229- ملاشدن چه آسان، آدم‌شدن چه مشکل

دوستی در ایمیلی نوشته بود که در مسابقات دوومیدانی که بین افراد با ناتوانیهای مختلف ذهنی و جسمی برگزار میشده، گویا هنگام شروع مسابقه پسری زمین میخورد و صدای گریه‌اش بلند می‌شود. همه دوندگان – افراد مختلف با ناتوانیهای مختلف ذهنی و جسمی برمیگردند ببینید چه شده و دیگر نمیدوند. دخترکی که عقبماندگی ذهنی (سندروم داون – منگولیسم) داشته کنار او مینشیند و از او دلجویی میکند و نهایتا همه شرکتکنندگان با هم گام به گام پیش میروند تا به خط پایان برسند. تماشاچیان برمیخیزند و مدتی طولانی این «قهرمانان» را تشویق میکنند ...

*

قطعا میتوان عقبمانده بود، ولی بزرگ بود.

چنین می‌اندیشم که چقدر در این روزگار به چنین الگوهایی محتاجیم و چقدر روح ترکخورده ما، نیازمند چنین بارانهایی است.

 

تکمیلی: این هم نشانی نوشته بالا به لطف مجید عزیز

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
تگ ها :


228- بدون شرح

love

این خبر جالب یاهو را هم ببینید.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۸
تگ ها :


227- لاله‌ها قامت سرخ عشقند ...

گاه خدا را شکر می‌کنم که معلم کامپیوتر هستم. نه معلم تاریخم، نه معلم دینی، نه پرورشی، نه معلم اخلاق تا تناقض احتمالی بین «خودم» و «حرفهایم» و «آنچه هست» با «آنچه باید باشد» روی دانش‌آموزانم تاثیر معکوس بگذارد.

*

من دوستانی صمیمی در دانشگاه داشتم که بیدین بودند، ولی در این بیدینی خود صادق بودند. عینا آن چیزی بودند که بودند و این ارزشمند بود. در مواجهه با آن افراد، تکلیف من معلوم بود. تکلیف او هم معلوم بود و این دوستی برای هردوی ما ثمر داشت.

من که معتقد به اسلام هستم و علاقهمند به قرآن و عرفان و پیامبر و امام ... واقعا وقتی در محضر برخی افراد مبلغ و متولی قرار میگیرم، دنبال یک راه گریزی میگردم که فرار کنم تا مبادا خللی در ایمانم وارد شود، وای به حال دانشآموزان نسل جدید که نه انقلاب را دیدهاند، نه جنگ را دیدهاند ... و حال آن که این نسل از آن طرف به لطف تکنولوژی بسیار چیزها را نیز دیدهاند که بسیار فنیتر و حرفهایتر و هنریتر برایشان طراحی شده است. طبیعی است که آن راه را برگزینند.

*

فقط کافی است نیمنگاهی به جشنهای صدا و سیمایی دهه فجر بیاندازید. من واقعا حالم بد میشود و اصلا شرمم میآید و همانقدر سطحی‌نگری و تظاهرش آزارم می دهد که وقتی یک شوی عامهپسند را در یک شبکه غربی میبینم که یکعده آدم الکیخوش نشستهاند و راجع به لباس فلان بازیگر نظر میدهند. دوست ندارم در چنین برنامه‌هایی از اسلام و ایران و شهید و انقلاب و ... تعریف شود و چنین می‌اندیشم که چنین برنامه‌هایی تا چه حد در لطمه‌زدن بر مفاهیم بلند، موفق است!

باز خدا را شکر که چند سرود با حس و حال و عاشقانه و از ته دل و بی‌ریا از اوائل انقلاب مانده که زخمه‌ای بر دل انسان بزند و تفاوت کار عاشقانه و سفارشی را نشان دهد. آن کارها کجا؟ آن موسیقی سنتی اول انقلاب با تار لطفی و آوای شجریان کجا و این شومن‌هایی که کارشان ارزش ارزش دیدن و شنیدن ندارد کجا؟

*

وای بر عالمان بی عمل. قرآن با چه لحنی میگوید: «لم تقولون ما لا تفعلون؟» چنین می‌اندیشم که هر انسانی در عمق وجود خود، از تظاهر و دورویی بیزار است. دورویی یعنی چه؟ یعنی فاصله علم و عمل. دورویی آفت جامعه ماست.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
تگ ها :


226- روز دهم

کوچک که بودم، شش هفت ساله، پای ثابت هیات بودم. پدرم و سایر هیاتیها شبهای جمعه «دوره» داشتند و هر بار دور هم جمع میشدند و سینهزنی میکردند. البته برههای کوتاهمدت بود. کوچک که هستی، شوق سینهزنی منظم و داشتن یک زنجیر قشنگ بدجوری دلت را آب میکند. تماشای دستهها، موسیقی، پرچمها، شمایلها، پرچم‌های بعضی هیاتها بدجوری دلم را میلرزاند. یکیش تصویر یک شیر بود که ذوالفقاری میان دندانهایش گرفته بود و دیگری سربازی که لگدی بر سینهاش فرود میآمد. از این دو پرچم یک جورهایی میترسیدم ... علامت هیات ما از همه زیباتر بود و سنگینتر. فکر میکردم خیلی مهم است که علامت هیات با بقیه فرق کند ...

بزرگتر که شدم، سیری را طی کردم که شاید خیلیها طی کنند ... نخست دورشدن و سوالهای متعدد ... بعد تعجب از این که چرا بر زخمهای حسین میگرییم ولی خودمان زورپذیر و زورگو هستیم ...

شاید گفتن داشته باشد، شاید نه ... ولی یادم هست همین پنج سال پیش، ایام محرم تازه شروع شده بود و من حالم اصلا خوش نبود. (از لحاظ فکری و معنوی میگویم)، از این مسائل دور شده بودم ... به مناسبتی مرثیهای به گوشم خورد و لحظاتی چند دلم شکست، فردا که به شرکت رفتم معاون شرکت صدایم کرد و گفت: مهندس این تسبیح را تازه از کربلا آورده‌ام و چون فکر میکنم تو آدم معتقدی هستی و قدرش را می‌شناسی میخواهم آن را به تو بدهم! من کجا و اعتقاد کجا؟ یک حس شرمساری مرا گرفت از این همه بزرگواری که یک آدم بیتفاوت را هم فراموش نمیکنند.

میدانید. من اصلا دوست ندارم وقایع اینچنین به حساب تصادف گذاشته شود، من باور دارم که بسیاری از روحهای بزرگ همواره زنده و حاضرند. یعنی شهیدند. وجود بزرگانی چون حسین (ع) جای خود دارد، پس چرا نبیند و نشنود و پاسخ ندهد؟

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٩
تگ ها :


225- پرکاری و بیکاری

تابستان امسال به علت مشکلاتی که برام پیش اومد و تغییر شغل دادم، یکی دو ماهی بیکار بودم. چون به کسی که مساله اقامتش قطعی نشده باشه و معلوم نباشه اصلا وضعش چطوریه کار دائمی نمیدن. خلاصه بیکار نشده بودیم که شدیم. الان یک ماهیه که اون قدر کار سرم ریخته که نمیرسم شبها بخوابم و همین دو خطی که برای وبلاگ دارم مینویسم هم در نهایت عجله است!

کار روزگار گاهی اینطوریه. گاهی نمیدونی کی صبحت به شب میرسه و گاهی نمیدونی کی صبح شد و کی شب. به هرحال خدا رو به خاطر اون بیکاری و این گرفتاری شاکرم و امیدوارم در امتحانات حضرت حق، سربلند باشیم.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٥
تگ ها :