526- این مردان خستهکننده!
گاهی دلم برای جمعهای پرانرژی خودمان در دوران دانشگاه و کار در گروههای علمی و هنری ... که میشد ساعتها حرف زد و حرف شنید و خسته نشد تنگ میشود. ولی همین که آن جوانها، «مرد»هایی عادی میشوند، دیگر قابل تحمل نیستند.
از این که با یک عده ی دیگر، روی صندلی یا مبل ولو بشوم (بسته به وضعیت، روی متکا یا تکیهزده بر پشتی) و دربارهی لذات شکمی و خاطرهی خوش فلان کبابی که در فلان سفر توی رگ زدم و قیمت خانه و زمین و آخرین مدل خودرو و بازی فوتبال دیشب و زنها و آخرین وضعیت بازار و چند تا هم فحش به رجال سیاسی مختلف برای چاشنی کلام، صحبت کنم ... خوشم نمی آید. جذابیتی برایم ندارد.
اصلا در چنین جمعهایی، احساس بیگانگی میکنم و فکر میکنم یا من اشکالی دارم یا آنها. البته که چون اکثریت، این طوری نیستند، پس من یک طوری هستم! کم پیش میآید که با یک عده «مرد» بنشینی و بحثی دربارهی هنر، زندگی، دانش، روانشناسی، تندرستی و ورزش (نه اخبار ورزشی)، مذاهب، فلسفه، تئاتر، موسیقی، شعر، تکنولوژی (و نه مدل موبایل)، آموزش ... شکل بگیرد و لذت ببری و نکتهای بیاموزی، مگر آن که هنوز آن مردها هم «آدم بزرگ» نشده باشند. گاهی فکر میکنم حق داشت سنت اگزوپری که چنین جماعتی را به اسم «آدم بزرگ»ها مینامید و مسخرهشان میکرد و صفاتشان را برمیشمرد. یا شریعتی که به جای رفتن به اتاق استادان، به اجتماعات دانشجویان میرفت و با آنها نشست و برخاست میکرد. حق داشتند! دبیر ادبیات دبیرستان ما حق داشت که میرفت آبدارخانه و تمام زنگ تفریح را با آبدارچی صحبت میکرد و به دفتر معلمان نمیرفت. تحملی عجیب میخواهد نشستن و شنیدن و تحمل سخنان و افاضات «آدم بزرگها».
* یادآوری: توجه داشته باشید که بحث بالا بدان معنا نبود که در اجتماعات خانمها، بحثهای سودمندی شکل میگیرد. من چون خودم یک مرد هستم و در محیط کارم هم بیشتر با همکاران مرد سر و کار دارم، به آنها حمله کردم. هیچ بعید نیست اگر مدتی مجبور بودم در اجتماعات خانمها هم حضور داشته باشم به آنها هم حمله کنم!
525- سیر تحول
یکی از کارهایی که من، گاه به گاه، انجام میدهم آنست که یادداشتهای گذشتهی وبلاگم را میخوانم. نزدیک به دهسال نوشتن غنیمتی است برای خودم در یادآوری احوالاتی که داشتهام و روزگاری که از سر گذراندهام. گاه حسرت میخورم که چرا در روزگار دانشجویی عادت نداشتهام که دستکم هفتهای یکبار، خاطرات روزانه بنویسم.
برخی نوشتهها، بهویژه آنها را که در لحظات بیخودی نوشته ام، بسیار دوست دارم و جالب آن اصلا درک نمیکنم که چگونه آنها را نوشتهام. انگار که دیگری آنها را نوشته. بعضی از آنها بسیار از من دورند و گروهی هنوز، نزدیک.
داشتم به این میاندیشیدم که من یک آدم معمولی هستم، گاه نوشتههایم برای خودم بیگانه و عجیب میشود. حال ببین که برای بررسی آرا و افکار یک متفکر و فیلسوف و دانشمند، چقدر مهم است که سیر تحول آرا و اندیشههای او را بدانیم و بعد دربارهی او نظر بدهیم، نه آن که با مطالعهی یک کتاب یا مقاله و اثر او به شکلی مستقل، بخواهیم تمام زندگی فکری و علمیاش را تحلیل کنیم.
524- کره، آلمان، ایران
ماه گذشته، شرکت کرهای سامسونگ، نوکیا را از جایگاه بزرگترین تولیدکنندهی تلفن همراه به زیر کشید و جای آن را گرفت. دیروز هم گوشی جدید Galaxy SIII را روانهی بازار کرد ...
*
کرهی شمالی و کرهی جنوبی، زمانی یکی بودند. مانند ما سالها جنگ و اشغال بیگانگان را تجربه کرده بودند. گذشت و این دو کشور از هم جدا شدند.
اکنون بین مردم این دو کشور، فرهنگ این دو کشور، فناوری این دو کشور، جایگاه این دو کشور ... فاصله ای است میان دوران پارینهسنگی و قرن بیست و یکم. مردم که همان مردم بودند. چه شد؟ تفاوت از کجا بود؟
کرهای ها هم مثل آلمانیها و ما ایرانیها، تقریبا یک گروه کوچک در جامعهی جهانی هستند. شاید تقریبا صد میلیون نفر کرهای زبان، صدمیلیون نفر آلمانیزبان و صدمیلیون نفر ایرانیزبان داشته باشیم. ولی جایگاه هریک از ما در معادلات دانش و فناوری و صنعت کجاست؟ و چرا؟
به یاد نوشتهی نوشگاه دربارهی آلمان و آلمانیجماعت افتادم. خواندنش خالی از لطف نیست.
523- روز معلم
بخت با من یار بوده که تا کنون هم روز مهندس به من تبریک گفته شود (چون مهندسی صنایع خواندهام)، هم روز پزشک (چون زمانی، دانشجوی پزشکی هومیوپاتی بودهام) و هم روز معلم. (چون از زمان دانشآموزی تا کنون، همواره مشغول تدریس بودهام.)
در این میان، معلمی جایگاه برتری برای شخص من دارد و خوشحالم اگر پزشک یا مهندس قابلی نیستم، دست کم گاهگاهی معلم خوبی هستم. بگذریم که در این روزگار، معلمی ارزش چندانی ندارد. بهترین استاد دانشگاه هم که باشی، درآمد و شهرتت یکصدم یک فوتبالیست یا مدل هم نیست.
خوشحالم که با این که فرصت «پیشرفت» داشتم و میتوانستم مانند بسیاری از همدورههایم، کمی «زرنگ» باشم و از نردبان «ترقی» بالا بروم، معلمی را به مدیر و معاون و رئیسشدن ترجیح دادم و خوشحالم که زندگی سادهتری که از این راه دارم، آمیخته به بسیاری از «اما» و «اگر»ها و «ملاحظات» و «مصلحت»ها نیست.
خوشحالم که همواره در محیطهای آموزشی نفس کشیدهام و خدایم را شاکرم!
522- ولش کن!
فکر کنم این ضربالمثل آلمانی است که میگوید شیطان در جزئیات نهفته است.
مردمانی را در نظر بگیرید که قرار است کار منظمی را انجام بدهند: نمونه بسیار است. بیشتر ما در بیشتر کارها.
مثلا شخص میخواهد به طور منظم ورزش کند. زبان خارجی بیاموزد. سادهترش کنم، مسواک هر شبش را بزند. اینجاست که یک «ولش کن» ساده، یک «باشد برای فردا» همهچیز را خراب میکند.
بعد که زندگی یک ورزشکار، مدیر، هنرمند، بازرگان موفق ... را میخوانی، میبینی که اتفاقا اهل این «ولش کن» گفتنها نیستند.
بسیاری از ما زمانی که لازم است کار بلندمدت سازندهای انجام بدهیم، در دستهی «ولش کن» قرار میگیریم و هنگامی که نیازی نیست و واقعا ارزشی ندارد (مثلا هنگام دیدن یک برنامهی آبکی تلویزیونی)، چنان دقیق میشویم و میخواهیم مو را از ماست بکشیم که انگار قرار است چه بشود.
مثال ورزشی بزنم. در اطرافیان خودم اشخاص زیادی را میشناسم که اضافهوزن دارند و جالب آن که هیچ کاری برای سوزاندن کالری انجام نمیدهند. هیچ تغییری در سبک زندگی و شیوهی تفکر و تغذیهی خود نمیدهند و عجیب آن که توقع دارند شکمشان کوچکتر بشود! شخصی که حاضر نیست حتا یک حبه قند کمتر بخورد و به جای دستوردادن به زن و بچه برای آوردن یک لیوان آب، خودش برخیزد و یک لیوان آب برای خودش بریزد ... غافل از این که همین جزئیات بیاهمیت در طول روز و هفته و ماه و سال، تبدیل به معضلی میشود که از حل آن عاجز میشویم. مثلا همین دوست ما، دیگر در برابر روند رو به رشد چاقشدن تسلیم میشود ... بعد یکدفعه با عمل جراحی (آسیبهای این کار به کنار) وزنش را کم میکند، ولی چون شیوهی زندگی و اندیشیدن خود را تغییر نداده، دوباره دچار همین گرفتاری خواهد شد.
تفاوت بسیاری از کشورهای پیشرفته و غیرپیشرفته، در همین است که مردم میدانند برای چه کارهایی «ولش کن» مناسبتر است و برای چه کارهایی بههیچوجه نباید کوتاه آمد.
521- خدمت به هموطنان
همواره از آبان تا نزدیک نوروز که هوای دبی خیلی خوب است، جمع کثیری از رجال و نساء نامآشنای کشورمان به دبی میآیند. اگر بخواهم آمار بدهم شاید چندان جالب نباشد. از آن سخنرانان و مشاوران بسیار مشهور (که پای ثابت برنامههای صدا و سیما هستند) تا ورزشکار و هنرمند و گویندهی اخبار و هنرپیشه و رجال سیاسی و تا دلتان بخواهد مدیر کل و معاون وزیر و ... یعنی آنقدر که من افراد بسیار مشهور تلویزیونی و فرهنگی و سیاسی را در اینجا بهراحتی دیدهام، امکان نداشته بتوانم در تهران ببینم.
همه هم انشاءا... به نیت خیر میآیند البته. برای موعظه و کار فرهنگی و تهیه گزارش و انجام ماموریت برونمرزی و کمک به هموطنان ایرانی ساکن امارات و ... به دلایلی، میدانم که بیشتر اینها که ماموریت میآیند با هواپیمایی امارات تشریف میآورند. لابد نمیشود با ایرانایر یا ماهانایر یا آسمان ماموریت آمد. فقط پرواز امارات!
تنها نمیدانم چرا از این فروردینماه به بعد که هوا گرم میشود، یکدفعه این مشاهیر را کمتر میتوان زیارت کرد و تا آبانماه بعدی، این انگیزههای معنوی برای خدمت به هموطنان مقیم امارات بهشدت فروکش میکند.
نمیدانم اصلا چه شد که به یاد این موضوع افتادم؟
520- سوغاتی
یکی از بخشهای هیجانآور زندگی برای ما ایرانیان امارات، خرید هدیه و سوغاتی برای دوستان و آشنایان به هنگام بازگشت به ایران است. من و همسرم سالی یکبار به ایران میرویم و از چندماه مانده به مسافرت (مثل همین روزها) برای خرید هدیه برای خانوادهها و و دوستان خیلی نزدیک برنامهریزی میکنیم. سوغاتیخریدن هم مانند سوغاتیگرفتن، ذوق دارد و اگر این کار را کرده باشید، حتما میدانید چه میگویم.
بزرگترها به کنار، کودکان بزرگ میشوند، نوجوان و جوان میشوند، تغییر هیکل و تغییر شخصیت و سلیقه پیدا میکنند، یکدفعه میبینید لباسی که برای کوچولوی دیروز در نظر داشتهاید، نصف قد و هیکل امسال ایشان هم نیست.
اگر مقید باشید که هدیهتان تکراری نباشد، مشکل دوچندان میشود، بهویژه وقتی برای آقایان خرید کنید. مگر چند قلم کالای قابل خرید برای یک مرد هست؟ در همین دبی که بزرگترین و متنوعترین بازارهای خرید خاورمیانه و بلکه آسیا را دارد، به هر فروشگاه لباسی که سر بزنید یا مطلقا زنانه (و بچگانه) است، یا این که یک گوشهاش چهارتا پیراهن و شلوار گذاشتهاند و بالایش نوشتهاند: Men ! (یکی نیست بگوید Men و زغنبوت.)
به نظر من، اگر نبودند این خانمها، صنعت طراحی و تولید پوشاک (و شاید بسیاری صنایع دیگر) ورشکست میشدند. صدها و هزاران نوع لباس برای خانمها طراحی می شود و حتا دوتایش مثل هم نیست. حالا یک سری به بخش لباسهای مردانه بزنید. حالتان به هم میخورد از یکنواختی آنها. اصلا مگر برای یک مرد چند جور پیراهن یا شلوار میشود درست کرد؟ همهش سر و ته یک کرباس است دیگر.
از طرفی زنان هستند که مستقیم یا غیرمستقیم، فرآیند و شیوهی خرید را در خانه مدیریت میکنند و به نظر من بیشتر صاحبان تجارت، باید کالا و خدمات خود را به گونهای طراحی کنند که در درجهی اول توجه زنان، بعد کودکان و نوجوانان و در انتها مردان را به خود جلب کند. (به جز چند استثنا البته.)
داشتم میگفتم که مگر آدم چندبار میتواند برای پدر یا برادرش پیراهن و کمربند و ادکلن و کفش و جوراب بخرد؟ خوب به جز این هم که چیز دیگری نیست. میماند وسایل فنی که یا خیلی گران است یا آوردن و بردنش مشمول گمرک و ... است. کتاب یا محصولات خوب فرهنگی فارسی هم که در این شهر نیست و برای همه هم نمیشود محصولات فرهنگی انگلیسی برد. برای خانمها هم از بس کالاهای متنوع هست، دشواری خرید خود را به شکلی دیگر نشان میدهد.
*
این داستان یک جنبهی بامزهی دیگر هم دارد و آن هم در برگشت است که هریک از خانوادههایی که به آنها سرزدهای، آنقدر لطف داشتهاند و سوغاتی به تو دادهاند که نمیدانی چگونه در چمدان جا بدهی. از نان و آجیل و شیرینی و سبزی خشکشده و عسل ایرانی ... بگیر تا لباس و تابلو و کتاب و محصولات فرهنگی و ...
خلاصه این که ماجرایی است این رفت و آمدها: چالشبرانگیز، ولی بانمک.

