730- بازگشت به کار تیمی

همسرم این روزها در حال راه‌اندازی کسب و کاری جدید است و حجم بسیار زیادی مطالعه و کار لازم بود و هست.

مطالعه کتاب‌های بازاریابی، کسب و کار، آشناشدن با قوانین گوناگون، سرزدن به ثبت شرکت‌ها، تجهیز محل کار، بیدار ماندن تا پاسی از شب، خرید و مطالعه‌ی بسته‌های آموزشی گوناگون و ...

بسیاری از مباحثی که برایم اصلا اهمیتی نداشتند (مثلا روش‌های بازاریابی و فروش)، اهمیت پیدا کرده‌اند و فعلا فرصتی برای مطالعه در هیچ زمینه‌ی دیگری ندارم. حتی فرصت نمی‌کنم در وبلاگم چیزی بنویسم.

در آغاز 40سالگی گویی به 20سال پیش پرتاب شده‌ام که در گروه‌های علمی و اجرایی دانشکده فعالیت می‌کردیم و شب و روز نمی‌شناختیم و گاه روزهای متوالی فرصت خوابیدن هم نداشتیم. این حس را علیرغم همه سختی‌هایش دوست دارم. حس خوب و آشنای انجام یک کار مفید و هدف‌مند که به آدمی انرژی و توان می‌دهد و او را وادار می‌کند از که از نیروهای خفته‌اش استفاده بهتری بکند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢


729- تجربه من از مودم 4G ایرانسل

پس از 9 سال تجربه سیم کارت ایرانسل، هفته پیش یک مودم 4G ایرانسل هم به شکل آنلاین سفارش دادم که با یک سیم کارت 4G هدیه، در فاصله زمانی معقول سه چهار روزه با پست به دستم رسید و نمایندگی هم بدون هزینه آن را برایم فعال کرد. سرعت بارگذاری وب‌سایت‌‌ها مناسب و سرعت دانلود بسیار عالی است. خوشحالم که با داشتن مودمی ارزان که در حد و اندازه یک فلش مموری است، همه‌‌جا می‌توانم به اینترنت با کیفیت مناسب دسترسی داشته باشم.

به نظر من اینترنت 4G ایرانسل، یک رقیب بسیار جدی و سرسخت برای شرکت‌های تامین‌کننده خدمات اینترنتی است و باعث ریزش تعداد کاربران آنها خواهد شد.

تکمیلی: اینترنت هدیه که قرار بود 7 روز بعد از فعالسازی به من داده شود، 21 روز بعد داده شد و آن هم با پیگیری فراوان! این تنها نقطه منفی در فرایند خرید مودم بود که واقعا شیرینی استفاده از مودم را برایم تلخ کرد. چه خوب است که وقتی قولی به مشتری داده می‌شود به‌درستی به آن عمل شود که یک بخش از فرایند، کل کار را تحت‌الشعاع قرار ندهد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٢
تگ ها : ایرانسل ، 4g ، مودم


728- مرداد پرحادثه

مردادی که گذشت، شاید یکی از پرکارترین مردادهای زندگی ما بود. در طول این ماه من و همسرم علاوه بر کارهای زیادی که کردیم و تجربیات تازه‌ای که پشت سر گذاشتیم، تمرین مثبت‌اندیشی ذهنی را هم به شکل جدی وارد زندگی کردیم. یعنی دقت زیادی می‌کنیم که جز بر چیزهای مثبت و رویدادهای مثبت و اتفاقات مثبت تمرکز نکنیم. نه این که پیش از آن منفی‌اندیش بوده باشیم، خیر، بلکه به شکلی جدی‌تر از سابق در حال تمرین و تمرکز روی این جنبه از زندگی هستیم و نتیجه واقعا رضایتبخش است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۸


727- تهران نامهربان

برای انجام یک کار اجباری، به مدت یک روز به تهران رفتم و بلافاصله بعد از اتمام کار به شهرستان برگشتم و تا یک روز بعد، سرگیجه و سردرد خفیفی داشتم. تعجب می‌کنم که چگونه روزگاری در این شهر زندگی می‌کرده‌ام.

 

تهران شاید تنها شهر ایران است که از همان ابتدای ورود به شهر، فرصتی برای خوشامدگویی به میهمانان باقی نمی‌گذارد. تهران هیچ نشانه‌ای از میهمان‌نوازی شهرستان‌ها را در خود ندارد. شهرستان‌های بی‌ادعا با مبادی سبز، با بلوارهایی که درختان قدیمی سایه‌سار مسافران خسته هستند، با اقامت‌گاه‌های متعدد برای توقف مسافر ...

تمام شهرهایی که من تا کنون دیده‌ام، حتی کلان‌شهری مانند مشهد، در ابتدای ورود به شهر، جایی برای رفع خستگی میهمانان خود دارند. ولی وقتی به تهران نزدیک می‌شوی –و هرچه نزدیک‌تر، بدتر- شتاب و ازدحام و هیاهویی برای هیچ، دامنگیرت می‌شود.

 

تو هم باید مانند بقیه در گرداب بزرگراه‌های ورودی مثل دیگران دور خودت بچرخی و فرصتی برای اشتباه نداشته باشی. مبادا یک خروجی را نبینی و بگذری. اگر بخواهی با تماس موبایلی از کسی راهنمایی بگیری، هیچ حاشیه‌ی امنی برای لحظه‌ای توقف وجود ندارد. از بزرگراه‌ها به خیابان‌های فرعی پناه ببری جایی برای توقف نداری ...

 

تهران بی‌تردید زیباتر، بزرگ‌تر و آبادتر از سال‌هایی است که من در آن دانشجو بودم. اما در زیر این پوست زیبا، روحی زیبا نمی‌توانم ببینم. آن چه من می‌بینم روحی است آشفته، بیمار و نفس‌بریده. خوب که نگاه می‌کنم، از تمام تهران، فقط دانشگاهی را دوست دارم که بخشی از بهترین خاطرات دوران زندگیم را برایم به همراه آورد و دیگر هیچ!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳


726- پدرانه (18)

فرازی از گفتگوی مختصر  و مفید دخترک 2.5 ساله‌ی ما با مادرش:

-مامانی! شما بال داری؟

- نه دخترم، ندارم.

- اگه بال بگیری می‌تونی پرواز کنی!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳۱


725- منم، خبرگزاری!

گروهی از ما، خبرگزاری سرخود هستیم. یعنی صدها و هزاران شبکه‌ی رادیویی و تلویزیونی و ماهواره‌‌ای و -این روزها- تلگرامی و وب‌سایت و روزنامه و صفحه‌ی حوادث ... و خروارخروار اطلاعات منفی زلزله و توفان و قحطی و سیل و جنگ و بمباران و انتحار و ... نمی‌تواند سیرمان کند، خودمان هم یکسره مشغول بازتولید و تکثیر اخبار –بد و بی‌فایده- هستیم. اگر رسانه‌ها کفایت‌مان نکنند سیر تا پیاز اخبار محله و قوم و خویش و در و همسایه هم به فهرست اضافه می‌شود و البته سرکشی در جزئیات زندگی ورزشکاران و هنرمندان و افراد مشهور و اگر فرصتی هم باشد مرور تمام نقل و انتقالات باشگاه‌های فوتبال از لیگ اسپانیا تا لیگ مالدیو.

هر اتفاقی در هرکجای دنیا بیفتد، اگر البته جنجالی و لایک‌خور باشد و نیاز به تحلیل و اندیشه هم نداشته باشد، حتما باید درباره‌اش اظهار نظر بکنیم. همه‌چیز بهانه است که خبرگزاری شخصی ما خبر تولید کند. خواننده و فوتبالیست و سینماگر و شکاربان و یوزپلنگ و ترکیه و تحریم و برجام و یارانه ... فقط باید سریعا موضع بگیریم که مبادا از قافله عقب بمانیم. گویی اگر قدری سکوت کنیم و فقط بگذاریم برفرض کسی از کیارستمی یا کودتای ترکیه صحبت کند که تحلیل‌گر سینما یا سیاست است آسمان به زمین می‌آید.

در حیرتم از این همه حرص و علاقه به «عالم بیرون از خود.» انگار که خداوند آدمی را خلق کرده برای رسیدن به مقام فناء فی ‌الاخبار. آن هم نه از آن خبرهای جان‌نواز (*) که مولانا می‌گفت. از این خبرها که مثل کف روی موج، الان هستند و ساعتی دیگر جایشان را به خبر دیگری می‌دهند.

خوشا به حال بخت‌یارانی که از قیل و قال اخبار رها باشند.

----------------------------

* جان نباشد جز خبر در آزمون/هر که را افزون خبر، جانش فزون (مثنوی، دفتر دوم، بخش 95)

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٩


724- زبانه بی‌نوایه فارسی

دوسته گرامیه من! در زبانه بینوایه فارسی، نیازی به چسباندنه حرفه «ه» اضافی به آخره کلمات نیست. نوشتنه «ماله من»، «مثله این»، «زیره میز»، «تحته نظر»، «کتابه تو»، «آفتابه درخشان» ... کاره نادرستی است.

ترجمه عبارت تلگرامی بالا به فارسی درست:

دوست گرامی من! در زبان بینوای فارسی، نیازی به چسباندن حرف «ه» اضافی به آخر کلمات نیست. نوشتن «ماله من»، «مثله این»، «زیره میز»، «تحته نظر»، «کتابه تو»، «آفتابه درخشان» ... کار نادرستی است.  به جایش خیلی راحت می‌نویسیم: مال من، مثل این، زیر میز، تحت نظر، کتاب تو،  آفتاب درخشان و ...

«ه» را فقط وقتی به آخر کلمات اضافه می‌کنیم که لازم باشد. یعنی:

1- وقتی که به معنی «هست» و «است» باشد. مثال: این خوبه. (یعنی این خوب هست. این خوب است.)

2- خود کلمه، «ه» داشته باشه. خانه، لانه، سرمایه

3- بخواهیم به شخص یا چیز معینی اشاره کنیم. اون پسره، اون مرده، این مغازه‌داره، اون روباهه ...

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۱


723- عید فطر

امروز می‌اندیشیدم که 700 سال از روزگار مولانا گذشته و هنوز کمتر شعری به این زیبایی در  وصف عید فطر گفته شده:

عید آمد و عید آمد، وان بخت سعید آمد

برگیر و دهل می‌زن، کان ماه پدید آمد

(دیدن کامل غزل در این نشانی http://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh632/)

عشق، تازگی و طراوت می‌آورد و تکرار، کهنگی و خستگی. سخنانی که از جان‌های عاشق و پویا برمی‌خیزد، خواه در قالب دعایی مانند کمیل باشد و خواه در قالب غزل‌های عاشقانه‌ی امثال مولانا و سعدی، هیچگاه کهنه نمی‌شوند.

امام علی فرمود: بندگان به سه شکل خداوند را عبادت می‌کنند، چون تاجران، چون بردگان و چون آزادگان. به گمان من، بندگی بیشتر ما از نوع اول و دوم (از سر طمع یا ترس) است و از همین روست که برای نماز و روزه و زکات و ... همواره غر می‌زنیم و بهانه می‌آوریم. آنچه ماندگار و جان‌نواز و تاثیرگذار است، عبادت‌ها و نیایش‌ها و سخنان انسان‌هایی است که از سر آزادگی، خدای خویش را می‌پرستند و برای همین است که کلام آنها همیشه شیرین و شورانگیز است. امیدوارم خداوند ما را در ردیف پرستندگان آزاده‌ی خویش قرار دهد. عید فطرتان خجسته باد!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٦


722- نامه 45 نهج‌البلاغه

مردمی هستیم که ادعا می‌کنیم پیروان علی هستیم و هیچ چیزمان شباهتی به او ندارد. نمازمان، روزه‌مان، تقوامان، عدالت‌خواهی‌مان، فقیرنوازی‌مان، سحرخیزی‌مان، حق‌طلبی‌مان ... هیچ چیز. بدتر آن که در بین مدعیان پیروی او، کمتر دیده‌ام که آنقدر که برای دیدن سریال‌های تلویزیونی و مسابقات ورزشی همت دارند، ماهی یا دست‌کم سالی یکبار، نهج‌البلاغه را ورق بزنند. بد نیست در این روزها، بخشی از نامه‌ی 45 نهج‌البلاغه را با ترجمه دل‌انگیز دکتر شهیدی مرور کنیم. (بخش‌هایی را که حذف کرده‌ام با ... مشخص شده که متن قدری کوتاه‌تر و برای مطالعه اینترنتی، آسان‌تر باشد.)

***

به عثمان پسر حنیف انصاری که عامل او در بصره بود به امام خبر رسید که او را به مهمانی مردی از بصره خوانده‌اند و او بدانجا رفته:

اما بعد، پسر حنیف! به من خبر رسیده است که مردی از جوانان بصره تو را بر خوانی خوانده است و تو بدانجا شتافته‌ای. خوردنی‌های نیکو برایت آورده‌اند و پی‌در‌پی کاسه‌ها پیشت نهاده. گمان نمی‌کردم تو مهمانی مردمی را بپذیری که نیازمندشان ]را[ به جفا رانده است و بی‌نیازشان ]را فرا[ خوانده. بنگر کجایی و از آن سفره چه می‌خایی. آنچه حلال از حرام ندانی بیرون انداز، و از آنچه دانی از حلال به‌دست آمده در کار خود ساز.

آگاه باش که هر پیروی را پیشوایی است که پیِ وی را پوید، و از نور دانش او روشنی جوید. بدان که پیشوای شما بسنده کرده است از دنیای خود به دو جامه‌ی فرسوده و دو قرصه‌ی نان را خوردنی خویش نموده. بدانید که شما چنین نتوانید کرد. لیکن مرا یاری کنید به پارسایی و -در پارسایی- کوشیدن و پاکدامنی و درستی ورزیدن. که به خدا از دنیای شما زری نیندوختم ...

و اگر خواستمی دانستمی چگونه عسل پالوده و مغز گندم، و بافته‌ی ابریشم را به کار برم. لیکن هرگز هوایِ من بر من چیره نخواهد گردید، و حرص مرا به گزیدن خوراک‌ها نخواهد کشید. چه بُوَد که در حجاز یا یمامه کسی حسرت گرده نانی برد، یا هرگز شکمی سیر نخورد، و من سیر بخوابم و پیرامونم شکم‌هایی باشد از گرسنگی به پشت دوخته، و جگرهایی سوخته ...

آیا بدین بسنده کنم که مرا امیرمومنان گویند، و در ناخوشایندهای روزگارشریک آنان نباشم؟ یا در سختی زندگی نمونه‌ای برایشان نشوم؟ مرا نیافریده اند، تا خوردنی‌های گوارا سرگرمم سازد، چون چارپای بسته که به علف پردازد ...

دنیا! از من دور شو که مهارت بر دوشت نهاده است گسسته، و من از چنگالت به‌در جسته‌ام ... نفس خود را چنان تربیت کنم که اگر گرده نانی برای خوردن یافتم شاد شود، و از نان‌خورِش به نمک خرسند گردد ... آیا چرنده، شکم را با چرا کردن پر سازد و بخفتد و گوسفند در آغل سیر از گیاه بخورد و بیفتد، و علی از توشه‌اش خورَد و آرام خوابَد؟ چشمش روشن باد! ... پس پسر حنیف! از خدا بترس و گرده‌های نانت تو را کفایت است اگر به رهایی از آتش دوزخت عنایت است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢


721- جناغ شکستن

افطاری مشغول خوردن سوپ بودیم که یک استخوان جناغ مرغ در بشقابم دیدم. یک‌دفعه یادم آمد که قدیم‌ترها جناغ‌شکستن رایج بود. مردم حواسشان جمع بود و چه بسا پدران ما که با هم جناغ می‌شکستند کار به ماه و سال می‌کشید که یک نفر بتواند چیزی به دست طرف مقابل بدهد و بگوید یادم تو را فراموش! این روزها از کسی چیزی می‌پرسیم با افتخار جواب می‌دهد من یادم نیست دیروز چه خورده‌ام، چه برسد به سوال تو!

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٩
تگ ها : جناغ ، افطاری ، شرط