175- بیا جانم

من بارها از دوستان صاحب‌نظر شنیده‌ام که استادان بزرگی مانند شجریان، به‌شدت مواظب کیفیت حنجره خود هستند، تا جایی که بسیاری از غذاها را بر خود حرام می‌کنند که حنجره سالم بماند. مثلا یکی از دوستان می‌گفت استاد سال‌هاست چایی داغ نخورده. گمان دارم همین طور باشد. منطقی است. برای کسی که می‌خواهد همیشه استاد اول آواز باقی بماند، چای داغ خوردن حرام است، گو این که بر مردم دیگر حرجی نباشد.

 

حال ببین کسی که می‌خواهد در عرصه خودسازی و انسانیت در سطح اول بماند، چه پرهیزها که لازم ندارد. یکدفعه می‌بینی شخص به جایی میرسد که حتا نماز شبش ترک نمی‌شود، کوچکترین مکروهی را انجام نمی‌دهد ... چون در سطحی که او زندگی می‌کند، ذره ای انحراف هم جبران‌ناپذیر است. شاگردتنبل‌ها از صفر تا 14-15 برایشان کافی است. شاگردزرنگ‌ها بر سر صدم و هزارم با هم رقابت می‌کنند. همیشه در سطح حرفه‌ای، فاصله‌ها تنگ و رقابت‌ها فشرده است.

 

رقابت در میدانی که شاگرد زرنگ‌هایش بهترین آفریدگان خدا هستند و معلمش خداست و جریمه‌اش دوری از خدا و پاداشش خود خدا، گمان دارم بسیار سخت و دشوار و شیرین و شگفت باشد. حیف که موقع ثبت‌نام، یا حضور نداریم یا سرمایه. این ماه رمضان هم که درها باز است، این دل‌های سیاهمان همچنان قفل‌زده و بسته و شرمنده و شکسته.

 

هی می‌گوید بیا جانم. تو فقط بیا. یک گام از تو. هزار گام از من. مثل معلمی که هی کلاس تقویتی می‌گذارد، هی تخفیف می‌دهد، هی نمونه سوال میدهد، خودش را به آب و آتش می‌زند که شاگردش هرجور شده قبول شود، چرا که معلم است، الذی علم بالقلم است، یک ماه همه‌جوره کمکت می‌کند، می‌گوید عزیزکم همین یک ماه را بیا، من دنبال بهانه می‌گردم که قبولت کنم، نتوانستی یک شبش را اختصاص به من بده، یک ساعتش را، تو بیا، اگر به در بسته خوردی ... اگر تنهایت گذاشتم ... اگر رهایت کردم ... اگر بدانی چقدر دوست دارم که پیش من باشی، اگر می‌دانستی که چقدر دوستت دارم، آه اگر می‌دانستی ... تو فقط بیا. نفست را من می‌دهم، خوراکت را، حول و قوه ات را، انرژی گام‌هایت را، تپش قلبت را، فقط اراده کن و بیا!

 

 

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢٥
تگ ها :


174- تدریس

هم سال گذشته و هم امسال، فرصتی پیش اومد که برای تدریس کامپیوتر، چند ساعتی در هفته به یک مدرسه برم. (پارسال بیشتر با سال‌بالایی‌ها کلاس داشتم و امسال با کوچکترها ...) مباحث آموزشی جزو چیزهایی هست که باهاش زندگی می‌کنم. این که چیزی یاد بگیرم یا چیزی یاد بدم زندگی رو برام معنی‌دار می‌کنه و علیرغم اینکه مهندسی صنایع خوندم و اکثر دوستام توی جاهایی مثل شرکت‌های نفتی یا صنایع خودرو و وابسته و شرکت‌های مشاوره‌ای کار می‌کنند، هیچگاه توی فضای کارخونه‌ها و خطوط تولید راحت نبودم. هرچند قطعا لذت خودش رو داره و بسیار مفید و جالب هم هست، ولی گویا من برای این کارها ساخته نشدم.

با همه سختی و مشقت و پیچیدگی‌هایی که در کارهای آموزشی هست آخرش هم که نگاه می‌کنم می‌بینم جام توی همین کلاس‌ها و محیط‌های آموزشیه. من برای معلمی درست شدم انگار. برای کسی که سال‌ها از دوران مدرسه‌ش گذشته، صدالبته تجربیات بسیار جالبی هم داره. آدم یادش میاد که روزهایی دور، خودش پشت همین نیمکت‌ها بوده، پشت صحنه دفتر رو می‌بینه، می‌بینه معلم‌ها عموما چه اشتیاقی دارن برای کلاس نرفتن! (بیشتر از دانش‌آموزها)، نسل جدید رو از نزدیک‌تر می‌بینه و می‌شناسه، مجبور می‌شه مهارت‌های ارتباطی خودش رو خیلی قوی‌تر کنه، اینکه بچه‌ها تو رو «آقا» صدا می‌کنن برات جالب می‌شه و یادت می‌یاد تو هم روزی چقدر آقا آقا می‌گفتی ... بیانش مشکله. باید تجربه‌ش برای خودتون پیش بیاد.

نگاهی به تجربیات مدرسه‌ای سعید هم بندازید.

*

از زمانی که اورکات فیلتر شده، دل و دماغ عضوشدن در هیچ گروهی رو ندارم. هرروز هم دوستان دعوت‌های مختلفی از شبکه‌های مختلف گروهی و موبایلی و ... می‌فرستند. همینجا ضمن سپاسگزاری توضیح می‌دم که اگه عضو هیچکدوم نمی‌شم به خاطر بی‌احترامی به اونا نیست، علتش اینه که واقعا علاقه‌ای به وقت‌گذاشتن و عضوشدن در گروهی که فردا ممکنه کاراییش رو از دست بده ندارم. شاد باشید!

 

پارسال پیرارسال همین روزها:

من در این آیه، تو را آه کشیدم، آه! 5-7-82

از یک سیستم تا کل آرمانی 10-7-82

انتظار 15-7-82

ورودی‌های 83 و من 6-7-83

نه خوف و نه حزن 13-7-83

ماه به رقص آمدن 20-7-83

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٧/۱۸
تگ ها :