79- پيكري معمولي با دست‌هايي به بلندي زرافه

ديده‌ايد كه از ديدن يك قامت ناساز و نامتناسب، چه حس عجيبي به انسان دست مي‌دهد؟ مثلا شخصي كه سرش خيلي بزرگ است يا اندامي متورم دارد، يا نقص عضوي دارد ... ناخودآگاه احساسي متفاوت در تو ايجاد مي‌كند.شايد حتا از او بترسي و افكاري نادرست درباره او داشته باشي.

 

يكي از عوارض تفكر جزئي‌نگر، ايجاد اندام كج و معوج است! دانشگاه كه بودم، ‌مي‌ديدم كه هركسي رشته تحصيلي خود را مهم‌ترين رشته ممكن مي‌دانست! اگر جامعه‌اي مهندس مي‌خواهد، خوب نانوا و كارگر هم مي‌خواهد و همه اين‌ها شريف و ارزشمند هستند. بايد ترسيد از جزم‌انديشي كه حتما باعث خواهد شد كه پيكري ناموزون قد علم كند!

 

مدير جزءنگري را در نظر بگيريد كه تنها هدفش توليد است. سازمان او مانند بدن انساني خواهد شد بسيار نحيف با دست‌هايي به اندازه زرافه! پدر و مادري كه فقط به درس حفظ كردن فرزند خود اهميت مي‌دهند، قامت كلي او را ناسازگار خواهند كرد. خلاقيت، بازي، شادي، تنوع، آزادي .... اين ها كجا مي‌روند؟ سياستمداري كه همه مشكلات را در جناح مخالف مي‌بيند، شخصي كه مهم‌ترين چيزش خوراك است و به انديشه اهميت نمي‌دهد يا برعكس، ... همه اندام‌هايي ناسازگار خواهند ساخت.

 

در پزشكي هوميوپاتي، به عنوان يكي از مصاديق كل‌نگري،‌ هوميوپات به همه مشكلات بيمار اهميت مي‌دهد و تنها از يك دريچه محدود،‌ بيمار را بررسي و درمان نمي‌كند. چنانچه مي‌بينيد كه درمان جزءنگر جز افزودن بر مشكلات بيماران، عملا كاري از پيش نمي‌برد. چرا كه نمي‌توان يك سيستم را از يك دريچه نگريست و اگر هم بشود نگريست، نمي‌شود تنها از يك دريچه درمانش كرد .... نيك بيانديش كه چه گفتم. اگر سر تكان دادي و بعد گلي را پژمردي يا مورچه‌اي را زير پا له كردي، يا به كارگري كه وجودش براي جامعه لازم است بي‌احترامي كردي، يا پديده‌اي را جزم‌انديشانه بررسي كردي، ندانسته‌اي ....!

 

در آفرينش، ديدگاه كل‌نگر و سيستمي لحاظ شده است. «سبحانك! ما خلقت هذا باطلا!» هرچيز به جاي خويش نيكوست. انسان‌هاي ناداني كه مي‌پرسند آفرينش پشه و مگس و مار و عقرب و سيارات و زهر و پادزهر و سيل و زلزله و توفان و ... از چه روست، انديشه‌هايي رشدنيافته دارند. دانايان در اين باره عمري تحقيق مي‌كنند و آخر مي‌بيني كه معماي مورچه‌‌اي به طور كامل حل نمي‌شود و چه بسيار دانش‌ها و دريچه‌هاي بديع كه از اين كاوش، براي آدمي پديدار مي‌شود.

 

هشدار: لازم بودن اجزاي آفرينش و باطل‌نبودن آن، توجيه‌گر «جبر» نيست. نگوييد حال كه اين طور شد دست روي دست بگذاريم و هيچ كاري نكنيم و دست به هيچ چيز نزنيم تا اين نظام به هم نخورد! مرز باريك و خطرناكي در اينجاست!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢٦
تگ ها :


78- ای مرغ سحر عشق ز پروانه ...

تاريكي بود!

كه ناگاه شمعي در گوشه‌اي افروخته شد ....

پاي رفتن نداشت، قدرتي نداشت، عمر بلندي نداشت، ولي «روشني» مي‌داد.

همه گرد او جمع شدند، يكي در نور او كتاب مي‌خواند، يكي به چهره ياري نگاه مي‌كرد كه تا كنون نديده بود، يكي طرحي بر پرده مي‌كشيد، يكي ....

 

سه سوال برجا بود:

شمع را كه افروخت؟

وقتي شمع تمام مي‌شد، بايد چه مي‌كردند؟

...

پروانه كجا رفت؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٩
تگ ها :


77- رفع اشكال كامپيوتري، تفكر سيستمي، هوميوپاتي

از زماني كه دانشجو بودم تا الان، هرجايي كه كار مي‌كردم، يكي از وظايف نانوشته‌ام، رفع اشكال كامپيوتري همكاران بوده. چندتا نكته جالب و تقريبا هميشگي در رفع اشكال‌ها هست كه نوشتنش خالي از لطف نيست و صدالبته به تفكر سيستمي هم ربط داره: (مباحث تكميلي: 65 و 74)

 

1- شخص چيزي رو بلد نيست و مشكل رو به چيزي غير از خود ربط مي‌ده. «اشكال از كامپيوتره. اشكال از نرم‌افزاره .... هرچي هست از من نيست!» (در ديد سيستمي، اول بايد از خود شروع كرد.)

 

2- شخص معمولا به خاطر نداشتن ديد كل‌نگر، معلول رو با علت اشتباه مي‌گيره. مثلا مي‌گه «نرم‌افزار شما خرابه.» بررسي نشون مي‌ده كه مثلا دكمه Numlock خاموش بوده، عدد تايپ نمي‌كرده، دوست ما نتيجه گرفته كه چون عدد تايپ نمي‌شه،‌ نرم‌افزاري كه من براش طراحي كرده‌ام خرابه! يا مثلا مي‌آد مي‌گه «اين برنامه‌اي كه واسه‌م ساختي، پرينت نمي‌گيره.» بررسي نشون مي‌ده خود اون شخص درايور چاپگرش رو اشتباه انتخاب كرده يا اصلا حذفش كرده و مشكل رو به گردن چيز ديگري انداخته. فكر مي‌كنيد شوخي مي‌كنم؟ امكان نداره كسي راهنماي افراد بشه و به‌دفعات نبينه كه شخصي «برداشت شخصي‌» رو، به جاي «اشكال واقعي» استفاده مي‌كنه.

 

3- نكته ديگر اينجاست كه شخصي كه كارش رفع عيبه (مثلا خود من)، بعد از مدتي فكر مي‌كنه كه فلان شخص هرچي مي‌گه غلطه و ديگه به صحبتش اهميت نمي‌ده. ولي ممكنه واقعا حرف اون شخص درست باشه. يعني با هربار مواجهه، بايد چشم‌ها رو شست!

 

تبلور همه اين‌ها رو مي‌شه در پزشكي هوميوپاتي ديد. تلفيق هنرمندانه تفكر سيستمي و درمان بيماري. در اين تفكر:

 

(1) به جاي انداختن تقصيرات به گردن عوامل خارجي، تمركز روي اصلاح بدن گذاشته مي‌شه. بدن درمان مي‌شه و عامل بيماري‌زا ديگه نمي‌تونه كاري بكنه. (مثلا به جاي دادن داروي ضدحساسيت، بدن طوري درمان مي‌شه كه ديگه عوامل حساسيت‌زا نتونن هيچ كاري كنن. وگرنه اگر همه اشكال‌ها از عامل حساسيت‌زاست،‌ چرا در يك جمع از افراد، فقط درصدي حساسيت نشون مي‌دن؟)

(2) هوميوپات، به جاي اينكه بياد دنبال علت و معلول‌ها بگرده، اشكالات واقعي سيستم بدن رو درمي‌آره و با دادن داروي كل‌نگر، اون‌ها رو درمان مي‌كنه. هوميوپات، نمي‌تونه از خودش «برداشت شخصي» كنه. بايد «اشكالاتي» رو كه بروز كرده، عينا و با دقت ثبت و شناسايي كنه. اشكالات كه حل بشن، مشخصا يعني بيمار هم درمان شده. سيستمي كه هيچ اشكالي از خود بروز نده، طبعا سالمه!

(3) هوميوپات، هر شخص بيماري رو يك مورد منحصر به فرد مي‌دونه و هيچ نسخه از قبل نوشته‌اي نمي‌تونه داشته باشه. هر بيمار، يك دنياي منحصر به فرد و يگانه مخصوص به خود داره.

 

* در اين روزهاي زيباي عرفه و عيد، من مسافر رو هم دعا كنيد. حس مي‌كنم اگر خوانندگان خوبي مثل شما نبودند، اصلا دستم به نوشتن نمي‌اومد. به قول مولانا:

مثنوي را چون تو مبدا بوده‌اي

چون فزون گردد تو اش افزوده‌اي

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٢
تگ ها :


76- دانستن نظري، دانستن عملي!

بارها به اين مساله انديشيده‌ام: دانستن! در مقام حرف و در مقام عمل!

 

مثلا درباره خدا  اين كه بگويي خدا را قبول دارم، ولي حتا از تاريكي بترسي! فرياد كني «نااميدي كفر است و گناه، چرا كه خدا هست، و او ياري‌گر من است»،‌ و مايوس و بي‌اميد باشي. بخواني كه «و از تو درباره من مي‌پرسند، بگو كه به آنان بسيار نزديكم. زماني كه مرا فرامي‌خوانند مي‌شنوم و پاسخ مي‌دهم ...» ولي نگران باشي، بشنوي كه مي‌گويد: «آن گاه كه به نماز مي‌ايستي تو چناني كه گويي هزاران خدا داري، ولي من چنانم كه گويي همين يك بنده را دارم!» و باز شك داشته باشي كه ....

 

پزشكي كه دم از سلامت مي‌زند و خودش بسياري از مواد مضر را مصرف مي‌كند. يا كسي كه «مديريت زمان» درس مي‌دهد، ولي يك بار هم نمي‌تواند سروقت كاري را انجام دهد،‌ ...، مي‌دانيد كه منظورم چيست. چيزهايي هست كه مي‌دانيم و چيزهاي كمتري هست كه با رفتارمان نشان مي‌دهيم كه باورشان داريم و بسيار خطرناك است كه بنشيني و جمع بزني ببيني چيزهاي بسيار كمي را عملا قبول داري. فقط داري حرفش را مي‌زني. (براي خود من كه تعدادشان خيلي زياد است! واويلا!)


دو روز پيش از اين مسافرت يك وضعيت حاد گلودرد همراه تب و لرز داشتم. ولي دوستان نزديكم ديدند كه از خوردن هرگونه مسكني خودداري كردم و فقط داروي هوميوپاتي مصرف كردم. (البته استادم تشخيص لازم را دادند. خودم چون هنوز دانشجو هستم حق تجويز ندارم!) من كه ماه‌هاست دارم بر هرچه راه‌حل مسكن و مقطعي است فرياد مي‌كنم (از پزشكي گرفته تا اجتماع و زندگي شخصي)، كافي بود كه در اوج درد تسليم شوم و يك قرص مسكن بخورم. در اين صورت به خودم و تمام خوانندگان و همراهان اين وبلاگ ريشخند مي‌زدم. حتا اگر كسي شاهد هم نبود نبايد اين كار را مي‌كردم. چرا كه خواه ناخواه، تاثير خود را در نوشته‌هاي من مي‌گذاشت و ديگر هرچه بودم ... ديگر حق نداشتم بر مسكن‌ها حمله كنم! رطب‌خوردن و منع رطب كردن؟

 

(دوستان! باز هم سپاسگزارم كه به من سر مي‌زنيد و باز هم شرمنده‌ام كه نمي‌توانم به شكلي شايسته پاسخ دهم.)

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٧
تگ ها :


75- ما هم بله!

پارسال، همین روزها بود که مصمم شدم وبلاگ بنویسم. و نوشتم! سوم بهمن 1381 بود. یکی از دوستان که دیگه نمی‌نویسه هم پیگیر بود.

 

عنوان وبلاگ رو گذاشتم shortcut. دلیلش توی صفحه بایگانی نوشته‌هام هست. با خودم پیمان نانوشته‌ای بستم. این که هرگز به شخصیت خواننده توهین نکنم و یک مطلب آبکی و الکی براش ننویسم. هرگز جز به ضرورت ننویسم و تا حد ممکن خودم باشم. شکل و امکانات وبلاگ رو مرتب بهبود بدم. رک و راست باشم و ....

 

اولین پیام رو داداشی و آبجی گذاشتند. اولین پیوند رو افرا داد و اولین همکاری واقعی رو دیونسیوس با من داشت. (هم لوگوی وبلاگ کار اوست و هم بسیاری از توصیه‌های فنی.)

 

اصلا فکر نمی‌کردم که مطالبی جدی و نسبتا خشک، با استقبال مواجه بشه. امیدوار بودم سه چهارتا مخاطب پیدا کنم و به عشق اون‌ها بنویسم،‌ ولی الان ده‌ها دوست صمیمی و صادق دارم که خیلی‌هاشون رو از نزدیک دیده‌ام و بقیه رو هم امیدوارم کم‌کم ببینم. به هرحال، حضورشون و اندیشه‌هاشون و آموزه‌هاشون مغتنمه.

 

اصلا دوست نداشتم که بگم «ما هم یکساله شدیم!»، ولی فکر کردم شاید دیگه فرصتی برای سپاسگزاری از همراهی و هم‌نفسی خوانندگان این نوشته‌ها پیش نیاد. کی از فرداش خبر داره؟ بنابراین ما هم بله!

 

باز هم از اینکه در مسافرت هستم و نمی‌تونم درست و حسابی براتون پیام بذارم معذرت می‌خوام. تنها دو واژه می‌تونم بگم: «دوستتون دارم!» اگر می‌خواهید خیلی به من لطف کنید با انتقاد آبدار از من و وبلاگم، کمکم کنید که وبلاگم رو و خودم رو، پیراسته‌تر کنم. باز هم سپاس.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/٢
تگ ها :