671- روز مادر

برای ایرانیانی که مانند من تجربه‌ی زندگی در امارات را دارند، دیدن والدین هندی و فیلیپینی که سالی یا حتا چندسال‌ یک‌بار هم فرزندان خود را نمی‌بینند امری عادی است. در سال‌های نخستین زندگی در دبی، مشاهده‌ی چنین رفتاری برای من و همسرم سخت و غیرقابل باور بود. چطور ممکن بود یک پدر هندی، هر سه یا چهار سال یک بار به خانواده‌اش سر بزند، در دبی در یک خانه‌ی اشتراکی زندگی کند و هرچه درمی‌آورد برای خانواده‌اش بفرستد و تنها نقشی که عملا برای خانواده‌اش دارد، نقش یک حامی مالی باشد؟

از آن عجیب‌تر این که در بین زنان فیلیپینی کم نبودند کسانی که فرزند خود (حتی فرزند شیرخوار) را به مادر یا خواهری می‌سپردند و در امارات کار می‌کردند و برای خانواده‌ی خود پول می‌فرستادند.

از همه عجیب‌تر زنان ثروتمند اماراتی بودند که کودک خود را به یک پرستار (maid) خارجی (معمولا فیلیپینی) می‌سپردند که هیچ زحمتی برای فرزند خود نکشند و به‌راحتی می‌شد دید چنین فرزندانی چقدر تشنه‌ی محبت و توجه والدین خود هستند.

عکس چنین رفتاری در خانواده‌های غربی دیده می‌شد که برخلاف تبلیغات رایج در کشور ما، به‌خوبی مراقب نهاد خانواده بودند. با هم زندگی می‌کردند و به ‌هیچ‌وجه داشتن فرزند و مراقبت از او را کسر شان خود تلقی نمی‌کردند.

*

اکنون که خودم پدر هستم، درک رفتار هندی‌ها، فیلیپینی‌ها یا اماراتی‌ها برایم حتا سخت‌تر از آن هنگام شده است. یک کودک، دست‌کم در سه سال اول زندگی که می‌دانیم حیاتی‌ترین دوران شکل‌گیری شخصیت او هستند، شاید پول کافی نخواهد، تخت‌خواب گرم و نرم نخواهد، بهترین لباس را نخواهد، اسباب‌بازی‌های گوناگون نخواهد ... ولی –باور کنید- آغوش گرم و توجه مادر و پدر را بیش از هر چیزی لازم دارد. به‌ویژه مادر که در چندسال نخست، برای کودک جایگاهی خدای‌گونه دارد.

*

نسل ما شاید آخرین گروه از نسلی بودند که خیال‌شان راحت بود که همیشه مادری در کنار خود دارند. ما نمی‌توانیم احساسات و شرایط فرزندان امروز را که اگر خیلی بخت‌یار باشند نهایتا شش‌ماه یا یک‌سال اول زندگی فرصت حضور همیشگی مادر را دارند درک کنیم. دست‌کم آنچه از دست من و همسرم برآمده این است که ترجیح داده‌ایم سختی‌های احتمالی مادی را تحمل کنیم، ولی به هیچ قیمتی نگذاریم که چند سال حیاتی و اولیه‌ی زندگی فرزندمان در جدایی از مادر سپری شود. این حق یک کودک است که در محیطی پرنشاط، امن، گرم و پرمحبت رشد کند و ببالد. این حق اوست (نه منت) که پدر و مادر برایش وقت و انرژی و عشق صرف کنند. اگر با هم اختلاف دارید فرزند نیاورید و اگر فرزند دارید، اختلافات خودتان را مدتی فراموش کنید و نگذارید فرزند در خانه فضای تیره و نامناسبی را تجربه کند.

*

باری، روز مادر بر همه‌ی شما، زن و مرد، کودک و بزرگسال، جوان و پیر، خجسته باد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱


670- خاطره‌ای و تبریکی

پیش از فرارسیدن نوروز، خوب است خاطره‌ای از سال گذشته تعریف کنم. چند ماه پیش، ناگهان مخارج ماهانه‌ی زیادی -خارج از برآورد همیشگی- برای ما پیش آمد. زندگی است دیگر. کار به جایی رسید که موجودی پول نقد ما به حد بسیار پایینی رسید.

در همان گیر و دار، یکی از دوستان تماس گرفت و از من خواست برای کار خیری، یک وب‌سایت طراحی کنم و البته بانیان آن کار خیر، حاضر بودند هزینه‌ی معقولی هم تقبل کنند. امتحان سختی بود. اگر اوضاعم مثل همیشه بود حتما کار را به صورت رایگان انجام می‌دادم. به هرحال گمان می‌کنم خود طراح امتحان، پس گردنم را گرفت و مرا به راه صحیح هل داد.

آن وب‌سایت به صورت رایگان طراحی شد و چیزی نگذشت که  دوباره درهای رحمت باز شدند (و قدری هم خارج از ظرفیت ما). طوری که دیگر مدیریت زمان برایم سخت شد.

این یادداشت را ننوشتم که بگویم اهل کار خیر هستم که می‌دانم نیستم و اصلا مگر یک طراحی یک وب‌سایت چقدر می‌ارزد؟ صرفا خواستم بگویم عالم هستی، حساب و کتاب و صاحبی دارد و نیکی، بازمی‌گردد و بدی نیز، بازمی‌گردد. انتخاب با خود ماست.

*

نوروزتان پیشاپیش، خجسته، سرشار از خوشی، بهروزی و نیکی!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٥


669- دو سال

برای کاری بیرون رفته بودیم. وقتی برگشتیم و قفل فرمان ماشین را بستم، ضبط خودرو را باز کردم و داخل خانه شدم یادم آمد که هفته‌ی بعد دوسال می‌شود که به ایران برگشته‌ایم. وقتی تازه برگشته بودیم، حقیقتا نمی‌توانستم در شهرهایی مثل تهران و شیراز و مشهد پشت فرمان بنشینم.

دو سال گذشته، اما هنوز رانندگی جنون‌آمیز و سرشار از تخلف و بی‌توجهی به حقوق دیگران را درک نمی‌کنم. هنوز نمی‌توانم خارج از خطوط رانندگی کنم یا از چراغ قرمز عبور کنم و یک‌طرفه بروم. ولی می‌توانم بدون راهنمازدن خط عوض کنم که پیش‌رفت، شاید هم پس‌رفت بزرگی است!

عوضش کارهایی را که در طول 8 سال رانندگی در امارات (این کشور 45ساله) هیچ‌گاه انجام نمی‌دادم به‌خوبی یاد گرفته‌ام: بستن و بازکردن سریع قفل فرمان ، برداشتن  ضبط صوت خودرو در هنگام خروج، عادت به استفاده از دزدگیر، بالازدن درب کاپوت و بررسی آب و روغن و باتری ...،استفاده از کارت سوخت، بنزین‌زدن ... ! نخندید. هیچکدام از این کارها را در طول حدود 8 سال رانندگی در امارات، انجام نداده بودم و بلد نبودم! به‌ویژه آن که پیش از آن در ایران، اصلا خودرو شخصی نداشتم و رانندگی هم نکرده بودم.

باری، هفته‌ی بعد دوسال از بازگشت ما می‌گذرد و من، محکم و مصمم، بر این باورم که باید برمی‌گشتم. جای دیگران را نمی‌دانم. ولی جای من همین‌جاست.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٥


668- برف

یک هفته پیش دو قطعه فرش به یک شرکت شستشو دادیم که گرفتار ترافیک فرش‌شویی دم عید نشویم. نه تنها ناراحت نیستیم، بلکه خیلی هم خوشحالیم که یک هفته است شیراز حتا یک روز کاملا آفتابی هم به خودش ندیده. اگر می‌دانستیم فرش‌های ما چنین تاثیر مهمی در بارش‌ باران و برف دارند خیلی زودتر آنها را تحویل می‌دادیم تا مشکل کم آبی هم تا حدی برطرف شود.

این هم دو عکس از همین الان شیراز. ببینید تنها ظرف ده دقیقه خودروی داخل کوچه به چه وضعی درآمده است.

برف

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳


667- دوستی و ترانه

قرار است یکی از رفقای قدیمی دوران دانشگاه سری به ما بزند. دست کم برای من دوستان دوران دانشگاه، از جنس دیگری هستند. به جز چند استثنا، صمیمی‌ترین و بهترین دوستانم، مربوط به همان دوره هستند.

شاید با من موافق باشید که هر ترانه‌ای، برای هر شخصی معنایی خاص و متفاوت دارد. معنایی که به موازات آهنگ و شعر و اجرایش، کوله‌باری از خاطرات ریز و درشت به همراه می‌آورد. دارم با خودم چنین می‌اندیشم که یک دوست قدیمی هم، کمابیش مانند یک ترانه است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۸


666- تولد بابا

همیشه به داشتن پدر و مادر زحمت‌کش‌ام که یک عمر با سلامت اخلاقی و خوش‌نامی زندگی کرده‌اند افتخار کرده‌ام و می‌کنم و خوشحالم که از زمانی که خودم را شناخته‌ام، طوری با دیگران رفتار نکرده‌ام که کسی به پدر و مادرم حرف نابه‌جایی بزند.

بابا اصلا اهل اینترنت نیست، ولی من که هستم.

 بنابراین امروز را که تولد باباست به او  تبریک می‌گویم، هرچند ممکن است هیچ‌گاه این صفحه را نبیند. برای پدران و مادران شما نیز -اگر از نعمت حضورشان برخوردارید- آرزوی تندرستی و سربلندی دارم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٥
تگ ها : والدین ، بابا ، تولد ، پدر


665- خاطره‌ای دوردست

امروز که تلویزیون از دهه‌ی فجر می‌گوید به یاد خاطره‌ای تصویری از دوران خردسالی افتادم. راستش قدیمی‌ترین تصویر زندگی من است که در ذهنم نقش بسته. تصویری از فضای خانه‌ی خاله‌ام در تهران، فضایی سرشار از اضطراب و اخبار بد که خبر می‌داد جایی در تهران، تظاهرات و کشتاری شده است. فضایی سنگین و سخت، که هنوز بعد از سال‌ها به صورت یک تصویر عکاسی، در عمق ذهنم بایگانی شده. عجیب است که حس وحشت و اختناق، چگونه می‌تواند در ذهن و ضمیر یک کودک خردسال اثری چنان ماندگار بگذارد.

*

17 شهریور 57 (جمعه‌ی سیاه) خانواده‌ی من میهمان خاله‌ام در تهران بودند و من آن زمان، دو سال و سه ماهه بودم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٢


664- دریاچه‌ی پریشان

بعد از ده‌سال دیدن خلیج فارس از ساحل دبی، این آخر هفته‌ای بخت یارمان شد و از ساحل بوشهر دیدیم‌اش. بین راه سری هم به دریاچه‌ی پریشان (نزدیک کازرون) زدیم، ولی بخت یارمان نشد و ندیدیم‌اش! متاسفانه از دریاچه، جز بستری خشک چیزی باقی نمانده بود.

parishan

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٠


663-دوازده‌ساله شدیم!

نوشتن در این وبلاگ، باثبات‌ترین کاری است که در طول عمرم و به شکل منظم انجام داده‌ام. از سوم بهمن 1381 تا کنون، دوازده سال است که به طور میانگین هفته‌ای یک مطلب می‌نویسم و به جز مرداد 1386 که حجم زیاد کار و گرفتاری مجالی نداد، هیچ ماهی نیست که در آن مطلبی در راه میان‌بر نگذاشته باشم.

بهمن برایم ماه پربرکتی است. سالگرد عقد، سالگرد وبلاگ و سالگرد تولد همسرم که همین وبلاگ نقش زیادی در آشنایی ما داشت، هرسه در همین ماه هستند.

از شما همراهان ارجمند این وبلاگ که برخی از شما هم دوازده سال است همراه من هستید سپاسگزارم و از پرشین‌بلاگ نیز که سال‌هاست در وبلاگستان فارسی فعالیت می‌کند ممنونم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۳
تگ ها :


662- ده‌سالگی

ده سال پیش، در همین روز، در همین لحظات، ... به عقد یکدیگر درآمدیم.

خدایم را به خاطر ده سال «زندگی» «مشترک» شاکرم.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱