123- امان از موتورهاي جستجو!

همين طوري محض تفريح و كنجكاوي خواستم ببينم آخرين ده نفري كه به وبلاگ من سر زده‌اند از كجا اومدند. روي شمارنده وبلاگم كليك كردم و رفتم روي قسمت ارجاع‌ها (Referrers). بعضي‌ها مستقيم اومده بودند و در نتيجه چيزي معلوم نبود. چند نفر هم توي وبلاگ دوستان روي نام وبلاگ من كليك كرده بودن. ولي يك نفر در جستجو به دنبال كلمه «كاغذ A3» در گوگل، در صفحه ششم جستجو وبلاگ من رو پيدا كرده بود و يك نفر هم در جستجو به دنبال «لباس عروس» باز هم در گوگل!

هرچي با خودم فكر كردم نفهميدم كه من كي درباره كاغذ A3 يا لباس عروس مطلب نوشتم كه خودم هم نمي‌دونم! جالبه كه اين لباس عروسيه چقدر پشتكار داشته و چقدر يافتن پاسخ مناسب براش مهم بوده كه ده‌ها صفحه نتايج گوگل رو يكي يكي گشته بوده. (وبلاگ من در صفحه هفتادم اين نتايج بود!!!)

خلاصه با خوندن يكي دو خط اول كه معمولا گوگل از نتيجه جستجو مي‌ده، فهميدم كه كلمه كاغذ، به خاطر نوشته من درباره جهان nبعدي و مثال ردشدن كره از سطح كاغذ هستش و a3 مربوط به دو نوشته قبل از اون كه من گفتم فرض كنيم سه داروي a1، a2 و a3 داريم! حالا چه‌جوري گوگل اين دو تا رو به هم چسبونده بماند.

 

اما لباس عروس از كجا اومده بود؟ نوشته من درباره داروي هوميوپاتي لچسيس كه از مثال مادرشوهر و عروس استفاده كردم و كلمه لباس هم توش هست. حداقل اگر شخص دنبال زهرمار مي‌گشت (چون داروي لچسيس، از زهر ماري به نام لچسيس گرفته مي‌شه) باز يك ربطي داشت.

 

دارم با خودم فكر مي‌كنم كه بعد از يكي دوسال جون‌كندن و نوشتن موضوعات نسبتا جدي و علمي و سعي در نوشتن مطالب مثلا بدردخور، همين رو كم داريم كه با جستجوي لباس عروس، وبلاگ ما پيدا بشه. فردا پس‌فردا اگر با جستجو درباره «دوست ناباب و زغال خوب» يا مثلا «چاقاله بادوم»، «سرندي‌پيتي»، «سلطان غم مادر»، «The return of goodzila»، «شيرين شيرينا» و ... هم وبلاگم پيدا بشه اصلا تعجب نمي‌كنم. بابا گوگل!

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۳٠
تگ ها :


122- علامه طباطبایی

tabatabaeiبرای بسیاری از ما، مشکلات و سختی‌ها بهانه‌ای است برای دست‌شستن، توجیه، بدبینی و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان. اما می‌بینی که علامه طباطبایی، در 5 سالگی مادر و در 9 سالگی پدر را از دست می‌دهد و به جای زمین‌خوردن سر بر آسمان می‌ساید. در بسیاری از علوم، سرآمد می‌شود و نوادری مانند علامه حسن‌زاده، آن هم در زمینه‌هایی مانند عرفان شاگرد ایشان هستند.

 

ایشان گویا در درس چندان پیشرفتی هم نداشته و آن طور که می‌گوید لطف خدا ناگهان دست او را می‌گیرد و «آب حیاتش» می‌نوشاند. کار به جایی می‌رسد که آن شاگرد گریزپای، چنان در طلب علم برمی‌آید که برای فراگیری یک درس، تمام شهر را زیر آفتاب ظهر می‌پیموده که در ساعت مقرر به محضر استادی برسد و نخست، به تمامی در حوض خانه استاد فرو می‌رفته که عرق و غبار راه بروبد و بعد در محضر استاد زانو می‌زده! چنین روحیه‌ای در کدام یک از ما «دانش-جو»یان وجود دارد من نمی‌دانم، که منتظر فرصتی هستیم که –حتی سوگ‌مندانه- خبر مرگ استاد برسد و کلاس به سرانجامی نرسد! (گرچه خودمانیم هر کلاسی هم کلاسی نمی‌شود که جان در پایش بریزی. بگذریم.) برای آموختن، فروتنی لازم است و دروازه‌های معرفت، به روی چنین اشخاصی باز می‌شود که اگر اهل کوفتن در نباشی، نباید توقع داشته باشی در به رویت باز شود. «عاشقی، شیوه رندان بلاکش باشد.»

 

مردم‌داری و فروتنی از سویی، تربیت شاگردان از سویی، مراتب بالای سیر و سلوک (یادم نیست کجا خواندم یا شنیدم که ایشان فرشتگان را نیز می‌دیده و از آب و پرنده صدای تسبیح می‌شنیده ... نه آنکه بخواهم بگویم چون ایشان دریچه‌ای به عالم غیب باز کرده خیلی بزرگ بوده. چون تمسک‌جستن به این گونه مسائل، فقط برای به هیجان آوردن عامه مردم خوب است! برای کسی که بزرگی فردی یا اثری یا پیامی را نمی‌فهمد و ناچار باید به شکلی دیگر با او سخن گفت تا حیرت کند و بگوید عجب! آثار یک انسان، کتاب‌های او و از همه مهم‌تر زندگانی او، برای اهل اندیشه کفایت می‌کند.)

از سوی دیگر می‌بینی که روزها کار می‌کرده و شب‌ها تا سحر درس می‌خوانده، چرا که از آنان نبوده که (به گفته دکتر شریعتی) پول دین بگیرند و برای دنیا کار کنند؛ از دسترنج خویش زندگی می‌کرده، از آن سو در سوارکاری و تیراندازی و باغبانی و زراعت و خوشنویسی و شعر ید طولایی داشته و یگانه‌ای بوده، از طرف دیگر می‌بینی آنقدر رقیق‌القلب بوده که با یک غزل حافظ از خود بیخود می‌شده و اشک می‌ریخته است.

 

20 سال تلاش و زحمت ایشان در قالب مجموعه 40جلدی المیزان منتشر می‌شود که بسیاری معتقدند که در تاریخ تفسیر قرآن بی‌نظیر است و برخی معتقدند که اصولا نوشتن چنین اثر سترگی بدون امدادهای الهی اصلا ممکن نیست. تفسیر قرآن با قرآن. اثری که فقط واژه‌نامه و کلیدهای استفاده از آن، خود یک اثر دوجلدی است. اگر تا به حال سعی کرده باشید که یک اثر را تنها به کمک خود آن کتاب تفسیر کنید متوجه خواهید شد که چه اشراف و دانشی می‌خواهد. (مثلا مجموعه آثار یک متفکر را.) چه برسد به اثری مانند قرآن.

 

در کسوت استاد حوزه بودن و سرودن اشعاری که اکثر واژگان آن پارسی است و چه شیوا و شورانگیز و چه رندانه. سرشار از واژگان ممنوعه! شاید برای شما هم بسیار پیش آمده که وقتی از خودتان یا روزگار یا دیگران سیا‌ه‌خاطر می‌شوید از خود بپرسید خداوند چرا برای این موجودات یک سر و دو گوش زیانکار پردردسر خودخواه خونریز گفت: «فتبارک ا...»؟ و بعد که امثال علامه را می‌بینی .... باورت می‌شود. 24 آبان سالگرد درگذشت اوست. درود بر او.

 

همی گویم و گفته‌ام بارها/بود کیش من مهر دلدارها

پرستشبه مستی است در کیش مهر/برون‌اند زین جرگه هشیارها

به شادی و آسایش وخواب و خور/ندارند کاری دل‌افگارها

به جز اشک چشم و به جز داغ دل/نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان/میان دل و کام، دیوارها

چه فرهادها مرده در کوه‌ها/چه حلاج‌ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل و مهر یار/مگر توده‌هایی ز پندارها

ولی رادمردان و وارستگان/نبازند هرگز به مردارها

مهین مهر ورزان که آزاده اند/بریزند از دام جان تارها

به خون خود آغشته و رفته‌اند/چه گل‌های رنگین به جوبارها
بهاران که شاباش ریزد سپهر/به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت،سبزه به هامون و دشت/زند بارگه ،گل به گلزارها
نگارش دهد گلبنجویبار/در آیینه آب رخسارها

رود شاخ گل در بر نیلفر/برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده ی غنچه را باد بام/هزار آورد نغز گفتارها
به آوای نای و به آهنگ چنگ/خروشد ز سرو و سمن، تارها
به یاد خم ابروی گل رخان/بکش جام در بزم می خوارها
گره را ز راز جهان باز کن/که آسان کند باده، دشوارها
جز افسون و افسانه نبودجهان/که بستند چشم خشایارها
به اندوه آینده خود را مباز/که آینده خوابی است چون پارها
فریب جهان را مخور زینهار/که در پای این گل بود خارها
پیاپی بکش جام و سرگرمباش/بهل گر بگیرند بیکارها

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٤
تگ ها :


121- دانستن و ندانستن

براي شما پيش نيومده كه فكر كنين كاش فرصتي داشتم، مي‌نشستم با دل سير كتاب‌هاي دوران درسي راهنمايي و دبيرستان رو يك‌دور براي خودم مي‌خوندم. دوباره چند تا معادله حل مي‌كردم، مشتق مي‌گرفتم، الگوريتم مي‌كشيدم، انتگرال مي‌گرفتم، قضاياي هندسي رو يك دور ديگه اثبات مي‌كردم، با هم‌نهشتي‌ها دوباره سروكله‌اي مي‌زدم، يك معادله خفن مثلثاتي رو اثبات مي‌كردم، فرمول‌هاي فيزيك‌مكانيك و شيمي رو مرور مي‌كردم ... اوه! چقدر كار مي‌شد كرد. حتي اگر حوصله داشتم درس‌هاي علوم پايه دوران دانشگاه رو دوباره و براي دل خودم نگاه مي‌كردم. نه براي خوشامد استاد و جزوه‌نويسي و اين‌ها .... از اينكه حتا مفاهيم دروسي مثل دستور زبان فارسي هم ممكنه فراموشم بشه مي‌ترسم. گاهي از اين كه خيلي از معلومات گذشته رو فراموش كردم، بدجوري پكر مي‌شم. شما چطور؟

 

گاهي فهرست دانستني‌هايي رو كه دوست دارم ياد بگيرم و هيچ وقت در يك عمر (حالا خوش‌بينانه بگير صدسال)، نمي‌شه همه‌شون رو ياد گرفت توي ذهنم مرور مي‌كنم و فقط حسرت مي‌خورم. ببين چقدر چيز جالب توي دنيا هست و چقدر دانستن اون‌ها شورانگيزه و بهره تو از اين همه دانش ....؟ شايد قدر دونه ارزني، شايد هم كمتر. مثل اون حسرتي كه توي يك نمايشگاه بزرگ كتاب به آدم دست مي‌ده. تلخ و سرد!

خوشبخت‌ترين افراد روي زمين، كساني هستند كه يك زمينه علاقه بيشتر ندارند. راحت! يك زمينه رو مي‌چسبن و توش خيلي هم موفق مي‌شن. هم دكترا و پروفسورا و اين حرف‌ها توش هست، هم بهره مادي. بالاخره يك كار رو كه خوب بلد باشي خيلي خوبه ديگه! ديگه مرض كه نداري از همه سوراخ‌سنبه‌هاي عالم سر در بياري. يك چيز رو خوب ياد مي‌گيري و ارضات هم مي‌كنه و برات درآمدزا هم هست و ديگه چي مي‌خواهي مگه؟

ولي افرادي كه هميشه بين دو آسياسنگ «دانستن بيشتر» و «الزامات زندگي» (شغل و درآمد و خونه و حساب و كتاب و ...) مشغول ساييده‌شدن هستند، بهره‌اي از اون نوع خوشبختي ندارن.

نمي‌خوام افسوس بخورم، ولي مي‌تونم عطشناك باشم. انسان احتمالا تشنه به دنيا مي‌ياد و لابد تشنه هم مي‌ره! شايد علتش اينه كه به يادش بمونه كه فقط در لحظه وصل به درياست كه تشنگي تموم مي‌شه! 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱۸
تگ ها :


120- آشنايي با داروهاي هوميوپاتي (چموميلا)

يكي از داروهاي بامزه هوميوپاتي داروي Chamomilla است كه چموميلا (يا كاموميلا) خوانده مي‌شود. نوشتن درباره اين دارو، از آن رو به ذهنم رسيد كه ديدم نام وبلاگ ارزشمند يكي از دوستان –در زمينه هوميوپاتي- بابونه است. آخر چموميلا نام علمي گياه بابونه است.

 

چموميلا يك داروي بسيار خوب براي بچه‌هاي كج‌خلق و آتشين‌مزاج است. بچه‌هايي كه آنقدر اذيت مي‌كنند و زمين و آسمان را به هم مي‌دوزند كه گاهي حتي پدر و مادر هم هوس مي‌كنند آنها را بكشند و از دستشان خلاص شوند! غافل از اين كه اين كودك بيمار است و با تنبيه درست نمي‌شود، بلكه با تجويز داروي صحيح هوميوپاتي، بيماريش (كه خود را به شكل پرخاش و عصبانيت و ... نشان مي‌دهد) مرتفع خواهد شد. عدم تعادل ارگانيسم يعني بيماري. در يك نفر اين عدم تعادل به شكل تب ديده مي‌شود، در يكي به شكل كچلي و در ديگري هم به شكل بدخلقي!

 

اين بچه‌ها تندمزاج هستند، ممكن است ديگران را گاز بگيرند، مدام اصرار مي‌كنند چيزي را به آنها بدهيد و وقتي مي‌دهيد آن را به دور مي‌اندازند. وقتي كودك دچار درد مي‌شود، درد واقعا برايش آزاردهنده و غيرقابل تحمل است. هيچ تناسبي بين درد و حساسيت شديد كودك وجود ندارد.

 

همچنين اين دارو براي مشكلات كودكان حين دندان درآوردن (بدخلقي، اسهال حين دندان درآوردن) داروي خوبي است. از نكات جالب اينكه اين بچه‌ها با حمل‌شدن حالشان بهتر مي‌شود.  (مثلا وقتي بغلشان مي‌كنند.)

البته چموميلا اختصاص به كودكان ندارد. اصولا هيچ داروي هوميوپاتي را نمي‌توان به كاربرد خاص و براي رده سني يا جنسيتي خاص محدود كرد. چون با ديد كل‌نگر آن منافات دارد. به عنوان مثال گوش‌دردي كه شخص را تا سرحد جنون پيش مي‌برد به‌خوبي به اين دارو پاسخ مي‌دهد، حال شخص مي‌خواهد كودك باشد يا بزرگ، تفاوتي ندارد. مهم آنست كه داروي تجويزشده، مشابه بيماري فرد باشد.

 

* يكي از استادان هوميوپاتي، اخيرا وبلاگي را ايجاد كرده‌اند كه واقعا خواندن آن جالب است. توصيه مي‌كنم حتما سري به آن بزنيد. در اين وبلاگ، به زباني طنز مي‌توان سير پيشرفت هوميوپاتي در ايران را مرور كرد.

 * مركز CTCH كه معتبرترين مركز آموزشی هوميوپاتی در منطقه می‌باشد به مناسبت سالگرد خود ۵۰٪ تخفيف برای دوره‌های مكاتبه‌ای و ۱۰٪ در دوره‌های حضوری قائل شده است. به علاقه‌مندان شديدا توصيه می‌كنم اين فرصت را از دست ندهند. حداقل مدرك مورد نياز برای يادگيری اين پزشكي، ديپلم است و صدالبته براي پزشكان به شكل يك تخصص مطرح می‌شود.

 

نوشته‌هاي مرتبط با اين مطلب:

بيشترين پرسش‌ها درباره هوميوپاتي اينجا

آب، آب نيست اينجا

آشنايي با داروهاي هوميوپاتي (آرنيكا) اينجا

آشنايي با داروهاي هوميوپاتي (لچسيس) اينجا

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٠
تگ ها :


119- پل چوبي، سربازي، خدا

هيچ پسري رو نمي‌شناسم كه براي تعيين تكليف وضعيت سربازي (در تهران البته)، چشمش به جمال اداره نظام وظيفه، در پل چوبي (نزديك ميدان امام حسين ع) روشن نشده باشه.

 

هنوز هروقت ياد اون روزهاي بسيارسخت در اين اداره ميفتم كه حتي نامه ارسالي دانشگاه رو گم كرده بودند و من بدبخت هيچ مدركي نداشتم كه نشون بده ليسانس گرفتم و يك نسخه نامه‌م بايد به اونجا رسيده باشه فراموش نمي‌كنم. جالبه كه دبيرخونه مي‌گفت نامه رسيده، ولي در اون اتاق خاك‌گرفته تاريك و كوچك كه بي‌شباهت به اتاق پرونده‌هاي مدرسه هاگوارتز نبود و انبوهي پرونده خاك‌گرفته درب و داغون كاغذي توش بود و لابد پرونده من بدبخت هم بايد اونجا مي‌بود، تنها چيزي كه وجود نداشت نظم و امروزي‌بودن بود. گويي از روز اولي كه نظام وظيفه ابداع شده، هيچ بهبودي در سيستم‌هاي كاغذي و سنتي اون اتاق صورت نگرفته بود. كاري رو كه مي‌شد با يك سيستم مكانيزه بسيار ساده انجام داد، لابد براي ايجاد اشتغال براي سربازان و مراجعه‌كنندگان عزيز، به شكل بسيار نامناسبي انجام مي‌دادند.

 

اگر هنوز نظام وظيفه مثل چندسال پيش باشه، جاييست بي‌نظم كه كلي سرباز وظيفه بنده‌خدا به عنوان مهره‌هاي اين بي‌نظمي نقش بازي مي‌كنن. هيچكي جواب سوال تو رو نمي‌ده، هيچكي نمي‌گه بايد چه كني، از كجا شروع كني و به كجا بري، ولي همه توقع دارن تمام قوانين اونجا رو –كه معلوم نيست كجا بايد خوندش- كامل بلد باشي، همه ساختمون‌ها و دفاترش رو بلد باشي و اگر ندوني بايد چه كني (كه كاملا طبيعيه) با تو برخورد بسيار بدي مي‌شه. بماند. ان‌شاءا... كه الان اين‌طوري نيست.

 

اما ...

يكي از همون روزهايي كه خسته و كلافه از پله‌هاي ساختمون‌هاي اين اداره بالا و پايين مي‌رفتم، در پاگرد يكي از پله‌ها، يك‌دفعه چشمم به يك نوشته روي ديوار افتاد. (شايد هنوز باشه) ميخكوبش شدم. زمان براي لحظه‌اي ايستاد. چشم در چشم اون نوشته دوختم:

«حديث قدسي: بنده من! آن گاه كه به نماز مي‌ايستي چناني كه گويي خدايان بسيار داري، ولي من چنان به تو توجه مي‌كنم كه گويي همين يك بنده را دارم!»

 

بغض كردم، انرژي گرفتم و دوباره از پله‌ها به بالا دويدم .... همه آن مصيبت‌ها يكطرف و اين جمله كه تا آن روز جايي نخوانده بودمش يك طرف. به گمان من مي‌ارزيد. دستشان درد نكند! (اين ماه رمضوني مثل اينكه عرفان نوشته‌ها بدجوري بالا زده! خوانندگان به بزرگواري خودشون مي‌بخشند. شديدا التماس دعا داريم.)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۳
تگ ها :