۶۳- تاخير در سيستم

اكنون كه اين نوشته را مي‌نويسم، پرشين‌بلاگ مشكلي دارد و مي‌توانم بنويسم، اما كسي نوشته‌ام را نخواهد ديد. به عبارتي تا ديدن نوشته‌هاي من «تاخير» وجود خواهد داشت. از اين فرصت استفاده مي‌كنم و درباره يكي از خواص مهم سيستم‌ها مي‌نويسم: تاخير!

 

آيا من كاري انجام نداده‌ام؟ مطلبي ننوشته‌ام؟ بله! نوشته‌ام! ولي تا زماني كه مطلب براي شما قابل ديدن بشود، بايد منتظر نشست.

 

عدم درك تاخير در سيستم‌ها، گاه فاجعه‌آفرين است. «پيتر سنگه» در كتاب پنجمين فرمان مثال خوبي از تاخير سيستم مي‌زند. يك آبگرمكن گازي را در نظر بگيريد كه وقتي شير آب گرم را باز مي‌كنيد، با 30 ثانيه تاخير آب گرم توليد مي‌كند و به حمام مي‌فرستد. شما در اين 30 ثانيه اين پا و آن پا مي‌كنيد، سردتان است و شير را بيشتر و بيشتر باز مي‌كنيد و ناگهان حجمي از آب داغ و جوشان بر سرتان مي‌ريزد، اين بار بدون در نظر گرفتن تاخير سيستم، آب سرد را شديدا باز مي‌كنيد (بخشي از آب داغ هنوز در لوله‌ها مانده و بايد خالي شود تا آب سرد برسد)‌ و .... آن قدر كم و زياد مي‌كنيد تا به تعادل برسيد!

 

خوب مگر درك «تاخير» سيستم، چه اهميتي دارد؟

تاخير باعث مي‌شود كه يكي از مهم‌ترين قوانين سيستم‌ها را بشناسيم: اتفاقات امروز، نتيجه كارهاي ديروزمان است! خيلي از كارهايمان به خاطر «تاخير»هاي طبيعي سيستم‌ها، فوري نتيجه خود را نشان نمي‌دهند و وقتي آب جوش بر سرمان مي‌ريزد يادمان مي‌آيد كه درس عبرت بگيريم. (كه بيشتر اوقات هم نمي‌گيريم!) همچنين به خاطر عدم درك فرآيند تاخير، توقع داريم كه از كارهاي خوب (مثلا ورزش روزانه) فورا نتيجه بگيريم و نمي‌گيريم و نااميد مي‌شويم. (كه اين كار هم نادرست است.) دراين‌باره بيشتر خواهم نوشت .... بد نيست خودتان دراين‌باره بيانديشيد و تاخيرهاي سيستم‌هاي مختلف را بررسي كنيد! از نتايج يك اقدام فرهنگي اجتماعي تا مشكلات اقتصادي و نيز دردسرهاي زندگي شخصي خودتان!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢٧
تگ ها :


62- پژو شود سبب خير، اگر خدا خواهد!

چندشبي مونده به شب‌هاي احيا .... بعدازظهر از شركت بيرون اومدم. دست تكون دادم و سوار يك خودرو شدم. يك پژوي سبز تر و تميز. (از اين جواد مخفي ها!) ... مردي جاافتاده راننده بود. دست برد و پيچ پخش ماشين رو چرخوند و صداي خواننده برخاست: «من كه مي‌دانم شبي عمرم به پايان مي‌رسد، پس چرا، پس چرا، پس چرا عاشق نباشم؟ ...» (گلپاست. نه؟) من هم توي انديشه‌هاي خودم بودم و هنگام عبور خودرو از ترافيك قبل از افطار به خيابون نگاه مي‌كردم و اصلا حواسم به آهنگ‌هاي نوار نبود كه يكدفعه ... با صداي دف و آهنگ بعدي اون نوار به خودم اومدم ....:

 

«... همه درها اگر بسته

در وصل خدا بازه

بگو مولا علي مولا

علي مولا، سبب سازه ...»

 

«در وصل خدا بازه!»گويي اين چهار واژه، به‌سادگي و بي هيچ تلاشي، آب سردي ريخت بر تمام آتش‌هاي چندماه اخيرم كه مشغول جدل‌هاي فلسفي با خودم بودم! دود شد. پاك شد. چون آتشي اهورايي، اهريمنم سوزاند .... علي، احيا، زندگي دوباره، نوشدن پي در پي ... و «فزت و رب الكعبه!»

(اين چند روز رو شايد نتونم به دوستان سر بزنم. پيشاپيش ببخشاييد!)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٢۱
تگ ها :


۶۱- قایق و سازمان

یک سازمان مانند یک قایق است که به سوی هدف خود روان است:

ferry

 

1- در بسیاری سازمان‌ها،‌ اصولا کسی پارو نمی‌زند. بنابراین قایق با هر موجی به سویی خواهد رفت و احتمالا در نخستین سرازیری (آبشار) متلاشی خواهــــــــد شد! (البته خیلی از نهادهای دولتی این طوری هستند، به ظاهرشان نگاه نکنید! خیلی وقت است که فقط ظاهر فیزیکی از آنها باقی مانده است! شرکت‌های خصوصی هم تا منافعشان تهدید نشود، شاید همین طور باشند! شاید نظر شما این باشد  که در سازمان‌های ما واقعا خیلی‌ها تلاش می‌کنند. پس بند دوم را بخوانید.)

 

2- حالت بهتر آنست که همه (یا بسیاری) تلاش کنند. ولی هرکسی فقط به شدت پارو بزند. قایق خیلی بخت یارش باشد، دور خودش خواهد چرخید؛ ولی انرژی و نیروی همه تلف خواهد شد. (این، دقیقا بحث نداشتن تفکر سیستمی است. هرکسی فقط خودش را می‌بیند و اهمیت هماهنگی و ارتباط با دیگران را در نمی‌یابد. نمونــه: بسیاری از تلاش‌های افراد دلسوز و متعهد که عقیم می‌ماند. چون کارشان کل‌نگرانه نیست. ارتباطشان با سازمان‌ها و سیستم‌های دیگر مشخص نیست.)

 

3- همه باهم، در راستای هدف پارو بزنند. این امر نیازمند اعتمادی مستحکم و متقابل بین فرمانده قایق و پاروزنان و نیز مشخص‌بودن سمت و سو و هدف مشترک افراد قایق است و همه می‌دانند که جلو رفتن قایق، جلورفتن تک‌تک آنهاست. (که شکر خدا بیشتر سازمان‌ها و ساختارها و سیستم‌های کشور ما از این لحاظ بهترین‌های دنیا هستند! بترکه چشم حسود!)

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٥
تگ ها :


60- آمد بهار جان‌ها، ای شاخ تر به رقص آ

آمد بهار جان‌ها، اي شاخ تر به رقص آ

چون يوسف اندر آمد، مصر و شكر به رقص آ

چوگان زلف ديدي، چون گوي دررسيدي

از پا و سر بريدي، بي پا و سر به رقص آ

تا چند وعده باشد، وين سر به سجده باشد

هجرم ببرده باشد، رنگ و اثر به رقص آ

كي باشد آن زماني، گويد مرا فلاني

كي «بي‌خبر» فنا شو، وي «باخبر» به رقص آ

(مولانا)

...

چه تعبير رندانه‌اي كرده، آموزگار ارجمندم «دكتر مسعود ناصري»، كه در آغاز كتابش «يك: كوانتوم، عرفان، درمان» از مولانا به فيزيكدان تعبير مي‌كند و از انيشتين و نيلزبوهر و پلانك و ... به عارف! (ناگفته نماند كه اين كتاب باعث شد من با دنياي شگفت هوميوپاتي نيز آشنا شوم و در پي آموختن آن برآيم.)

و چنين است كه در نگاهي ديگر، شايد بتوان گفت تمامي دانش‌ها «يك» دانش است: همان «يكي بود يكي نبود» و شايد چنين است كه فيزيكداني چون «بوهم» مي‌گويد: «در تئوري كوانتوم، تاكيد بر اين است كه تمام جهان هستي يك كل بخش‌ناپذير است، حتا اگر در مقياسي وسيع‌تر قابل تقسيم به اجزاي جدا از هم، تشخيص داده شود.» (پنجمين فرمان اثر پيتر سنگه، ص 302)

...

اين ماه روزه‌داري، بهانه‌اي است تا كوششي كني براي هرچه بهتر «يك» شدن: بي‌پا و سر به رقص آمدن!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱٠
تگ ها :


59- از پیکسل تا صفحه‌نمایش

اکنون که داری به این نوشته می‌نگری، در عین حال داری به هزاران پیکسل رنگارنگ مربع‌شکل که روی  نمایش‌گر (مانیتور) تو هستند نگاه می‌کنی. آیا هیچوقت برای دریافتن آنچه من نوشته‌ام ضرروتی داشته که تک‌تک پیکسل‌ها را با دقت بررسی کنی؟

اصلا این کار از نظر تو، کمی (یا شاید خیلی) جاهلانه نیست؟ می‌توان از روی یک حرف، یک کلمه یا یک جمله کتابی، تمام آن کتاب را شناخت؟

 

 

pixel

یک کوته‌نگر ممکن است تابلو نقاشی بسیار نفیسی را فقط ترکیبی از رنگ‌های مختلف که روی سطح تابلو چسبیده‌اند بداند و حتا بگوید طبق کدام رابطه شیمیایی، مولکول‌های رنگ به مولکول‌های تابلو چسبیده‌اند. آیا اگر بگوید ارزش این تابلو یا مثلا آن کتاب، به اندازه کاغذ و رنگ و جوهری است که صرف آن شده، او را  یک نادان تمام‌عیار  محسوب نمی‌کنی؟ نمی‌گویی که نادان! این، همه‌چیز نیست. پیام را بفهم. زمانی را که صرف شده، اندیشه‌ای که خرج شده .... هنر و مهارت بی‌بدیلی که ....

 

تو نیز همین‌طور ... تو هم، فقط اجتماعی از سلول‌ها نیستی. تو که بسیار شگفت‌آورتری از یک اثر هنری! تو که «غزلی» هستی که براستی معلوم نیست «صلت کدام قصیده‌ای»!

 

آیا ارتباط بین پیکسل‌ها، کلمات، رنگ‌های روی یک تابلو نقاشی و ... نیست که مفهومی برایت خلق می‌کند؟ کل‌نگری، توانایی دیدن رابطه‌هاست. توان دیدن جنگل از میان درختان. توان دیدن انسان از میان مولکول‌ها و سلول‌هایش. توان مشاهده تصویر کل، به جای پیکسل‌ها ! 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/٥
تگ ها :


58- روزنه‌ای به وجود!

هرچه هست، هستی و وجود است! (مطلب شماره ۴۳) ‌از اندیشه‌ای که در کسری از ثانیه از ذهن می‌گذرانی و حتی فراموش می‌کنی که چه بود، تا یک رویا. از اکتشافی که هزار سال پیش روی داد، تا اختراعی در هزار سال بعد.هر چه هست، جزیی از وجود است.عالم وجود را به مثابه خانه‌ای بزرگ می‌بینم که بشر، به دلیل محدودیت در ظرف زمان و مکان، در هر عصری، پنجره‌ای به کنجی از آن خانه گشوده و چیزی دیده.

 

یعنی چیزی که قرار است هزار سال بعد هم کشف شود، باز در همین خانه‌ی وجود است، ولی به هر دلیلی ما فعلا به آن دسترسی نداریم.

time

تمام تلاش اندیشمندان و دانشمندان و پژوهندگان، به ساختن پنجره‌هایی می‌انجامد که گوشه‌هایی از سرای هستی را بر ما آشکار می‌کند و تمام دویدن و تکاپو و تلاش اندیشه بشری، برای راه‌یافتن به گوشه‌گوشه این سراست. ما دیوانه و جویای این خانه‌ایم، چون خود نیز از آنیم! در عالم وجود!

 

گاهی با خودم فکر می‌کنم که چه می‌شود میان‌بری زد به درون این خانه .... روزنی یافت و داخلش رفت و فارغ از زمان و مکان و پیش و پس و گذشته و آینده، هستی را درک کرد!می‌دانی چه می‌شود؟  کامپیوتری حقیر در گوشه‌ای از دنیا را در نظر بگیر که با یک خط تلفن، به میلیون‌ها کامپیوتر وصل است و هرچه از صاحبش می‌پرسی با کمی جستجو یک مجموعه فایل برایت پیدا می‌کند.شاید خودش هم نداند که آن فایل واقعا چیست، ولی به هرحال برایت پیدایش کرده!

 

بازکردن روزنی به سرای هستی، تو را به شبکه جهانی هستی وصل می‌کند و یکدفعه می‌بینی که .... چه بگویم! بارها اندیشیده‌ام که چگونه می‌توان این راه را گشود!

 

بماند ....!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۸/۱
تگ ها :