوراخ بگذار که غذا داخلش نرود و دوباره سوراخ را پر نکند.  بعد از آن دو روز درد کشیدن، این بحث پنبه‌گذاری خودش یک فیلم کمدی بود. تجسم کنید که دیواره داخلی دندان جلوی آدم سوراخ باشد!

همسرم بنده خدا هی به زور پنبه را می‌چپاند توی سوراخ و با یک خلال دندان آن را سفت می‌کرد. (چون دندان عصب هم نداشت طبعا بی‌درد و بی‌خطر بود.) من چند لقمه می‌خوردم، با چه گرفتاری‌ای. بعد یک دفعه پنبه درمی آمد یا اشتباها قورت داده می‌شد! یکشنبه همچنان تورم داشتم که نشان می‌داد کمی برای پرکردن زود است. نهایتا دیشب دندان را پر کردم و بعد از حدود سه روز، یک قاشق غذا و یک لیوان چایی با آرامش خوردم. در مورد آدم‌های ناشکری مثل من، بد هم نیست که بعضی وقت ها نعمتی از آدمی گرفته شود تا قدرش را بیشتر بداند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٥
تگ ها :


242- هدیه روز معلم

 

گمان می‌کنم هر آدمی در هر سن و سالی از هدیه‌گرفتن خوشحال می‌شه.

امسال روز معلم بچه‌ها واقعا غافلگیرم کردند و فکر کنم دست کم 15-16تایی هدیه گرفتم و دست کم تا دو سالی نیازی به خرید ادکلن ندارم! از همه دلچسب‌تر هدیه بچه‌های کلاس اول و دومیه که صداقت و بی‌توقعی‌شون خیلی بیشتره. تا چندروز کار من و همسرم این بود که من هرروز با چند هدیه برم خونه و بعد بنشینیم بازشون کنیم. انصافا بازکردن هدیه‌ای که آدم نمی‌تونه حدس بزنه چیه، شوق عجیبی داره!

*

شعار اخلاقی: خالی از تعارف، بهترین هدیه برای یک معلم داشتن یک کلاس خوب با دانش‌آموزانی است که درسخون باشند و شوق یادگیری داشته باشند.

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢۳
تگ ها :


241- آدم‌شدن در لحظه

 

اخراجیها را می‌دیدم. نمی‌دانم چرا می‌گویند خنده‌دار است؟ دهنمکی این بار هم مرا نخندانید. یک یا دوبار خندیدم و بارها گریستم. چه کنم که دیدن هر فیلمی درباره جنگ - فارغ از نقد و بررسی آن- من جبهه‌ندیده را به حال و هوایی دور می‌برد و بغضی غیرقابل توضیح گلویم را می‌گیرد ...

*

در صحنه ای از فیلم، دزد جیب‌بر، در لحظه‌ای، ماسک ضدشیمیایی خود را برمی‌دارد و بر چهره دخترکی می‌زند و فریادی می‌زند و آدم می‌شود ...

نمونه‌ها بسیارند ... فضیل عیاض دزد سرگردنه که با شنیدن آیتی، زیر و رو و آدم می‌شود ...

ساحران -که تا دقیقه‌ای پیش فرعونی بوده‌اند- با دیدن عصای موسی آدم می‌شوند ...

آیا می‌رسد روزی که صاعقه‌ای، فریادی، ندایی، زخمه‌ای بر دل تار ما هم بخورد و آدم شویم؟

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱۸
تگ ها :


240- سه خاطره کارتونی

 

بعد از شش هفت ماه کار در پاییز و زمستان 1379 در دانشگاه، اولین شرکتی که بعد از دانشگاه واردش شدم جایی بود که جمعی از تازه فارغ‌التحصیلان مثل من توش جمع بودند و همه جوون و باانرژی و همیشه به‌خوبی از اون شرکت یاد می‌کنم.

همون اوایل فروردین 1380 با بچه‌ها  در آشپزخانه شرکت هنگام نهار دور هم بودیم. دیدم یک شهرام‌نامی هست که داره درباره چند کارتون با شور و اشتیاق صحبت می‌کنه و بقیه هم مثل –دقیقا نمی‌دونم مثل چی- نگاش می‌کنن و اصلا این اشتیاق رو درک نمی‌کنن! من وارد بحث با شهرام شدم و خلاصه این بحث کارتونی باعث شد ایشون از کارمند جدید -یعنی بنده- خیلی خوشش بیاد. ازش پرسیدم متولد خردادی؟ گفت از کجا فهمیدی؟ گفتم آخه من هم خردادیم و معمولا خردادی‌ها به علت تجسم قوی و روحیه خاصی که دارن اهل موضوعات کارتونی و تصویری هستن.

خلاصه کار من و اون شده بود ساختن ایده‌های تصویری یا طنز برای بچه‌های شرکت و چه سوژه‌های خلاقانه‌ای که از ذهن ما تراوش کرد و متاسفانه به علت کمبود امکانات، فیلمشون ساخته نشد! هر هفته هم من یک طنز در قالب روزنامه دیواری تهیه می‌کردم و با یکی از بچه‌ها شوخی می‌کردم.

*

یک بار هم خوابگاه بودیم و طبعا در اتاق خوابگاه، اون هم روز تعطیل، درباره هرچیزی ممکنه صحبت بشه، به جز درس. برای حسین و وحید مهمون اومده بود. یک پسر باذوقی که مهندس و اهل هنر و ادبیات و آواز و سه‌تار هم بود. یکدفعه از دهنش دراومد که آقا من و چندتا از دوستان یک ماهه داریم فکر می‌کنیم اسم گربه پت پستچی چی بود؟ گفتم خوب اسم جسی بود دیگه. یکدفعه پرید بغلم کرد گفت آقا دمت گرم، یک جمعی رو از گرفتاری نجات دادی ...!

*

امروز هم توی دفتر مدرسه معلم‌ها از معلومات کارتونی من تعجب کردند. شاید دلیلش اینه که من در دفتر مدرسه خیلی کم حرف می‌زنم. شاید از دید اونا آدم خشک و بی‌مزه‌ای هم به نظر بیام. به من چه که توی بحث‌هایی شرکت کنم که آخرش یا غیبته، یا بدگویی، یا جوک‌های آنچنانی یا ... ترجیح می‌دم توی اتاق کامپیوتر بمونم و با سخت‌افزارها و نرم‌افزارهای بی‌زبان سر و کله بزنم.

بگذریم. بحث بر سر این بود که یکی از معلم ها بنده خدا فکر می‌کرد خیلی هنر کرده اسم دو تا کارتون توی ذهنش مونده. من هم گفتم اتفاقا بنده هم هرچی کارتون از بچگی تا هجده سالگی دیدم اسم کارتون و موضوعاتش و اسم شخصیت‌ها و صدای دوبلورها و موسیقی متن کارتون و ... توی ذهنمه. بعد طرف پرسید  اسم اون میمونه توی کارتون دکتر ارنست (Flone on the Marvelous Island) چی بود؟ گفتم میمون نبود، یک جور حیوون تو مایه های سنجاب با دم باریک بود، اسمش هم مرکر بود!

*

 

فکر نمی کنم کارتون های چرت و پرت فعلی اونقدر خاطره انگیز باشه که بعد از بیست سی سال بتونه در خاطره بمونه و تا این حد زنده باشه که کارتون های دوران کودکی ما بود.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٠
تگ ها :


239- در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

موسسات زیادی در دنیا وجود دارند که کارشان حمایت از کودکان بیسرپرست، یتیم، نیازمند و ... است. با صرف مبالغی بسیار کم مثلا در حد بیست سی دلار در ماه (25000 تومان) که برای بسیاری از ما، شاید هیچ رقم قابل توجهی نباشد میتوان مانع ترک تحصیل یک کودک، مرگ کودکی از گرسنگی، ازدواج اجباری دختری کم سن و سال و ... شد.

چندی پیش یکی از مسوولان سازمان ملل –که نامش درست یادم نیست- گفت صرف فقط چند دلار برای هر کودک افریقایی مانع مرگ او از گرسنگی میشود. فقط چند دلار ...!

 

در اینترنت میتوان بهسادگی این موسسات را یافت. یکی از آنها هم که ایرانی است، بنیاد کودک است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٤
تگ ها :