94- ميان‌بری به نام انسان (2)

گاه كه در حل مشكلات زندگي روزمره خود فرو مي‌مانم و «كم مي‌آورم»، از خود مي‌پرسم كه افرادي كه بار هستي را بر دوش مي‌گيرند و دغدغه‌هاي آنان، بسيار جهاني‌تر و غيرشخصي‌تر است، چگونه مي‌زيند و خرد نمي‌شوند؟ هرچه آگاه‌تر باشي، بيشتر مسوول مي‌شوي.

 

خدايا! يك امانت كوچك كه يك آدم ديگر به من مي‌دهد، زير بار نگهداريش تا مي‌شوم، تو را چگونه به امانت در خود نگاه دارم!

 

مسووليت!

آسمان بار امانت نتوانست كشيد

قرعه فال به نام من ديوانه زدند

 

«و به ياد آر كه خداوند به فرشتگان گفت مي‌خواهم در زمين جانشيني قرار دهم ... و به او همه اسماء را آموخت ... و بر فرشتگان عرضه كرد ...!»  (سوره بقره، آيه 30 به بعد)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٩
تگ ها :


93- ای باد شرطه برخيز

دوصد گفته، چون نيم كردار نيست.

بسيار كوچك بودم. شايد شش ساله. اين شعر را كه خواندم فكر كردم «دوصد» اسم يك آدم است. فكر كردم جمله بالا چيزي شبيه اين است: فلاني گفته، او گفته، ... ! بعد از خودم مي‌پرسيدم اين آقاي «دوصد» منظورش چي بوده كه گفته «چون نيم‌كردار نيست»؟

الان معني اين شعر را مي‌دانم. ولي در عمل، همان كودك كوچكم!

چه خوش گفته‌اند كه علمي كه به كار نيايد بسيار زيان‌آور و دهشت‌بار است! علم بي‌استفاده مانند مرداب است. به گند مي‌كشد، خفه مي‌كند، جنايت‌كار است...!

جامعه ما پر است از علم به كار نيامده! همه «مي‌دانيم»! دانشمند و دانا و تحليل‌گر طبق‌طبق! ولي همه فعل «نتوانستن» را صرف می‌كنيم! خودم هم اولينش! علم عمليم آرزوست!

)ناگفته نماند كه يكی از مسائلی كه مرا به سوی پزشكی هوميوپاتی كشاند، اين بود كه واقعا در عمل باعث درمان بيماران می‌شود. گويی چيزی را يافتم كه به يك دردی می‌خورد! از حرف و كلاس و دوره و سمينار و شعار خسته شده بودم. دوستان ديده‌اند كه در اين يكي دوسال اخير –به جز اين وبلاگ- معمولا ساكتم. همين وبلاگ هم هر چهارپنج روز يك‌بارش به‌سختي است. چون نمي‌خواهم صرفا «حرف» بزنم كه خودم مثل آن چيزي كه مي‌دانيد در گل و لاي عمل‌كردنش بمانم!)

 اي باد شرطه برخيز

شايد كه بازبينيم

ديدار آشنا را !

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢٢
تگ ها :


92- این کودک

hungry

این کودک، گرسنه است.

این کودک، سرد است.

این کودک، تنهاست.

این کودک، بی‌چیز است.

این کودک، معصوم است. معصومیت نگاهش، چنان است که حالم از خودم به هم می‌خورد.

این یک کودک است. این کودک، از الفبای زندگی، «نون» هم ندارد!

 

و من، مثل یک احمق، مثل یک حقیر، مثل یک خواب، به مثابه یک توده گوشت و استخوان بی‌بو و بی‌خاصیت دارم با خودخواهی زندگی می‌کنم، شاید تعداد بازدیدکنندگان وبلاگم برایم از تعداد کشته‌شدگان اخیر یکی از ماجراهای خونین گوشه و کنار جهان مهم‌تر باشد، یک رنگین‌نامه مزخرف را ورق می‌زنم تا از اخباری اطلاع حاصل کنم که معلوم نیست واقعا قرار است به درد چه کسانی بخورد؟ خط اتوی لباسم شاید خیلی مهم باشد، ولی خط فقر جامعه به من ربطی ندارد، به افزایش ثروتم فکر می‌کنم، به این که چگونه سر این و آن کلاه بگذارم، چگونه چند صفر به سمت راست حساب بانکی‌ام افزوده شود. به اینکه چگونه در پشت جامه تزویر، خودم را عابد و زاهد و مسلمان نشان دهم.

آیا اکنون که این نوشته را می‌نویسم، واقعا به این کودک می‌اندیشم؟ یا احساسات انسان‌دوستانه‌ام فوران کرده؟ هان؟ مگر همین دیروز از چهره زرد و زار کودکی روی برنگرداندم؟ مگر هفته پیش، وقتی کارگری کنارم نشسته بود، خودم را جمع و جور نکردم که مبادا لباس‌هامان به هم نزدیک شود؟ چگونه بفهمم که همه ما «یکی» هستیم؟ این فهم چگونه باید در عمل خود را نشان دهد؟

 

می‌دانم که در تفکر سیستمی، اصلاح جامعه از اصلاح خویشتن شروع می‌شود، می‌دانم که این جهان «یک» چیز است. اما «چگونه» زیستن، چگونه «یک» بودن، گاه می‌خواهد خفه‌ام کند!

***

زادروز حضرت محمد مصطفا را شادباش می‌گویم. خیلی زود یک سال از نوشته پیشینم در این باره گذشته! ببینید که خداوند با چه تحکمی به او دستور می‌دهد: «فاما الیتیم، فلا تقهر! و اما السائل، فلا تنهر! و اما بنعمة ربک، فحدث!» (بخش‌هایی از سوره والضحی)

 

بوی خوش این نسیم، از شکن زلف اوست

شعشعه این خیال، زان رخ چون والضحاست!

بخت جوان یار ما، دادن جان کار ما

قافله‌سالار ما، فخر جهان مصطفاست (مولانا)

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/۱٦
تگ ها :


91- درمان سيستم، هوميوپاتي

يك سيستم بيمار را در نظر بگيريد: مثلا يك شخص بيمار. مي‌دانيم كه بدن انسان يك سيستم بسيار هوشمند، شگفت‌آور و پيچيده است و هيچ كم و كسري از يك كشور ندارد: مردمان، شهرها، مناطق، طبيعت، قوانين، دولت، اطلاع‌رساني، شبكه‌هاي حمل و نقل و ... همه و همه در بدن وجود دارند و البته بسيار پيچيده‌تر و عجيب‌تر! شايد قرن‌ها بگذرد تا سيستم‌هاي اجتماعي-انساني بتوانند خود را تا حدي شبيه سيستم‌ بدن انسان كنند. بماند!

يك سيستم بيمار را در نظر بگيريد. مثلا يك شخص بيمار. اين شخص هفته‌اي يك بار سردردهاي وحشتناك مي‌گيرد، به شكلي كه انگار ميخي از يك طرف شقيقه‌اش وارد مي‌شود و از طرف ديگر خارج مي‌شود، ضعف بينايي دارد، وقتي سوار ماشين مي‌شود حالش بد مي‌شود، اكثر غذاها حالش را بد مي‌كند، گوارش ضعيفي دارد، مدام اسهال است، شب‌ها خواب‌هاي پريشان مي‌بيند، مدتي است نسبت به همسرش بدبين شده است، پرخاشگر و ستيزه‌جو شده و بعد از عصبانيت، از رفتار خود پشيمان مي‌شود، فراموشي پيدا كرده و همه‌چيز را به‌سرعت فراموش مي‌كند، مدام سرفه مي‌كند و اين سرفه‌ها همراه خلط است، ....

خوب! اگر طبق ديدگاه رايج و جزءنگر بخواهيم اين شخص را درمان كنيم، بايد براي هر دردش به يك متخصص مراجعه كند و يقينا چون سيستم‌هاي بدن به هم پيوسته و وابسته‌اند، هرچقدر كه متخصص حاذق باشد، امكان ندارد كه بتواند يك بخش را مستقل از كليت بدن درمان كند. (به تمامي نوشته‌هاي پيشين من درباره ماهيت و رفتار سيستم‌ها مراجعه كنيد!)

در پزشكي هوميوپاتي كلاسيك و اصيل، بر خلاف پزشكي رايج در آن واحد به بيمار فقط يك دارو داده مي‌شود. يعني درست است كه بيمار ممكن است در سطوح مختلف جسمي، روحي، ذهني، احساسي ... علائم متعددي داشته باشد، ولي هوميوپاتي معتقد است كه او در آن واحد فقط يك بيماري دارد و اين بيماري با علائم گوناگون دارد خود را نشان مي‌دهد. دارويي به بيمار داده مي‌شود كه مشابه تمامي اين علائم است. (يعني اگر اين دارو را به يك فرد سالم بدهند، شبيه بيمار فوق‌الذكر خواهد شد!) و بيمار درمان خواهد شد! البته اين درمان پايدار و دائمي و قدم به قدم خواهد بود. اگر بيماري شخص مدت‌ها مزمن بوده باشد، درمان به طول خواهد انجاميد. ولي درماني دائمي خواهد بود كه نياز به صبر و حوصله و همكاري هوميوپات و بيمار دارد. اين نشان مي‌دهد كه اصلاح سيستم‌ها كاري زمان‌بر است و اصلا با مسكن و وصله‌پينه و درد جزءنگر انجام‌پذير نيست.

مي‌دانيد! گاهي فكر مي‌كنم اگر مي‌شد در سيستم‌هاي انساني-اجتماعي هم راهكاري نظير هوميوپاتي پيدا كرد خيلي خوب بود.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٩
تگ ها :


90- ميان‌بري به نام انسان (1)

گاه آنچه لحظات دشوار را برايم آسان و دلپذير مي‌كند، خواندن زندگي و افكار و آثار انسان‌هاي بزرگ است. مثلا وقتي زندگي از همه‌سو برايت سخت شده، بنشيني يك متن علمي و خلاقانه بخواني، نهج‌البلاغه بخواني، تاريخ فلسفه بخواني، زندگي انسان‌هاي بزرگ و دانشمندان را ورق بزني، مثنوي و ديوان شمس بخواني، ....

مرا در اين لحظات، گرما و شور عجيبي فرا مي‌گيرد. گويي پرنده‌اي مي‌شوم كه از اشتغالات روزمره و رايج و زايد گريخته و در آسمان براي خودش پرواز مي‌كند!

 

«انسان» همواره مهم‌ترين دغدغه من بوده است و آشنايي با انديشه‌ها و زندگاني انسان‌هاي بزرگ و متفاوت، دريچه‌اي است بر شناخت انسان. چنين مي‌پندارم كه بدون اين شناخت، بقيه دانش‌ها سودي نخواهند داشت و همه عقيم خواهند ماند. انسان، مهم‌ترين ميان‌بر براي شناخت هستي است.

بسياري از اين انسان‌هاي بزرگ هيچگاه نامي در تاريخ نداشته‌اند، چرا كه تاريخ هميشه شنوا و بينا نيست. گاه اين انسان‌ها را ناگهان مي‌يابي! در كوچه‌اي، خياباني، كتابخانه‌اي، اتوبوسي، حتا لازم نيست چيزي بگويي. او با سكوتش، با صدايش، با نگاهش به تو درس مي‌دهد. تو را جان مي‌بخشد!

 

مثلا، اگر مولانا شمس را نمي‌ديد، چه مي‌بود؟ يك مفتي با انبوه پيروان سينه‌چاك مانند بسياري مفتيان ديگر. اما او كجا و مولاناي عاشق و ديوانه و عنان‌گسيخته و شيدا و بي‌قرار و مرزشكن و  سيلاب‌وار كجا؟ و صدالبته بايد مولانا باشي كه شمسي بيايد و هوش از سرت بربايد. يعني چنان بي‌خودت كند كه واقعا خودت بشوي! كدام يك از ما را چنان «شعشعه خيالي» فرا مي‌گيرد كه به شوق ديدار مرادي، مولاناوار به رقص و دست‌افشاني درآييم و بسراييم؟

برون شو اي غم از سينه، كه لطف يار مي‌آيد

تو هم اي دل، ز من گم شو كه آن دلدار ميآيد

نگويم يار را شادي كه از شادي گذشتست او

مرا از فرط عشق او، ز شادي عار مي آيد

مسلمانان، مسلمانان، مسلماني ز سر گيريد

كه كفر از شرم يار من، مسلمان‌وار مي آيد

چه نور است اين؟ چه تابست اين؟ چه ماه و آفتاب است اين؟

مگر آن يار خلوت‌جو، ز كوه و غار مي‌آيد؟

در و ديوار اين سينه، همي دَرَّد ز انبوهي

علم‌هاتان نگون بادا كه آن بسيار مي‌آيد

 

هركس مي‌خواهد در مقام شوريدگي و بي‌قراري و رندي و بي‌تابي سخني بگويد مي‌بيند كه مولانا زيباترش را گفته و از سخن او نقل قول مي‌كند. چرا؟ چرا؟ آن چه سيلاب و آشوب و شور است كه در كالبد گوشت و پوست و استخواني مي‌پيچد؟ آن چيست كه مي‌خواهد تو را از هم بدرد و از درونت بيرون بزند و «قالب مردارت را به هم درشكند؟» آيا كسي هست پاسخ دهد؟ آي مردمان .... ! حس مي‌كنم كه سيمرغي در درونم (درون‌مان) خفته كه راز بيداريش را نمي‌دانم! تا كي بايد خواب باشد و ما، كرم‌وار در خار و خاشاك بلوليم؟

 

*

همان طور كه مي‌بينيد، در ستون سمت راست يك «گشت‌ و گذار» گذاشته‌ام. بدينگونه در فاصله 5 تا 7 روزي كه نوشته جديد ندارم، پيوندهاي مفيد يا جالبي را كه در گشت و گذارهاي اينترنتي ديده‌ام برايتان مي‌گذارم تا هم صفحه به‌روز بماند و هم  مطالبي را كه در راستاي اهداف وبلاگ نيستند، ولي ديدنشان خالي از لطف نيست معرفي كنم. (با سپاس از راهنمايي اين وبلاگ.)

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٢/٢
تگ ها :