179- میاسای ز آموختن یک زمان ...

 

1-

این مدرسه‌ای که می‌رم به بچه ها درس بدم، کاملا مشخصه که شب قبل چی توی تلویزیون (یا ماهواره) دیدن. (من خودم توی خونه‌م تلویزیون ندارم.) با قدرت تاثیرگذاری عجیبی که رسانه‌ای مانند تلویزیون روی توده مردم داره، آدم افسوس می‌خوره که چرا هیچ الگوی مثبتی، به شکل درازمدت و اثرگذار برای این نسل تشنه الگوپذیری معرفی نمی‌شه. اگر می‌شد چرا چنین نسل جدید سرگردانی داشته باشیم؟ کاش یک‌صدم ارزشی که برای برنامه‌های متعدد فوتبالی قائل بودند صرف ارتقای دانش نسل جدید می‌شد. بزرگان دانش و فن و فرهنگ و ادب و هنر باید مسخره بشند و منزوی باشند و مطرود و مهجور و سرمایه ملی کشور صرف برنامه‌هایی بشه که  سازنده نباشه. وجه غالب همه چیز سرگرمی شده. نمی‌گم نباشه، ولی ... کاش ... یکی از بزرگان می‌فرمایند که دانش ریشه همه پاکی‌ها و جهل ریشه همه پلیدی‌هاست.

*

2-

خدایا یا به ایشون عقل بده یا به ما صبر:

یگانه نجات‌دهنده ملت ایران آقای پروفسور دکتر ابراهیم میرزایی، پیام سازمان علم (Alam) حق و عدالت

هفته‌ای نیست که چند ایمیل از بارگاه ایشون نرسه و Mailbox ما رو منور نکنه. باباجان اون علم (Alam) بخوره توی سر طرفدارات. چرا اینقدر ایمیل‌های پرحجم و چرت و پرت می‌فرستی برای مردم؟ تو اگر طرفدار حق و عدالت بودی اینطوری در حجم انبوه به مردم ایمیل نمی‌زدی که وقتشون رو تلف کنی. برو یک وب‌سایت بزن توش هر مهملی که خواستی بنویس. عجب گرفتاری شدیم ها! یک گزینه Unsubscribe هم نداره که بشه خلاص شد.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۳٠
تگ ها :


178- گند می‌زنم، پس هستم.

 

 

 

تا به حال خوشبختانه یا متاسفانه، در کنار مسوولیت‌ها و مشغولیت‌های مهندسی صنایعی و تدریس کامپیوتر، بارها شده که مسوول یک سایت کامپیوتری (فضایی پر از کامپیوتر) یا تجهیزات کامپیوتری یک شرکت رو هم به من دادند. صرفنظر از تمام مشکلات این کار، (که عموما بی‌سوادی مسوولان شرکت نسبت به بحث کامپیوتر و نرم‌افزار یکی از شاخصه‌های اصلیشه) برام خیلی جالبه که در همه محیط‌هایی که بودم اعم از دانشگاه، شرکت مهندسی، شرکت مشاوره، مدرسه ابتدایی، دبیرستان (تقریبا هر رده سنی و هر سطح سواد) یک نوع بی‌مبالاتی و بی‌مسوولیتی عجیب نسبت به اموال عمومی دیدم.

نه برای دانشجو، نه برای دانش‌آموز، نه برای کارمند ... اصلا مهم نیست که چه رفتاری با کامپیوتر داشته باشه، حتا بدش نمیاد که کاری کنه که دیگه کامپیوتره روشن نشه، اگه بتونه توپی ماوس رو می‌بره، یک اتصالی رو قطع می‌کنه، دانشکده که بودیم معمولا دانشجوها علاقه به گذاشتن و برداشتن رمز یا گذاشتن تصاویر ... روی صفحه اصلی ویندوز داشتن. حتا گاهی استاد دانشکده‌ای، مدیر واحدی (در یک شرکت) اینترنتی رو که با هزار زور و زحمت براش وصل می‌کردیم، صرف جستجو در سایت‌های پورن می‌کرد که بعد ما مجبور می‌شدیم جلوش بگیم بله، البته این‌ها خودشون میان. لابد روی یک تبلیغی چیزی کلیک کردین!!

اون دانشجوهایی که شیطنت سالم‌تری می‌خواستن پیاده کنن کابل شبکه رو از یک جایی قطع می‌کردن تا همه‌چی دچار اختلال بشه ... خلاصه نمی‌دونم این فرهنگ/بی‌فرهنگی و خصوصا لاقیدی و بی‌مسولیتی شدید نسبت به اموال عمومی، حق مردم، استفاده صحیح از منابع طبیعی و از کجا ریشه گرفته ...

کوه می‌رید، چنان آشغالدونی‌ای از طبیعت درست شده که قلب آدم فشرده می‌شه. توی اردوهای دانشجویی عموما با جنجال و دعوا لیوان‌های پلاستیکی و مابقی ناهار بچه‌ها رو جمع می‌کردیم که توی طبیعت باقی نمونه. یعنی واقعا نخبگان کنکوری ما ککشون هم نمی‌گزید که کار ناشایستی داره انجام می‌شه.

هیچ جوری هم با این قوم بی‌مبالات نمی‌شه بحث کرد که راضی بشن کار اشتباهی دارن می‌کنن، یکی از حاجیان می‌گفت مکه که رفته بودن حاجی‌های ایرانی از شدت زباله‌پخش کردن توی صحن مسجد پیامبر انگشت‌نما بودند ...

ماشاءا... مثال اونقدر زیاده که فکر نمی‌کنم نیازی به توضیح باشه ... حالا بسته به دایره اختیارات و توانایی‌ها، یک نفر فقط همین سایت کامپیوتری رو خراب می‌کنه، یک نفر یک شهر رو ... یک نفر هم اگر بتونه لابد کل منظومه شمسی رو. باید شکرگزار باشیم که ما قوم بافرهنگ باسواد عزیز غیور آگاه هوشمند (و بقیه صفت‌هایی که مجریان تلویزیون در مواقع خاص به مردم عزیز می‌گن) در سایر کرات شعبه نداریم که فاتحه بقیه عالم رو هم از همین الان بخونیم و خوشبختانه فعلا در همین ایران خودمون مشغول تخریب اموال عمومی و خصوصی و طبیعت و محیط زیست و ... هستیم.

 

دیدم که یک جایی نوشته بود مدارس ژاپن اصلا «بابای مدرسه» ندارند، چون تمیز نگهداشتن مدرسه اصولا جزیی از نهاد دانش‌آموز ژاپنیه! خدایا! ما کی آدم می‌شیم؟

 

(ببخشید. گاهی آدم دیگه نمی‌تونه هی توی خودش بریزه، می‌ریزه توی وبلاگش.)

 

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢۱
تگ ها :


177- هومیوپاتی و کل‌نگری

با پزشکی صحبت می‌کردم. می‌گفت همین که شما طرفداران هومیوپاتی ادعا می‌کنید طیف وسیعی از بیماری‌ها رو درمان می‌کنید باعث می‌شه من بهتون شک کنم. چطور ممکنه کسی ادعا کنه هم سرماخوردگی رو درمان می‌کنه، هم سوختگی، هم میگرن، هم فشار خون و هم بر فرض سرطان؟ باز اگر می‌گفتین چهار تا چیز رو درمان می‌کنیم، یک چیزی. ولی این ادعا خیلی گزافه.

مشکل این پزشک و امثال ایشون اینه که برای هر مجموعه علائمی که در بدن وجود داره یک اسم ساختن (مثلا سرماخوردگی، سردرد، تب، فشار خون و ...) و سعی کردن روشی برای درمان همون مجموعه پیدا کنن، بی اینکه کلیتی رو که در پس همه بیماری‌ها وجود داره بتونن ببینن. درختها رو می‌بینن، ولی جنگل رو نه، موج و صخره و گرداب و رنگ آبی و موجودات ریز و درشت رو می‌بینن، ولی دریا رو نه!

همچنین چون قانون مشخصی برای درمان ندارند، برای هر بیماری‌ای دنبال درمانی خاص می‌گردند. حال آنکه هومیوپاتی قائل به استثنا نیست و می‌گه نظام کلی درمان بر اساس مشابه‌درمانیه. حالا پزشکی رایج هر اسمی می‌خواد روی بیماری‌ها بذاره، ولی این بیماری‌ها وقتی درمان می‌شن که دارویی مشابه با بیماری به شخص داده بشه. (البته با شرایطی که در نوشته‌های پیشین گفته‌ام و در راهنمای سمت راست وبلاگ هم می‌تونین ببینین.)

فرض کنید نیوتن قانونی مثل F=m.a رو کشف نمی‌کرد. اشخاص باید برای یافتن هر نیرویی در طبیعت، اونقدر سعی و خطا میکردن تا بدستش بیارن، بی‌اینکه بفهمن بالاخره چی شد، ولی به کمک قانون نیوتن شتاب رو ضربدر جرم می‌کنن و نیرو بدست میاد. کسی که این قانون رو بلد باشه لازم نیست دربدر به دنبال تمام عناصر باربط و بیربط بگرده تا مقدار نیرو رو پیدا کنه. مستقیم می‌ره سر اصل مطلب.

 

هومیوپاتی مستقیم می‌ره سر اصل مطلب. یعنی یافتن دارویی که مشابه بیماری باشه ... و درمان می‌کنه.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/۱٥
تگ ها :


176- لوطی صالح

از واعظی شنیدم که در تهران تنبک‌زنی به اسم لوطی صالح بوده که اکنون نیز گذری به نام اوست. جماعتی از مومنان او را ترک می‌دهند که باری، تقوا پیشه کند و دست از مطربی بردارد.

 

روزی به لوطی می‌گویند: عازم عراق هستیم. نجف و کربلا و ... می‌آیی؟

می‌گوید می‌آیم. اما به یک شرط. اول برویم نجف و مستقیم برویم حرم امام علی.

اصرار می‌کند.

می‌گویند باشد.

می‌رود تنبک را برمی‌دارد.

می‌گویند تو که ترک کرده بودی!

می‌گوید یک عمر برای همه زدم، بگذار یک بار هم برای علی بزنم!

 

به نجف می‌رسند. در راه حرم دست بر تنبک می‌گذارد. می‌زند و آهنگین می‌خواند: «اومدم که برنگردم.»

به ضریح مطهر می‌رسد. جان می‌بازد. دیگر بر نمی‌گردد!

 

علی ...

 

نمی‌دانم تا کی باید بر تصویر بارگاهش نگاه کرد و آه کشید. دوست دارم یک بار هم که شده ماه رمضانی آنجا باشم. نه برای طلب نیازی یا حاجتی، همین که فقط آنجا باشم، همین.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۸/٢
تگ ها :