69- اولين مركز هوميوپاتی خاورميانه كه ...

به‌تازگي اتفاق بسيارخوبي افتاده و آن، تاسيس اولين مركز آموزش هوميوپاتي در منطقه خاورميانه با نام Century Training Center for Homoeopathic Medical Sciences  يا به اختصار CTCH مي‌باشد كه در زمينه‌هاي مختلف اقدام به برگزاري دوره‌هاي آموزشي و اعطاي Degree مي‌نمايد.

 

اين مركز با استفاده از امكانات آموزشي مطلوب، در شهر دانشگاهي Knowledge Village دوره‌هاي خود را به روش‌هاي مكاتبـه‌اي، E-learning و حضوري ارائه مي‌نمايد.

 

تا جايي كه من مي‌دانم بنيانگذاران مركز، تخفيف بسيار زيادي براي ايرانيان نيز قائل شده‌اند و دوستاني كه درباره آموزش هوميوپاتي هميشه از من سوال‌هاي مختلف مي‌پرسيدند مي‌توانند به سايت اين مركز مراجعه كنند و اطلاعات بيشتري كسب كنند. براي آشنايي بيشتر علاقه‌مندان، راهنماي فارسي مختصري هم تهيه كرده‌ام كه توصيه مي‌كنم قبل از مراجعه به سايت تماما انگليسي اين مركز، راهنماي فارسي را نيز ببينيد!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۳٠
تگ ها :


۶۸- ابتذال

در اندیشه‌هایم، فراز و فرودهای بسیار داشته‌ام، ولی سعی کرده‌ام هرچه هستم، هرکه هستم، به ابتذال عادت نکنم و به آن تن درندهم.

skt

 

دلت خوش باشد به سیرکردن شکمت و .... بله ....! گوشه‌ای بنشینی و از خاطرات و فتوحات دوران جوانی تعریف کنی یا با حرف‌های صدتا یک غاز وقتت را بگذرانی و روزهای عمر هم بگذرد و ... هیچ!

آدم‌های تک‌بعدی و گاه حتی کمتر از تک‌بعدی، مثلا چندصدم بعدی! ... در دنیای اینترنتی خودمان، از این وبلاگ‌های مبتذل مامانم‌اینایی و بابام اینایی که نگو! یک جورهایی انگار مراکز رسمی ملاقات برادران و خواهران سایبر .... پیام‌های بدون خلاقیت و بدون زحمت و صدالبته مبتذل: «سلام ... عجب مطالبی ... به من هم سر بزن.» ... هفته‌نامه‌های ... پناه بر خدا. این همه ابتذال چگونه در 20 صفحه مجله جمع شده! معجزه است! رادیو و تلویزیون ... دیگر حالم بد شد! (به جز چند استثنا البته؛ بالاخره استثنا هم پیدا می‌شود!) فاجعه‌‌ای است این ابتذال که از صبح که چشم باز می‌کنی امانت نمی‌دهد تا شب که می‌خوابی!

 

هرکسی شاید این واژه را به گونه‌ای معنا کند! برای من ابتذال، یعنی سکون، یعنی نیاندیشیدن، یعنی رشدنکردن، یعنی تقلید و تکرارهای پوسیده از هرچه که بوده و باید به همان شکل بماند، یعنی تزویر،‌ یعنی روح‌های کوچک دانه‌ارزنی، یعنی این که آخر آرزویت این باشد که ازدواجی و اشتغالی و همسر و فرزندی و ....، باری، دلخوش بودن به چیزهایی که هرچه هست، بر فربهی اندیشه و وجود انسانی تو نمی‌افزاید. اصلا فرق نمی‌کند که به شعائر مذهبی خاصی اعتقاد داشته باشی یا لامذهب باشی، به هرحال می‌توانی در هر دوحالت مبتذل باشی!

 

و من، تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که مواظب باشم خودم یک آدم روزمره و مبتذل و سطحی نباشم. نه مترسک باشم/بشوم و نه عروسک!

 

اگر نبودند خداوندگارانی چون علی، ...،  همچون بسیاری از دانشمندان و متفکران و فلاسفه و حتا انسان‌های به‌ظاهر گمنام و بی‌سوادی که باید نزدشان مشق دانش کرد –همه آنها که دریچه‌هایی به فراخنای آفرینش به رویت می‌گشایند- باری، اگر نبودند چه بگویم که چه برسرم می‌آمد. این‌هایند که دستت را می‌گیرند و از لجنزارهای بدبوی ابتذال می‌کشندت به آسمان! (شاید برای همین است که آسمان را اینگونه دوست می‌داریم!)

*

همایش مولانای بزرگ، در حال برگزاری است. من که تنها با اینترنت فرصت می‌کنم به آن سر بزنم. برای دمی سرمستی هم که شده، نگاهی بیاندازید به این غزل جاودان مولانا (به انتخاب دوست عزیزم، زندانی)

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢٤
تگ ها :


۶۷- «روز معلم» من، 22 آذرماه

اكنون، دو سال است كه «روز معلم» من، 22 آذرماه  است.

 

چه، آنكه خواهر بزرگم دوسال پيش در چنين روزي در 30 سالگي به علت سرطان درگذشت (و من آن زمان چندان آشنايي و دسترسي با هوميوپاتي نداشتم و اكنون به مدد دانشي كه هوميوپاتي در اختيارم گذارده مي‌دانم كه چرا او سرطان گرفت و داروهاي شيمياي مهلك مانند كورتون و روش‌هاي اشتباه سركوب‌گر پزشكي رايج كه براي درمان‌‌هاي(!) پوستي وي به كار رفته، تا چه حد در اين بيماري او نقش داشته است كه بماند ...*) آري. چه مي‌گفتم؟ جز پدر و مادر-كه آموزگاران طبيعي آدمي هستند- او، نخستين آموزگار من بود! به ياد دارم كه مرا در 4سالگي الفبا آموخت، با چه شوقي و عشقي؛ و از آن زمان تا امروز، مطالعه و كتاب‌خواندن مهم‌ترين علاقه من شده است.

 

براي هركسي كه چنين اشخاصي را در زندگي درك نكرده، متاسفم!

و براي خودم و او متاسف نيستم.

 

من هيچگاه باور نمي‌كنم كه چيزي به نام عشق و محبت بي‌ريا و بدون «دوتادوتا چهارتاي» رايج وجود ندارد؛ چرا كه او به من آموخت: عشق بدون حساب و كتاب! عشق ناب!

من هيچگاه باور نمي‌كنم كه فداكاري وجود ندارد، چرا كه او با عمل، نه با شعار و حرف و بيانيه و هرچيز مزورانه يا كليشه‌اي ديگر، به من نشانش داد. او فداكاري و ايثار و عشق و  محبت بود، در قامت يك انسان!

 

هرگز چنين نيست كه اين چندخط براي دريافت پيام‌هاي ابراز تسليت ديگران نوشته شده باشد؛ يكتاپرستم و مرگ را گونه‌اي از زندگي مي‌دانم و هرگز بر آن فغان نمي‌كنم! من اصلا به مرگ اعتقادي هم ندارم. مرگ؟ كدام مرگ؟ جز زندگي چيز ديگري نديده‌ام. از مرده‌پرستي و اصالت گريه و شيون كه در جامعه‌مان جاري است هم خوشم نمي‌آيد. اصولا از 4سالگي تا كنون كه عشق به مطالعه و كتاب‌خواندن و عشق به زندگي و انسان‌ها در من شكل گرفته، خواهرم در من و با من بوده است و چگونه مي‌توانم بگويم كه او نيست، وقتي هست؟

 

... زيبا بود، زيبا زيست و زيبا رفت! با چنان شتابي سر دست‌ها مي‌رفت كه ما مردگان –لنگ‌لنگان- مي‌رفتيم و به او نمي‌رسيديم .... چهره‌اش چه باطراوات شده بود و گويا بعضي‌ها عطر عجيبي هم از او مي‌شنيدند ... من كه از او بعيد نمي‌دانم! عجب نامش و خودش متناسب با آن سخني است كه خداوند از لحظه وصال مي‌گويد. آنجا كه قطره به دريا مي‌پيوندد و لحظه ديدار نزديك مي‌شود: «يا ايتها النفس المطمئنة! ارجعي الي ربك! راضية مرضية. فادخلي في عبادي، وادخلي جنتي!» و راضيه ما، چنين به ميهماني دوست رفت! يادش شاد و شاگردي من در برابر آموزه‌‌هاي او، افزون باد!

 

 

* براي آگاهي علاقه‌مندان: در دروس هوميوپاتي، نشان داده مي‌شود كه سركوب علائم پوستي مانند جوش‌هاي صورت و كلا بثورات پوستي، تا چه حد مي‌تواند مهلك باشد؛ چرا كه بسياري از علائم پوستي، مانند سوپاپ‌هاي اطمينان بدن عمل مي‌كنند و وقتي با درمان‌هاي سركوب‌گر پزشكي، از بين مي‌روند، بيماري مزمن شخص (البته با تعريف هومپوياتيك آن) عميق‌تر و خطرناك‌تر مي‌شود و در نهايت به شكل‌هاي خطرناكي مثل سرطان خود را نشان مي‌دهد. يكي از دلايل اين مساله -كه خوانندگان دائمي نوشته‌هاي من به فراست آن را درمي‌يابند- آنست كه نمي‌توان علائم پوستي را جدا از كليت بيمار درمان كرد. بيماري پوستي هم جزيي از كليت بيمار است و سركوب جاهلانه علائم آن، بدون داشت ديد كل‌نگر منجر به چنين فاجعه‌هايي مي‌شود! روان بنيانگذار هوميوپاتي شاد، كه 150 سال قبل فرياد مي‌زد: «بيماري‌هاي پوستي، جدا از بيماري دروني شخص نيستند! نمي‌توان با دستكاري علائم پوست، بيماري آن را درمان كرد. خود بيماري را خوب كنيد، علائم پوستي هم خوب خواهد شد!» البته اين بحث بسيار وسيع است و به صورت فشرده و ساده‌شده آن را بيان كردم.

(اگر با هوميوپاتي آشنا نيستيد، روي پيوند سمت راست وبلاگ كليك كنيد: Homoeopathy FAQs)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱٩
تگ ها :


66- هر كس به زبانی ....

گاه به «زبان» مي‌انديشم!

 

مثلا چنين بيانديش كه برگه‌اي باشد و به زباني ناآشنا؛ كه رويش –بر فرض- راز زندگي جاويد نوشته شده باشد. برگه هم روي ميز تو باشد. توي جيب تو باشد،‌ ولي چون آن زبان را نمي‌فهمي ....

 

يا نوشته‌اي روي ديوار‌ ببيني، روي مانيتور،‌ داخل يك سايت، درون يك كتاب، كه چون با آن بيگانه‌اي،‌ چون نسبت به آن بي‌سوادي، نتواني دركش كني و بعدها بفهمي كه دقيقا همان چيزي بوده كه عمري در پي‌اش مي‌گشته‌اي ....

 

و مي‌توان چنين گمان برد كه شايد همه‌چيز زباني براي خود داشته باشد. مگر آن كسي كه عمري را در طلب كشف فرمول ماده‌اي است، آن كه زندگي را بر سر كشف حركت مورچگان و يا زنبورها مي‌گذارد، قوانين مكانيك را كشف مي‌كند، گامي براي فهميدن زبان و كلام آن برنداشته است؟

 

حتي سيستم‌ها زبان ويژه خود را دارند كه من گاه بدان مي‌پردازم: تاخير، كل‌نگري، عمل و عكس‌العمل و .... و وقتي زبان سيستم را مي‌شناسي، بسيار بهتر مي‌فهمي كه بايد چه كني و اصلا خودت چكاره‌اي.

 

و «زبان‌شناسي» را بدينگونه بسيار ارج مي‌نهم. چونان دانايي كه تو را كه از دور می‌بيند، شكل راه‌رفتنت، چهره‌ات، رنگ پوستت، ...، همه و همه دارند از تو برايش صحبت می‌كنند!

 

من به اين كه خداوند مي‌گويد «همه‌چيز در حال تسبيح خداوند است» شك نمي‌كنم، يا اين كه عارفان از صدای پاي آب نيز نداي حق مي‌شنوند يا اين كه گروهي با گياه و جماد و جانور صحبت مي‌كنند و از رنگ رخساره، سر درون را كشف مي‌كنند .... چرا كه به نظر من، كساني كه اين مسائل را انكار مي‌كنند، هيچگاه چنين زباني را نياموخته‌اند! و انكار ساده‌ترين راه است، پاك‌كردن صورت مساله‌اي كه مي‌گويد: «چنين زبان‌هايي هم وجود دارد!» من كه خود بيشتر می‌پسندم به جای انكار، چنين زبان‌هايی را بياموزم!

*

فكر مي‌كنم بد نيست كه گاهي وبلاگ‌ها و سايت‌هاي بسيار مفيدي را كه مي‌بينم معرفي كنم و اين وبلاگ يكي از بهترين آنهاست. پيشنهاد می‌كنم كه خواندن هرروزه آن را در برنامه روزانه خود قرار دهيد. كوشش فراوان «آرمان»، براي افزايش آگاهي ديگران ستودني است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۱۳
تگ ها :


65- هم‌زماني، اتيولوژي، سيستم

«صدري‌زاده»‌ي عزيز در داستاني چنين گفته‌اند كه دانشمندي براي اثبات يكي از كشفيات مهم خود، دست و پاي قورباغه‌اي را بريد و به او فرمان داد كه بپرد، و طبيعتا قورباغه نگون‌بخت نتوانست! و او با افتخار اعلام كرد كه اين آزمايش نشان مي‌دهد كه وقتي دست و پاي قورباغه بريده شود، او كر مي‌شود و نمي‌تواند دستور را بشنود!

 

اين شيوه نگرش و برخورد با سيستم‌ها خطرناك است! شما را به خدا اين داستان را جدي بگيريد! چنين رويكردي بسيار مهلك است!

 

فرض كنيد كه من وقتي چراغ خودكار عبور پياده سبز است از خط عابر بگذرم و آن سوي خط يك بشكن هم بزنم و چراغ در همان لحظه قرمز شود. بعد يك ناظر از اين حادثه نتيجه بگيرد كه بشكن من، سبب‌ساز تغيير رنگ چراغ بوده! به او نمي‌خنديد؟

 

بسياري از افراد –با ديد جزءنگر- «هم‌زماني پديده‌ها» را در سيستم به حساب «علت و معلول»بودن (اتيولوژي) آنها مي‌گذارند. هميشه موضوع به همين سادگي داستان قورباغه نيست كه همه بتوانيم ناداني آن «دانشمند» را درك كنند. (مي‌بينيد كه يك نابغه فاقد ديد كل‌نگر، ممكن است فاجعه‌آفرين باشد. اين را پيشتر هم تذكر داده‌‌ام.) در زندگي روزمره بسيار اين كار را مي‌كنيم، بسيار! در حد همان فاجعه!

 

در بسياري از سيستم‌هاي پيچيده اجتماعي، اقتصادي، سياسي، مردمي، فرهنگي و ... اين رويكرد ديده مي‌شود و متاسفانه طبق اين درك ناقص، دستورالعمل صادر مي‌شود، تصميم‌گيري مي‌شود و اجرا مي‌شود.

 

در پزشكي رايج، «هم‌زماني» بسياري پديده‌ها، باعث درك نادرست مي‌شود. مثلا چون مي‌بينند كه هروقت شخصي افسرده مي‌شود، فلان هورمون بدنش كم مي‌شود، مي‌گويند كه براي رفع افسردگي ماده‌اي تجويز كنيم كه آن هورمون را بالا ببرد! مگر آنها تمام سيستم بدن را ديده‌اند، از همه بخش‌ها آگاهي دارند و مسلط بر روابط بسياربسيار پيچيده در بدن هستند كه چنين راحت حكم مي‌كنند؟ مطمئن باشيد كه در كشوري مثل بدن انسان، پيچيدگي به هيچ وجه كمتر از كشور خودمان نيست!

 

اما پزشكي هوميوپاتي چنين نيست! هوميوپات‌ها نيز هيچگاه ادعا نمي‌كنند كه روابط علي و معلولي بدن را مي‌شناسند و اصلا ادعاي تشخيص ندارند. آنها تنها –به لطف خداوند- از قانون مهم مشابهت اطلاع يافته‌اند و درك كرده‌اند كه اگر دارويي مشابه علائم بيماري شخص به او داده شود، خود بدن مي‌داند كه چه كند و به سمت بهبود پيش خواهد رفت و بدين ترتيب و با اين شاهكار، بدون دخل و تصرف در سيستم بدن، به آن ياري مي‌رسانند.

 

ضمنا قولي كه در نوشته پيشين داده بودم عملي شد و نوشته‌ام با عنوان Homoeopathy FAQs آماده شده است كه تا چندروز آينده پيوند (لينك) آن را در ستون سمت راست وبلاگم خواهيد ديد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/۸
تگ ها :


۶۴- نگرش سیستمی (3)

در نوشته 22 چنین گفتم که «چنین بیاندیش که روزی به این باور برسی که هر کار تو، کوچکترین کار تو، نفس‌کشیدن تو، دم و بازدم تو، صحبت تو، سکوت تو، همه و همه در تمام هستی اثر می‌گذارد. تفکر کل‌نگر و سیستمی چنین باوری دارد.» و در نوشته 25، چنین گفتم که «در تفکر سیستمی، باور بر این است که عمده‌ی مشکلات نه به خاطر چیزی بیرون سیستم، بلکه به خاطر خود سیستم است؛ بنابراین سخنانی مانند: تقصیر بقیه است، اگر فلان اتفاق نبود من چنین نبودم، دشمن و رقیب نمی‌گذارد من کارم را بکنم، ... نشان‌گر بینش ناواقع‌بینانه و جزءنگر گویندگان آن می‌باشد.» و آنجا به این اشاره بسنده کردم که داشتن بینش سیستمی، لزوما مسوولیت‌زا و امیدبخش است.

karma

چرا؟

آنکس که باور دارد هر قدم او، حتا اندیشه مجرد او، می‌تواند بر هستی تاثیر بگذارد نمی‌تواند به کردار و گفتار و رفتار خود بی‌اعتنا باشد یا این که خود را موجودی منفعل بداند که نمی‌تواند هیچ نقشی در جهان ایفا کند؛

و این مسوولیت‌زا و هراس‌انگیز است، که لغزش تو، اشتباه تو، بی‌تفاوتی تو، قطعا بر چهره هستی سیلی خواهد زد!

و این امیدبخش است: چرا که درمی‌یابی وجودت بی‌هوده نیست و نقشی داری! دست کم به اندازه‌ی خودت! و موثری، دست کم به اندازه خودت!

***

فیزیک مکانیک: هر عملی را عکس‌العملی است مساوی و در خلاف جهت آن.

مولانا: این جهان کوه است و فعل ما ندا/سوی ما آید نداها را صدا

قانون کارما: هرچه بکاری همان را می‌دروی، خوبی خوبی و بدی بدی می‌آورد.

قرآن: هرکس ذره‌ای خوبی کند آن را می‌بیند و هرکس ذره‌ای بدی کند، آن را می‌بیند.

 

* «کارما» واژه‌ای است سانسکریت که تقریبا نشان‌گر جمله توضیحی بالا می‌باشد.

 

در پاسخ به پرسش‌های گوناگون دوستان درباره «هومیوپاتی»، سرگرم آماده‌سازی نوشته‌ای هستم (به سبک FAQهای اینترنتی) و به امید خدا به‌زودی نوشتن آن پایان می‌پذیرد. ضمنا امروز زادروز دکتر شریعتی، آموزگار ارجمند من/ما نیز هست که بسیار نقد کرد و بسیار نیاز به نقد آگاهانه و بی‌طرفانه دارد! در سالگرد رفتنش از او سخن گفتم و چرا نباید در روز آمدنش یادش کنم؟ معلم عزیزم! یادت گرامی باد! (با سپاس از یک دوست که به یادم آورد از زادروز معلم شهید یاد کنم!)

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/٩/٢
تگ ها :