280- نوروز 1387

نوروز ما هم از آن واژگانی است که از فرط استفاده، تبدیل شده به شعار.

آرزوی روزی نو برای یکدیگر داشتن، مفهومی شریف و عزیز است. چه، «انسان» نیز نو می‌شود،انسان نیز باید از خواب برخیزد، جوانه بزند، میوه بدهد، به بار بنشیند ...

روزتان نو، نوروزتان پیروز.

در روزهای آینده به خاطر مشغولیت‌های پیش از مسافرت، شاید نتوانم به وبلاگ سر بزنم، به همین دلیل کمی زود سال نو را تبریک گفتم. به امید شادی و تندرستی و پویایی و پارسایی برای همه دوستان.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٦
تگ ها :


279- پوستر انتخاباتی

تا همین دیروز فکر می‌کردم که ضعیف‌ترین شعرهایی که به گوشم خورده چیزهایی توی مایه‌های «شیرین‌شیرینا، خانوم‌خانوما» یا بدتر از اون چرت و پرت‌هایی مثل «تو خودت قند و نباتی، شکلاتی» هستش. ولی دیروز که چشمم به جمال این پوسترهای انتخاباتی  (1 و 2) روشن شد فهمیدم که نه بابا. اون‌ها حداقل نظم بودن، یعنی وزن داشتن، این که وزن هم نداره و اصلا معلوم نیست از شعربودن یا حتا نظم‌بودن، چی داره!

لازم به ذکره که من 24 ساعته اصلا از فکر این پوستر نمی‌تونم بیرون بیارم و تنها چیز شدیدا مثبتی که در اون پیدا کردم صداقت عجیب و تحسین‌برانگیز این بنده خداست که مثل بعضی‌ها پول به یک آدم «قلم به مزد» نداده که به نام اون شعر صادر کنن و همون چیزی رو که خودش در چنته داشته ارائه کرده (که البته کاش نمی کرد.)

خدایا شکر که اونقدر از این مملکت به ما چیزهای عجیب و غریب نشون دادی که تقریبا هیچ‌چی چشم‌های ما رو گرد نمی کنه! نه این شعرهای انتخاباتی، نه خونه درب و داغون 50 میلیون تومانی، نه ماشین درب و داغون  8 میلیون تومانی (که نمی‌خوام اسمش رو ببرم و اگر در این ممالک بی‌دین خارجی که بنده ساکنم چنین ماشینی بود، یک میلیون تومن هم کسی بهش پول نمی‌داد)، نه میوه چندهزار تومنی. اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا ! آمین!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳
تگ ها :


278- قیمت‌ها

آشنایانی که اخیرا از ایران مهمان ما بودند از وضعیت اسفبار خرید میوه، نایابی سبزی، خالی‌بودن مغازه‌های قصابی از مشتری، اوضاع آبکی لبنیات و ... می‌گفتند. من و همسرم داشتیم صحبت می کردیم، حس کردیم با این وضعیت اسفبار قیمت‌ها در ایران که داریم در اینترنت می‌بینیم و از دوست و آشنا می‌شنویم، اصلا رومون نمی‌شه نوروز که ایران می‌ریم خونه کسی مهمونی بریم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩
تگ ها :


277- بالاخره حرف کیو باور کنیم؟

نمیدونم فقط من اینطوری شدم یا دیگران هم شاید چنین باشند،

مدتیه که حس میکنم به هیچ سایت خبری نمیشه اطمینان کرد! اونقدر درباره یک موضوع اخبار ضد و نقیض میشه خوند و یافت که معلوم نیست حقیقت چیه و اصلا آخرش به خودت می‌گی مگه من با همین دادههای مختلف خبری و علمی و اطلاعاتی بزرگ نشدم و نظام فکریم شکل نگرفته؟ چی درسته؟ چی غلطه؟ و اصلا به قول اون داوود بررهای من چیکاره بیدم؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳
تگ ها :


276- زنبور بی‌عسل

یک درخت، یک مگس، یک یاخته، یک کاکتوس نیازی ندارند فریاد کنن که چی هستن. اونا همون چیزی هستن که هستن. تکلیف آدم با اون‌ها معلومه. یک مار سعی نمی‌کنه فیل باشه و یک کاکتوس سعی نمی‌کنه نیلوفر باشه...

شاید مهمترین دلیلی که توی دانشگاه و خوابگاه، من از دانشجوهای دیگراندیش بی‌خدا، بیشتر از افراد به‌ظاهر مذهبی خوشم می‌اومد این بود که اونا نیازی به تظاهر نداشتن. بیشتر اونا همون چیزی بودن که بودن. صادقانه بی‌مذهب بودن. خودشون بودن و «خود بودن» تاثیرگذاره. بهتر از اینه که ادعای مسلمانی بکنی و حتا جواب سلام دادنت از روی مصلحت و تظاهر و دودوتا چهارتا باشه. به نظر من، این که یک مساله مذهبی در وجود انسان پیاده بشه و ملکه  اون باشه، قرن‌ها با حرف‌زدن از اون مساله فاصله داره و این نکته است که عمیقا جوهره دینداری شخص رو شکل می‌ده.

اگر دبیرهای دینی، پرورشی، منبری‌ها، متولیان مذهبی و ... نماد و نمونه چیزی باشند که حرفش رو زیاد می‌زنند و به جای حرف‌زدن، رفتارشون مبین اون مسائل باشه، این قدر انسان مذهب‌گریز نداریم. شاید هیچ‌چیز به اندازه حرف‌زدن بدون عمل، حال انسان‌ها رو از اون حرف‌ها به هم نزنه.

*

در قلمرو علومی که کاملا جنبه عملی دارن، مثل همین مهندسی صنایع که درسش رو خوندم و هیچوقت با عمل‌کردنش راحت نبودم، مهمترین دلیلی که هیچوقت مشاور نشدم و نرفتم برای شرکت‌ها افاضه علم کنم همین بود. چون فکر می‌کنم شخص نباید چیزی رو که نتونسته در زندگی خودش پیاده کنه، به بقیه درس بده. وقتی شخصی کیف یا کمدش رو نمی‌تونه مرتب کنه ولی ادعای بهره‌وری داره، هیچوقت سر وقت نمی‌آد و می‌خواد مدیریت زمان درس بده، کلاس کیفیت می‌ذاره و هیچ جنبه کیفی در زندگیش نیست ... چنین شخصی چی می‌خواد به دیگران یاد بده؟ چرا استادای ما که خیلی‌هاشون ادعای خدایی (و حداقل پیامبری و امامت) در رشته صنایع داشتن نمیتونستن مشکلات دانشکده رو حل کنن؟ چرا فکر میکردند چیزی رو که در محدوده یک دانشکده نمیتونند عمل کنند در قالب کتاب و جزوه میتونند به ما یاد بدند؟ چرا دوستان من فکر میکردند به عنوان یک فارغالتحصیل 22-23 ساله حق دارند برن کار مشاوره بکنند و به افرادی که سالها در کاری استخون خرد کردن بگن که این کار رو اینجوری بکن، اون کار رو اون طوری؟ شاید من اشتباه میکنم، ولی به نظر من کاش در کارهای غیرنظری، فقط اهل عمل اون کار، میدان رو به دست میداشتن. اونوقت دنیای زیباتر و متعالیتری میداشتیم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
تگ ها :