735- استاد و مهندس

شاید مشکل از من است، ولی اصلا از خطاب‌شدن با عنوان  مهندس یا استاد یا امثال آن خوشم نیامده. زمانی که در دانشکده بودیم و کلاس حل تمرین یا آموزش فوق برنامه داشتم هیچکس حق نداشت مرا استاد صدا بکند. در مدارس هم که گاه به دانش‌آموزان درس داده‌ام همین روال حاکم بوده و اکنون هم بین دوستان و رفقا هرکسی به من مهندس می‌گوید خیلی راحت از او می‌خواهم که به‌سادگی مرا با همان نام کوچک یا کاویانی صدا کند.

به باور من، شخصیت یک فرد، مُقدَم بر مدرک دانشگاهی یا القاب اوست و درک نمی‌کنم چرا اگر به کسی حاجی، کربلایی، دکتر، مهندس، استاد ... نگوییم آن فرد باید ناراحت شود؟

در جهان دانش کسی مشهورتر از انیشتین نیست. ولی چقدر راحت از او نام می‌بریم؟ اصلا نیازی نیست بگوییم استاد انیشتین یا پروفسور انیشتین یا ...؟ همینطور فلاسفه یا اندیشمندان مشهور. از سقراط و افلاطون و ابن سینا تا بزرگان اندیشه و علم امروز. اصلا نیازی به القاب نداشته‌اند و ندارند.

گمان می‌کنم که آدمی که در مسیر پیشرفت شخصی حرکت می‌کند، خودبه‌خود از قید و بند القاب و مدارک و تکلفات آزاد خواهد شد و خودش را به شکل ساده و صمیمی و طبیعی، بیشتر دوست خواهد داشت.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۳


734- کتاب‌خوانی دیجیتال

مدتی است که دخترک ما قدری بزرگ‌تر شده و من پس از دو سه سال، فرصت دارم که کم‌کم مثل گذشته کتاب بخوانم و اگر کتاب‌خوان باشید می‌دانید که کمتر لذتی، هم‌ارز گشت و گذار در دنیای کتاب‌هاست.

شاید دلبستگی زیادی به کتاب کاغذی داشته باشید، من هم دارم. اما از طرفی برایم خود مطالعه، بسیار مهم‌تر از شکل کاغذی یا الکترونیکی آن است. من صرفا کتاب نمی‌خوانم که جسمی کاغذی را تورق کنم، بلکه هدفم از مطالعه کتاب، یادگیری، رشد و گاه نیز سرگرمی و تفریح است. بنابراین مدتی است که با هزینه‌ای بسیار کمتر از کتاب کاغذی، کتاب‌های الکترونیکی بیشتری را از دو رسانه‌ی رسمی فروش کتاب یعنی فیدیبو و طاقچه می‌خرم.

مثلا در حراج کتاب هفته پیش 7 کتاب ارزشمند از فیدیبو خریدم که قیمت آنها با هم فقط 21000 تومان شد. وقتی می‌توان بدون دانلود غیرقانونی، با قیمتی در حد یک بسته پفک یا بیسکویت، کتابی بسیار ارزشمند را به شکل قانونی خریداری کرد، اصلا چرا باید بهانه بیاوریم که بودجه‌ی خرید کتاب نداریم؟ یعنی خرید یک کتاب ارزشمند از دانشمندی مثل هاوکینگ با قیمت 3 تا 4 هزار تومان اصلا ارزش سبک سنگین کردن دارد که نخرمش؟ این پول برای شخصی که در تهران است، هزینه‌ی رفت و برگشت به انقلاب برای خرید کتاب هم نیست. حسابش را بکن چقدر زحمات و تجربیات یک نویسنده و مترجم روی هم جمع شده که کتابی ارزشمند فراهم شده و ما به همان سادگی که برای یک کیلو میوه پول خرج می‌کنیم هم حاضر به پرداخت هزینه برای کتاب نیستیم.

*

اگر تبلت یا گوشی موبایل شما صفحه نسبتا بزرگی دارند، درنگ نکنید. کتاب‌ها را به شکل الکترونیک بخرید. بخوانید و لذت ببرید. مساله فقط و فقط تغییر عادت از مطالعه روی کاغذ به مطالعه روی صفحه است. یک آدم کتاب‌خوان دنبال بهانه‌ است برای خواندن. من عادت 35ساله‌ام را ظرف یکی دو ماه تغییر داده‌‌ام و با همان لذت کتاب کاغذی، کتاب الکترونیک می‌خوانم. این کار شدنی است.

در عوض با پول کمتری، کتاب‌های بیشتری می‌خرم. می‌دانم که هیچ کپی رایتی را نقض نکرده‌ام و حقی را زیر پا نگذاشته‌ام. تبلتم را که هم همیشه همراهم دارم و این کتابخانه‌ی سیار همواره در خدمت من است. نیمه‌شب بدون مزاحمت برای بقیه هم با نور خود صفحه تبلت می‌توانم مطالعه کنم و چه بهتر از این که ده‌ها کتاب را همیشه به همراه داشته باشی.

*

بیایید اگر برای خرید کتاب کاغذی بودجه نداریم و هزار و یک بهانه دیگر مثل مشکل ترافیک و عدم دسترسی به کتابفروشی خوب و ... بهانه‌های ما هستند به جایش عادت کنیم کتاب الکترونیک به شکل قانونی بخریم و بخوانیم. این کار خدمت به خود ما، به فرزندان ما، به نویسندگان و ناشران ما، به فرهنگ و آینده ماست.

*

به ازای هر یک‌ربع گشت و گذار در تلگرام، 5 دقیقه هم کتاب بخوانید.  ماهی 10هزار تومان بودجه کنار بگذارید و با آن دست کم ماهی دو کتاب الکترونیکی خوب بخرید و در ساعات مرده، زمان‌های انتظار در صف‌های گوناگون ... بخوانیدشان. باور کنید که بیش از آنچه فکر می‌کنید زمان مطالعه خواهید یافت. باور کنید که هیچ جایگزینی برای مطالعه وجود ندارد. تلویزیون، رادیو، روزنامه، اینترنت ... هیچیک نمی‌توانند جای کتاب را بگیرند. کتابخوانی، نیاز همیشگی ماست. روح و اندیشه ما نیز غذا می‌خواهند و چه غذایی بهتر از کتاب؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٥


733- رنگ آسمان

این روزها که بحث تکراری و ملال‌آور آلودگی تهران، مانند هر پاییز و زمستان دیگری، قوت گرفته است، تصمیم گرفتم عکسی از آسمان شهرستان محل زندگیم بگیرم.

چه کسی گفته «به هرکجا بروی آسمان همین رنگ است؟» این ماییم که با انتخاب‌های خود، تعیین می‌کنیم که آسمان شهر، آسمان اندیشه و آسمان روح‌مان چه رنگی داشته باشد.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٤


732- لولای در

درب پستوی آشپزخانه، مدتی بود که با صدای قیژقیژ ناهنجاری باز و بسته می‌شد و با این که شاید روغنکاری آن چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشید، این مساله را پشت گوش می‌انداختم و با هربار استفاده از این درب، به‌ویژه زمانی که دخترک ما خواب بود، نگران می‌شدم که مبادا بیدار شود. دیروز که لولای درب را ظرف کمتر از یک دقیقه روغن‌کاری کردم از این که چرا زودتر چنین کاری نکرده‌ام به فکر فرو رفتم که چرا گاهی آدمی برای برای مساله‌ای کم‌هزینه، بهایی زیاد می‌پردازد؟

به خاطر آوردم که گاهی که از سر کوچه خرید می‌کنم، حمل و سالم‌رساندن یک خرید کم‌وزن ولی شکننده مثل تخم مرغ که فروشنده آن را در یک کیسه پلاستیکی بدون دسته به من داده، به مراتب انرژی بیشتری از حمل چند کیلو میوه سنگین که در یک کیسه مناسب قرار گرفته به من وارد می‌کند.

گاه بد نیست مرور کنیم که در زندگی روزمره، چه بارهایی بر ذهن و ضمیر خود گذاشته‌ایم که ارزش حمل را ندارند. اگر نگران هستیم که بر فرض فلان خرید را انجام بدهیم یا فلان تماس را بگیریم یا فلان قبض را بپردازیم ... به جای حمل آن در ذهن، می‌توانیم به‌سادگی این مساله را یادداشت کنیم و ذهن را سبک و آزاد کنیم تا به کارهای مفید و ضروری خودش برسد.

در نوشتن قدرتی عجیب هست. حتی اگر به چیزی می‌خواهید برسید و فعلا در دسترس شما نیست، دست کم با نوشتن آغاز کنید و آن خواسته را مکتوب کنید. دیر یا زود در مسیر رسیدن به آن قرار خواهید گرفت.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٢


731- آیش

گاهی آدمی حرفی برای نوشتن ندارد،

و گاهی آنقدر حرف دارد که نمی‌داند کدام را بنویسد،

و گاهی حرف هست و فرصت نوشتنش نیست،

و گاه بسیار می‌نویسی، اما نه برای وبلاگ ...

سال‌هاست که هفته‌ای دست کم یک نوشته در این وبلاگ می‌گذارم. اما مهرماه و تابستان گذشته چنان به‌سرعت گذشتند که آنچنان که باید، فرصتی برای آب و جاروی این خانه پیدا نکردم.

از پیام‌های پیدا و پنهان خوانندگان و همراهان همیشگی «راه میان‌بر» سپاسگزارم.

گاه مزرعه‌ی سخن هم مانند مزرعه‌ی گندم، نیاز به آیش دارد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٧
تگ ها : آیش ، سکوت


730- بازگشت به کار تیمی

همسرم این روزها در حال راه‌اندازی کسب و کاری جدید است و حجم بسیار زیادی مطالعه و کار لازم بود و هست.

مطالعه کتاب‌های بازاریابی، کسب و کار، آشناشدن با قوانین گوناگون، سرزدن به ثبت شرکت‌ها، تجهیز محل کار، بیدار ماندن تا پاسی از شب، خرید و مطالعه‌ی بسته‌های آموزشی گوناگون و ...

بسیاری از مباحثی که برایم اصلا اهمیتی نداشتند (مثلا روش‌های بازاریابی و فروش)، اهمیت پیدا کرده‌اند و فعلا فرصتی برای مطالعه در هیچ زمینه‌ی دیگری ندارم. حتی فرصت نمی‌کنم در وبلاگم چیزی بنویسم.

در آغاز 40سالگی گویی به 20سال پیش پرتاب شده‌ام که در گروه‌های علمی و اجرایی دانشکده فعالیت می‌کردیم و شب و روز نمی‌شناختیم و گاه روزهای متوالی فرصت خوابیدن هم نداشتیم. این حس را علیرغم همه سختی‌هایش دوست دارم. حس خوب و آشنای انجام یک کار مفید و هدف‌مند که به آدمی انرژی و توان می‌دهد و او را وادار می‌کند از که از نیروهای خفته‌اش استفاده بهتری بکند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢


729- تجربه من از مودم 4G ایرانسل

پس از 9 سال تجربه سیم کارت ایرانسل، هفته پیش یک مودم 4G ایرانسل هم به شکل آنلاین سفارش دادم که با یک سیم کارت 4G هدیه، در فاصله زمانی معقول سه چهار روزه با پست به دستم رسید و نمایندگی هم بدون هزینه آن را برایم فعال کرد. سرعت بارگذاری وب‌سایت‌‌ها مناسب و سرعت دانلود بسیار عالی است. خوشحالم که با داشتن مودمی ارزان که در حد و اندازه یک فلش مموری است، همه‌‌جا می‌توانم به اینترنت با کیفیت مناسب دسترسی داشته باشم.

به نظر من اینترنت 4G ایرانسل، یک رقیب بسیار جدی و سرسخت برای شرکت‌های تامین‌کننده خدمات اینترنتی است و باعث ریزش تعداد کاربران آنها خواهد شد.

تکمیلی: اینترنت هدیه که قرار بود 7 روز بعد از فعالسازی به من داده شود، 21 روز بعد داده شد و آن هم با پیگیری فراوان! این تنها نقطه منفی در فرایند خرید مودم بود که واقعا شیرینی استفاده از مودم را برایم تلخ کرد. چه خوب است که وقتی قولی به مشتری داده می‌شود به‌درستی به آن عمل شود که یک بخش از فرایند، کل کار را تحت‌الشعاع قرار ندهد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٢
تگ ها : ایرانسل ، 4g ، مودم


728- مرداد پرحادثه

مردادی که گذشت، شاید یکی از پرکارترین مردادهای زندگی ما بود. در طول این ماه من و همسرم علاوه بر کارهای زیادی که کردیم و تجربیات تازه‌ای که پشت سر گذاشتیم، تمرین مثبت‌اندیشی ذهنی را هم به شکل جدی وارد زندگی کردیم. یعنی دقت زیادی می‌کنیم که جز بر چیزهای مثبت و رویدادهای مثبت و اتفاقات مثبت تمرکز نکنیم. نه این که پیش از آن منفی‌اندیش بوده باشیم، خیر، بلکه به شکلی جدی‌تر از سابق در حال تمرین و تمرکز روی این جنبه از زندگی هستیم و نتیجه واقعا رضایتبخش است.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۸


727- تهران نامهربان

برای انجام یک کار اجباری، به مدت یک روز به تهران رفتم و بلافاصله بعد از اتمام کار به شهرستان برگشتم و تا یک روز بعد، سرگیجه و سردرد خفیفی داشتم. تعجب می‌کنم که چگونه روزگاری در این شهر زندگی می‌کرده‌ام.

 

تهران شاید تنها شهر ایران است که از همان ابتدای ورود به شهر، فرصتی برای خوشامدگویی به میهمانان باقی نمی‌گذارد. تهران هیچ نشانه‌ای از میهمان‌نوازی شهرستان‌ها را در خود ندارد. شهرستان‌های بی‌ادعا با مبادی سبز، با بلوارهایی که درختان قدیمی سایه‌سار مسافران خسته هستند، با اقامت‌گاه‌های متعدد برای توقف مسافر ...

تمام شهرهایی که من تا کنون دیده‌ام، حتی کلان‌شهری مانند مشهد، در ابتدای ورود به شهر، جایی برای رفع خستگی میهمانان خود دارند. ولی وقتی به تهران نزدیک می‌شوی –و هرچه نزدیک‌تر، بدتر- شتاب و ازدحام و هیاهویی برای هیچ، دامنگیرت می‌شود.

 

تو هم باید مانند بقیه در گرداب بزرگراه‌های ورودی مثل دیگران دور خودت بچرخی و فرصتی برای اشتباه نداشته باشی. مبادا یک خروجی را نبینی و بگذری. اگر بخواهی با تماس موبایلی از کسی راهنمایی بگیری، هیچ حاشیه‌ی امنی برای لحظه‌ای توقف وجود ندارد. از بزرگراه‌ها به خیابان‌های فرعی پناه ببری جایی برای توقف نداری ...

 

تهران بی‌تردید زیباتر، بزرگ‌تر و آبادتر از سال‌هایی است که من در آن دانشجو بودم. اما در زیر این پوست زیبا، روحی زیبا نمی‌توانم ببینم. آن چه من می‌بینم روحی است آشفته، بیمار و نفس‌بریده. خوب که نگاه می‌کنم، از تمام تهران، فقط دانشگاهی را دوست دارم که بخشی از بهترین خاطرات دوران زندگیم را برایم به همراه آورد و دیگر هیچ!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳


726- پدرانه (18)

فرازی از گفتگوی مختصر  و مفید دخترک 2.5 ساله‌ی ما با مادرش:

-مامانی! شما بال داری؟

- نه دخترم، ندارم.

- اگه بال بگیری می‌تونی پرواز کنی!

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳۱