749- روز معلم

سوگندهای قرآن را دوست ‌می‌دارم،
سوگند به تنفس صبح را،
سوگند به عصر و سپیده‌دم را،
سوگند به انجیر و زیتون را،
سوگند به اسبان دونده را،
سوگند به انسان را،
سوگند به رستاخیر و کتاب و پرودگار را،
...
و سوگند به قلم را، و آنچه بدان می‌نگارند.
با آن آهنگ و موسیقی زیبایش. (ن، والقلم و ما یسطرون)
*
مهندسی خوانده‌ام، اما همواره خوشحالم که بیشتر عمر را نه صرف مهندسی، که صرف معلمی کرده‌ام. روزی که معلمی، نه از روی شعار که به شکلی حقیقی، در گروه بهترین و ارزشمندترین و به قولی، «باکلاس»ترین مشاغل یک اجتماع باشد، می‌توان به آینده‌ی درخشان آن اجتماع امید فراوان داشت. در چنان اجتماعی، هر روز، روز معلم و هرروز مبارک خواهد بود.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۳


748- چگونه می‌شود از این همه شکوه نگفت؟

اردیبهشت خیال‌انگیز ایران را باید مزه‌مزه کرد. امروز ساعاتی را در کنار کوهستان‌های پاک و دشت‌های فراخ و سبز و لاله‌های واژگون کوهرنگ و ساحل زاینده‌رود گذراندیم. جایی که کم از آلپ نداشت و ندارد.

چه ژرف‌اندیش بودند مردمان باستان که طبیعت‌پرست بودند. کسی که طبیعت را می‌پرستد دست‌کم از کسی که در آن زباله می‌ریزد بسیار خردمندتر است، چون به ارزش هستی و زندگی پی برده است و فهمیده که آفرینش شایسته‌ی ستودن است. این همه زیبایی، شگفتی، دانش و فروتنی را مگر می‌توان ندید؟

مگر می‌شود در ارتفاع چند هزار متری از سطح دریا، از دیدن هزاران لاله واژگون شگفت‌زده نشد؟ از عنکبوتی که در آن ارتفاع تار تنیده و نگران رزق و روزی خویش نیست؟ از دیدن سوسک‌ها و مورچگانی که با جدیت مشغول وظایف خویشند و برایشان مهم نیست که دیده بشوند یا نشوند؟ از برف‌هایی که آب می‌شوند و به هم می‌پیوندند تا به رودخانه بریزند؟ از جهان آفرینشی که میلیون‌ها سال است کار خویش را بلد است؟ از کوهستانی که سخاوتمندانه و فقط برای دو سه هفته، هزاران لاله‌ی چشم‌نواز را نقاشی می‌کند و صبورانه تا سال بعد، قلم بر زمین می‌گذارد؟

طبیعت مادر ماست. سخاوتمند، درمان‌گر، مهربان، چشم‌نواز، پاک، زاینده، بی‌چشمداشت، همواره در زمان حال، شکیبا. مگر می‌شود در دامان طبیعت بود و حال خوبی نداشت؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٤


747- استادان خردسال من

چه خوب است که اگر می‌توانیم کودک باشیم و اگر نمی‌توانیم، کودکان را با دید آموختن بنگریم. از آنها بیاموزیم که چطور از دیدن زندگی، از دیدن یک مورچه یا قاصدک، از تماشای حباب صابون یا بادکنک لذت میبرند و چگونه از موهبت زیستن در تک‌تک لحظات بهره‌مند هستند.  (البته تا زمانی که تربیت ناصحیح ما بزرگسالان آنها را مسخ نکرده باشد.)

*

کودک گذشته و آینده ندارد و یکسره، زمان حال است. کودک همیشه آماده‌ی تجربه است. کودک آنقدر تلاش می‌کند تا بیهوش شود و آنگاه چنان می‌خوابد که گویی کاری جز خواب بلد نیست...

*

از نشانه‌های بلوغ و رشد مردمان یک جامعه، آنست که کودکان در آن جامعه دارای ارزش و احترام باشند و از نشانه‌های آگاهی و رشد یک انسان، آنست که بتواند با یک کودک، کودکانه بازی بکند. آنچنان که مصطفی و مرتضی و مسیح –درود بر همه‌ی آنها- در کوی و برزن با کودکان دم‌خور و هم‌بازی می‌شدند و هرگز این مساله را کسر شان خود نمی‌دانستند.

*

من اهمیتی نمی‌دهم که بسیاری از بزرگسالان نه کودک درون را به رسمیت می‌شناسند نه کودک درون را و فقط برای آنها می‌توانم متاسف باشم. خوشحالم که می‌توانم همراه با دخترک خردسالم از دیدن یک قاصدک هم خوشحال باشم. خوشحالم که اگر لازم باشد می‌توانم ساعت‌ها شعر کودکانه‌ی غیرتکراری برای فرزندم از حفظ بخوانم و کم نیاورم. خوشحالم که می‌توانم با شور و هیجان کنارش بنشینم و کارتون مورد علاقه‌اش را برای چندمین بار ببینیم.

*

حال خوب، زمانی به شکلی دائمی به دست می‌آید که دغدغه‌های بیهوده و تمام‌نشدنی ذهن را به کناری بگذاریم و «زندگی» کنیم و کودکان، استاد «زندگی کردن» هستند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۳۱
تگ ها : حال خوب ، کودکان


746- تهیه آبگوشت با تخم مرغ

اگر ده سال هم تخم مرغ، روغن و ماهیتابه برداریم، غذایی جز نیمرو نصیبمان نخواهد شد. اگر هوس آبگوشت داریم، لازم است تخم مرغ را رها کنیم و گوشت و حبوبات و ... برداریم.
عادت‌ها و باورهای ما، مواد اولیه‌ی آشپزخانه زندگی ما هستند. اگر هرروز کارهای مشخصی را تکرار می‌کنیم، طبیعی است که نتایجی تکراری بگیریم.
تعجب می‌کنم که چرا بسیاری از مردم حاضر نیستند که دست از سر تخم مرغ و ماهیتابه همیشگی بردارند و توقع دارند خدا آبگوشت نصیب آنها کند!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٦


745- بخشی از دعای سال تحویل که فراموش می‌شود

یک مطالعه‌ی ساده نشان می‌دهد که وقتی کسی تمایلی به تغییر رفتارها و باورهای خود نداشته باشد، حتی صبورترین و دلسوزترین پیامبران هم قادر به تغییر او نخواهند بود. وقتی امسال دعای تحویل سال را خواندیم، یادمان باشد که اگر خودمان «نخواهیم»، خدا هم قرار نیست به‌زور وضع ما را بهتر کند.
*
اگر گفتی «حول حالنا» و دوباره همان کارهای همیشگی را کردی، فقط شعار داده‌ای. این بار پس از خواندن دعا دست بر زانو بگیر و برخیز. با تغییرات خیلی کوچک ولی دائمی، روز به روز بهتر خواهی شد. نوروزت، تازه و بابرکت باد!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱


744- آیا در تقویم سال جدید، دنبال روزهای تعطیل هستی؟

نمی‌دانم آخرین باری که روزهای تعطیل سال را در تقویم نگاه کرده‌ام چه زمانی بوده! اصلا دانستنش برایم مهم نیست. اگر از افرادی هستی که پیش از شروع سال، روزهای تعطیل سال را بررسی می‌کنی که ببینی کدام روزها قرار است سر کار نروی و از این بابت دلت شاد می‌شود، معنی ساده‌اش این است که شغلت را یا وضعیت موجود زندگی‌ات را یا رشته‌ی تحصیلی دانشگاهی‌ات را دوست نداری.

اگر از این دسته هستی از صمیم قلب امیدوارم که روی خودت کار کنی، خودت را بشناسی، علاقه‌هایت را بشناسی، بر ترس‌هایت چیره شوی، محیط کار کسل‌کننده‌ات را که فقط به خاطر یک حقوق ثابت (و معمولا کم) به آن چسبیده‌ای رها کنی و بروی دنبال علاقه‌هایت. با پستی و بلندی و سختی و آسانی‌هایش درگیر شوی و خوشحال باشی که داری «زندگی» می‌کنی. هرچند وقتی واقعا دنبال علاقه‌هایت باشی، شادی و سلامتی و انرژی و پول هم خواهند آمد.

این کار سخت است. مربیان موفقیت می‌گویند 10 درصد افراد شجاعت رفتن به دنبال علاقه‌ها و رویاهای خود را دارند. آرزو می‌کنم که تو هم یکی از این افراد شجاع باشی و «زندگی» کنی، به شکلی که خودت دوست داری. به شکلی که رئیس خود باشی. کارفرمای خود باشی. روز تعطیل و غیرتعطیل برایت بی‌معنا شود و همواره از لحظات خود لذت ببری. آمین!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٧


743- بهترین سرمایه‌گذاری برای سال جدید

در سال جدید، به خودت قول بده که حتما سرمایه‌گذاری کنی. برای هیچ سنی دیر نیست. بیشتر آدم‌ها، نهایتا به یک حساب پس‌انداز بانکی و سود آن دلخوش می‌شوند. آن‌ها که زرنگ‌تر هستند روی کسب و کار و ملک و ساختمان سرمایه‌گذاری می‌کنند. ولی تو از همه زرنگ‌تر باش و روی خودت سرمایه‌گذاری کن. کتاب بخوان، دانش و مهارتت را بیشتر بکن ، در دوره‌های خودشناسی و هدفگذاری و مثبت‌اندیشی شرکت کن، به فکر تندرستی‌ات باش ... هرچه برای رشد خودت هزینه کنی، بیشتر سود خواهی کرد. نوروزت پیروز و فرخنده باد!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٦


742- خانه تکانی و خودتکانی

شاید اگر دستگاهی بود که از ذهن و جان ما رادیوگرافی می‌کرد، از حجم زیاد و سنگین بارهایی که بر ذهن داریم وحشت می‌کردیم. از دیدن این همه هیولا و جانور ترسناک که در اتاق‌های ذهنمان جا داده‌ایم. از این همه مار و موش و مور و کژدم در نهان‌گاه‌های ذهن.

این روزها که بوی نوروز به مشام می‌رسد می‌خواهم پیشنهاد کنم که در کنار خانه‌تکانی، قدری هم به فکر خود-تکانی باشی. ذهنت را، دلت را، قدری بتکان. بگذار جانت قدری سبک‌بار بشود. از زیر آوار سنگین گذشته‌های تلخ و آینده‌های موهوم بیرون بیا. اندیشه‌های مثبت که بار ندارند، سبک‌کننده هم هستند. اندیشه‌ها و احساسات منفی هستند که ما را سنگین می‌کنند.

در کنار خود‌تکانی، اشیای بی‌مصرف خانه را هم دور بریز. اگر در کمد لباست، لباسی هست که چندین سال است نپوشیده‌ای، ببخش و رهایش کن. اگر در آشپزخانه ظروفی داری که سالها استفاده نشده‌اند، آنها را نیز به دیگران ببخش. خانه‌ی دل و خانه‌ی زندگی، هر دو را از چیزهای غیرضروری رها کن.

سبک شو! آزاد شو! دیگران را ببخش و از عقده‌های درونت رها باش. خودت را ببخش و از خودت آزاد شو.

اگر سبک شوی، جسمت نیز سالم‌تر و شاداب‌تر خواهد شد. باور کن!

در این چند هفته‌ی پایان سال، خودت را بتکان. خودت را از اسارت اشیای راکد و باورهای راکد رها کن. در این صورت، راه را برای اشیای بهتر و باورهای بهتر باز خواهی کرد. آن روز که رها شوی، عیدت خواهد بود. عیدت مبارک!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٦


741- ابر کوچک

بعد از باران سنگین و روح‌بخش دیروز، امروز داشتم زیر آفتاب درخشان و آسمان پاک و آبی قدم می زدم که به محل کار برسم. ناگهان در کمال تعجب، متوجه ریزش پراکنده‌ی برف شدم. به آسمان نگاه کردم. ابری آن بالا نبود! معلوم نبود کجای این آسمان دراندشت، لکه‌ی ابری کوچک مشغول بارش است و دانه های برف را سوار بر شانه‌های باد به شهر می‌فرستد.

در دل، این ابر کوچک را تحسین کردم. این ابر نه به تنهایی خویش فکر می‌کرد و نه به حجم کم برفی که دارد. این ابر می‌دانست که باید ببارد. هرچند کم، هرچند کوچک، هرچند تنها ... ولی مطمئن و مصمم. من از ابر کوچک درس گرفتم و چه بسا افراد زیادی به این برف که معلوم نیست از کجا آمده لبخند زدند.

شاید هدف آن ابر کوچک و ناپیدا، همین لبخندهای ساده بود. آن ابر تمام نشد. آن ابر در من ماند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٥
تگ ها : امید ، ابر ، باران ، برف


740- این وبلاگ 14ساله

وبلاگم هفته پیش 14 ساله شد، ولی در سفر بودم. خوشحالم که سالهاست برای جمعی کوچک و صمیمی و هم‌دل می‌نویسم. خدا را به خاطر شما خوانندگان تازه، قدیمی و صمیمی شاکرم و خوشحالم که سال‌ها در نوشتن استمرار داشته‌ام.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٠
تگ ها : تولد وبلاگ