215- یاد ایام

در نوشته قبلی که از آموزش گفته بودم، حسین عزیز که خودش مدرس و مولفی قدر در عرصه مدیریت پروژه است، در قسمت نظرات به یادم آورد که روزهای دانشکده، زمانی که در گروه نرمافزاری بودیم من به مدرسان گروه توصیههایی میکردم. زمانی هم جسارتا به ایشان هم آن توصیههایم را داده بودم. خودم یادم نبود همه آن توصیهها چه بوده، بنابراین از حسین خواستم آنها را برای خودم هم بفرستد.

 

حسین لطف کرده و آن توصیهها را عینا از دستخط خودم اسکن کرده و برایم فرستاده. باورتان نمیشود که وقتی ایمیلم را باز کردم و این برگه کاغذ را که مربوط به آبان 78 (هفت سال پیش) است چه حس غریب و جالبی در من پدید آمد.

 

 

 

گرمایی خاص به درون وجودم تراوید و یاد روزهای خوش دانشکده و آن گروهها مثل گروه نرمافزاری و نشریه سامانه و هسته تحلیل سیستم و گروه پژوهشی و گروه نشان و نشریه آینه و نشریه 4دیواری و ... همه و همه در خاطرم زنده شد. یادشان بخیر.

 

*

 

نه این که آن توصیهها خیلی مهم باشد، ولی به یاد آن روزها، تصمیم گرفتم بگذارمش در وبلاگ. اگر خواستید آن را دریافت کنید، کافی است روی تصویرش کلیک کنید. همین.

 

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٩
تگ ها :


214- پروانه

 

 

وقتی خارج از ایران هستی، بدون نگرانی و به شکل کاملا قانونی میان برات آنتن ماهواره نصب میکنن و به صدها شبکه دسترسی داری. بعد که مدتی شبکهها رو بررسی میکنی و حالت از ابتذال و درپیتبودن و شرمآوربودن و سطحیبودن فیلم و موسیقی و تبلیغات و همهچیزشون به هم میخوره، تنها یا برنامههای محیط زیست و حیاتوحش رو نگاه میکنی، یا اخبار رو، یا برنامههای علمی رو. شبکههای فارسیزبان خارج از ایران هم که فاتحه ...! در نتیجه شبکههای تلویزیونی داخل ایران رو نگاه میکنی که هرچند در بعضی زمینهها واقعا حال‌گیر هستن، ولی همین که اذان موذنزاده‌ای و  و قرآنی و نیایشی ازشون شنیده و دیده می‌شه واقعا غنیمتن. حداقل هر چی هست، مجبور نیستی سکس رو به صورت تحمیلی و به بهانه‌های مختلف در اون‌ها تحمل کنی که واقعا جای شکرگزاری داره.

 

*

 

دیشب در شبکه چهار ایران، برنامه سینما ماورا، فیلم فرانسوی «پروانه» رو دیدم. واقعا فیلمهای اینطوری کجا، فیلمهای هالیوودی کجا؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢٢
تگ ها :


213- وقتی معلم سختگیری می‌کند

با همه نرمش و ملایمتی که دارم بدجوری از دست یکی از کلاسهام دلخورم. چون همهچیز رو به شوخی میگیرند و با این وضعیت آخر سال نمره قبولی نخواهند گرفت. دیروز دو دقیقه رفتم کلاسشون و بهشون گفتم از این هفته اونقدر بهتون سخت میگیرم که هرروزی که با من کلاس دارین شب قبلش عزا بگیرین. همه سختگیری هم برای اونه که دوستتون دارم و نمیخوام نادونی و ندانم‌‌کاری‌هاتون، باعث بدبختی شما در آخر سال بشه.

 

می‌دونید. در کسوت معلم درس می‌گیرم. بزرگترین معلم خداست. من الان دارم کم‌کم می‌فهمم که چرا گاهی خدا به انسان خیلی سخت می‌گیره. چون هم می‌خواد نیفتی و سقوط نکنی و کله‌پا نشی، هم می‌خواد تو رو بکشه بالا که شاگرد زرنگ بشی و لذت ببری.

 

 

این دوره وسط خیلی سخته. یعنی تو باید ایمان داشته باشی که سختی برای خودته. چون تو خیر و صلاحت رو نمی‌دونی. جاهلی. آموزنده‌ای. باید سختی‌های درس‌خوندن رو بپذیری. تا آدم به گروهی درس نده و براشون دل نسوزونه و نگران رد و قبولی اونا نباشه، شاید خوب نگیره من چی می‌گم. ولی خودم دارم کم‌کم درک می‌کنم. من به همین روش دارم معنی خیلی از باید/نبایدهای مذهبی رو هم دوباره از زاویه‌ای جدید درک می‌کنم.  توضیحش خیلی سخته. ولی مقایسه دائمی وضعیت خودم/شاگردام و  خدا/خودم برام خیلی آموزنده است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱٦
تگ ها :


212- معلمی

 

حجم اتفاقات فراوونی که تابستون برای من و همسرم پیش اومد باعث شد ضمن این که اصلا وقت نمیکردم به وبلاگم برسم، اصلا فراموش کنم به دوستان قدیمی و صمیمی بگم که من اصلا تغییر شغل دادم و الان در محل کار قبلی نیستم. الان کاری رو میکنم که به نحوی همیشه در وجودم بوده. شاید البته. اگر خدا قبول کنه. یعنی شغل شریف معلمی. شاید همین رویدادهای اخیر باعث شده تغییراتی در من به وجود بیاد و حس مقدس نوشتن، کمرنگ بشه. هرچند امیدوارم محو نشه!

 

 

عدهای من رو ملامت میکنند که چرا با این که مهندسی خوندم و دوره تئوری پزشکی هومیوپاتی رو تموم کردم الان دارم معلمی میکنم. ولی من فکر نمیکنم جایگاه معلمی اینقدر پایین باشه که با مهندسی و پزشکی بشه مقایسهش کرد و نتیجه گرفت چنین کاری افت داره. من آموختن و آموزاندن رو با همه سختیهاش دوست دارم. اصلا برام ننگ نیست که اگر یک زمانی توی دانشکده درس میدادم، الان توی دبستان یا دبیرستان درس بدم (که هردوی این کارها رو هم دارم میکنم.) قدیما هم که کار مهندسی میکردم باز در کنارش، امور تدریس همکارانم با من بود. گویا هیچوقت من و معلمی دست از یقه هم برنمیداریم.

 

 

میدونید، حس میکنم قدیما پربارتر بودم. الان نیاز به مطالعه دارم. نیاز به تفکر دارم. نیاز به بازسازی و خودسازی دارم. خیلی چیزها هست که باید خوند و دونست و عمل کرد. نمیخوام هی بخونم و بیعمل بذارم زمین. خوشم نمیاد مثل دیگر معلمهایی که میبینم فقط ملت رو نصیحت کنم. فکر میکنم معلم‌بودن اونقدر سخته که تا خودم رو درست نکنم بهتره هیچ امر و نهیی به دانش آموزم نکنم. عجیب مهمه که آدم رفتارش نشانگر وجودش باشه و عجیب سخته این کار. هی میرم به کارهای این مرد نگاه میکنم ببینم چقدر معلمم. هی افسوس میخورم.

 

 

دوستی دارم که همه‌ش دانلود می‌کنه. عاشق این کاره. صدها گیگابایت چیزمیز دانلود کرده. ولی یکدونه‌ش‌ رو هم باز نمی‌کنه استفاده کنه. نمی‌خوام اینطوری باشم. کلی نرم‌افزار در وجودم هست که بازش نکردم. دانشی که استفاده نشه واقعا مهلکه. باید از دانسته‌ها استفاده کرد. باید این کار رو بکنم. تا این کار رو نکنم، شاید یک مدرس باشم، ولی یک معلم؟ نمی‌دونم.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/۱۱
تگ ها :