739- ابر کوچک

بعد از باران سنگین و روح‌بخش دیروز، امروز داشتم زیر آفتاب درخشان و آسمان پاک و آبی قدم می زدم که به محل کار برسم. ناگهان در کمال تعجب، متوجه ریزش پراکنده‌ی برف شدم. به آسمان نگاه کردم. ابری آن بالا نبود! معلوم نبود کجای این آسمان دراندشت، لکه‌ی ابری کوچک مشغول بارش است و دانه های برف را سوار بر شانه‌های باد به شهر می‌فرستد.

در دل، این ابر کوچک را تحسین کردم. این ابر نه به تنهایی خویش فکر می‌کرد و نه به حجم کم برفی که دارد. این ابر می‌دانست که باید ببارد. هرچند کم، هرچند کوچک، هرچند تنها ... ولی مطمئن و مصمم. من از ابر کوچک درس گرفتم و چه بسا افراد زیادی به این برف که معلوم نیست از کجا آمده لبخند زدند.

شاید هدف آن ابر کوچک و ناپیدا، همین لبخندهای ساده بود. آن ابر تمام نشد. آن ابر در من ماند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٥
تگ ها : امید ، ابر ، باران ، برف


738- این وبلاگ 14ساله

وبلاگم هفته پیش 14 ساله شد، ولی در سفر بودم. خوشحالم که سالهاست برای جمعی کوچک و صمیمی و هم‌دل می‌نویسم. خدا را به خاطر شما خوانندگان تازه، قدیمی و صمیمی شاکرم و خوشحالم که سال‌ها در نوشتن استمرار داشته‌ام.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٠
تگ ها : تولد وبلاگ


737- پدرانه (19)

امروز دخترم سه ساله شد و خداوند را به خاطر این نعمت بزرگ، بسیار سپاسگزارم. روزگاری مردان و زنانی بودند – و متاسفانه هنوز هم هستند – که دلشان فقط پسر می‌خواست و قدرناشناس فرزندان دختر خود بودند، اما برای من حقیقتا جنسیت فرزند کوچکترین اهمیتی ندارد.

برای من مهم است که فرزندم انسانی باشد که در جهات گوناگون انسانی ببالد و رشد کند. خودش را بشناسد، خودش و دیگران را دوست داشته باشد، مثبت و مسئولیت پذیر بشود و کنترل سرنوشت و زندگیش را خودش به دست بگیرد، عزت نفس داشته باشد و یاد بگیرد با مشکلات روبرو شود و توان حل مساله پیدا کند و جرات سعی و خطا و تجربه پیدا کند. تا جایی که بتوانم سعی خواهم کرد که از همان نوجوانی مستقل باشد و روی پای خودش بایستد.

من هرگز فرزندم را اسیر رقابت‌های اشتباه نخواهم کرد و از او برای تفاخر سوءاستفاده نخواهم کرد. او را به اجبار به کلاس‌های گوناگون نخواهم فرستاد و اجازه خواهم داد که در خردسالی بیشتر وقتش صرف بازی و شادی شود. من به او فرصت خواهم داد که به شکل طبیعی درس بخواند و ببالد. به او فرصت خواهم داد صحبت‌های من یا معلمان خویش را چشم‌بسته نپذیرد و برای تفکرات خودش ارزش قائل باشد. او را برای شاگرداول شدن تحت فشار نخواهم گذاشت.

اجازه خواهم داد خودش را بشناسد و خودش انتخاب کند که کدام هنر یا کدام ورزش را بیشتر می‌پسندد. برای من مهم اصلا مهم نیست که او در آینده دکتر یا مهندس نشود. او را با برچسب نابغه و تیزهوش از اجتماع جدا نخواهم کرد تا بداند تمام آدمیان ارزشمند و هریک در جایگاه خود محترم هستند. برایم این مهم است که فرزندم با خودش و دیگران صادق باشد و در مسیر علاقه‌ها و استعدادهای راستین خودش حرکت کند و وجودش برای خودش و دیگران مایه‌ی عشق و امید و آرامش و برکت باشد.

من آرزومندم که کودک آگاهانه به دنبال رویاها و آرزوهای شخصیش برود. می‌دانم که کودکم تنها امانتی موقت است که چندسالی وظیفه کمک به رشد او را بر عهده دارم و پس از آن، باید اجازه دهم برای خودش و به دلخواه خودش زندگی کند.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٦


738- باز هم اخبار

امروز ظهر خواستیم ناهار بخوریم. برخلاف سنت همیشگی خاموشی تلویزیون، فکر کردیم که تلویزیون را روشن کنیم شاید تصاویر دلپذیری از شادمانی سال نو میلادی در گوشه گوشه‌ی جهان از اخبار ساعت 14 پخش شود. با این که اصلا خوشبین نبودم تلویزیون را روشن کردم. سرخط اخبار ساعت 14 این بود: سال نو خونین در ترکیه! طبیعتا تلویزیون دوباره خاموش شد.

سالهاست که حداقل وقت ممکن را صرف تلویزیون و به‌ویژه اخبار می‌کنم و بارها و بارها به بهانه‌های مختلف این مساله را نوشته‌ام که پیگیری مداوم اخبار (از هر رسانه و شبکه‌ای در هرکجای دنیا) اتلاف عمر عزیز است. ما به این دنیا نیامده‌ایم که وقتمان را صرف دانستن تصادف و سیل و زلزله و توفان بکنیم. روزانه هزاران پرواز در جهان انجام می‌شود ولی اخبار چه می‌کند؟ خبر از سقوط فلان هواپیما می‌دهد. میلیون‌ها کودک به دنیا می‌آیند و اخبار از کشته‌شدن یک کودک سخن می‌گوید. هزاران کار عالی در جهان انجام می‌شود ولی اخبار توجه شما را به فلان کار ناشایست جلب می‌کند!

من حتی یک نفر را نمی‌شناسم که عادت به پیگیری اخبار داشته باشد و خوشحال باشد. چرا که اصلا کار شبکه‌های خبری دنیا، خوشحال کردن نیست. افرادی که دائما اخبار می‌ببیند عموما ناراحت، مضطرب ناراضی یا در حال شکایت هستند و متاسفانه کمابیش در سپری کردن اوقات با خانواده خود، مشکلات جدی دارند. یعنی اگر تلویزیون خاموش باشد نمی‌دانند اوقات را با خانواده خود چگونه سپری کنند و چگونه از زمان با هم بودن لذت ببرند. با توجه به این که مردان از نظر روانی وابستگی بیشتری به اخبار دارند، عموما همسر و فرزندان اینگونه افراد، از توجه زیاد آنان به اخبار ناراضی هستند، البته شاید این را ابراز نکنند ولی دل خوشی از این مساله ندارند.

بسیار بعید است افراد موفق و موثر جهان، خبربین و خبرخوان باشند. البته خبرساز هستند، ولی خبرخوان؟ بسیار بعید است. ما هم می‌توانیم با به‌حداقل‌رساندن توجه به اخبار و به‌حداکثررساندن توجه به پرورش و تعالی خودمان، در زمره افراد موفق و موثر باشیم و به خود و دیگران برای زندگی بهتر کمک کنیم و چرا که نه؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱۳


737- مثبت اندیشی

پرده‌ی یکم- شخصی نیازمند هست که گاهی به کمک دوستان، یاریش می‌کنیم. چند روزی است یک هزینه سنگین درمانی برای فرزندش دارد و از عهده برنمی‌آید. فکرم مدام مشغول اوست. دوستی از کانادا یک‌دفعه به یاد من می‌افتد و همان روز به اقوامش در ایران می‌گوید مبلغی به حساب من واریز کنند.

پرده‌ی دوم- دوباره مشکلی برای شخصی پیش آمده و فکرم درگیر اوست. همینطور که پای کامپیوتر نشسته‌ام و فکر می‌کنم دوستی که سال‌هاست ندیده‌امش، از آلمان در تلگرام برایم پیام می‌فرستد و با من صحبت می‌کند و اعلام آمادگی می‌کند که کمک‌رسانی کند و هنوز از شگفتی بیرون نیامده‌ام که همکلاسی 20 سال پیش دانشگاه از تهران پیام می‌فرستد که چند ماه است می‌خواهم کمکی بفرستم و تا امروز فرصت نشده و الان دارم مبلغی واریز می‌کنم!

*

دیده‌اید که وقتی از ته دل هوس غذایی می‌کنید چقدر سریع به دستتان می‌رسد؟ همسایه‌ای، دوستی، آشنایی یکدفعه یک بشقاب از همان غذا برای شما می‌آورد. چرا هروقت قصد کمک واقعی داریم اینقدر سریع کمک‌ها می‌رسد و گاهی برای خودمان که هدفگذاری می‌کنم به هیچ‌کجا نمی‌رسیم؟ چون باید هدف با اشتیاق و از ته دل و کاملا مشخص باشد که جهان را برای کمک به ما بسیج کند. بارها از این رویدادها دیده‌ام و بارها شگفت‌زده شده‌ام و باز هم می‌دانم که شگفت‌زده خواهم شد. آنچه می‌خواهم بگویم و بسیاری از خردمندان نیز بر آن تاکید دارند آنست که جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم همچون آینه است و افکار نیک، نیکی و افکار بد، بدی می‌آورند. ما تعیین می‌کنیم که چه چیزی در این آینه ببینیم. وقتی با تمام وجود چیزی را بخواهیم و بر آن تمرکز کنیم، علائم و نشانه‌های دستیابی آشکار خواهند شد. هرچه پیامی که از ما به جهان ارسال می‌شود مشخص‌تر و عمیق‌تر و پراشتیاق‌تر باشد، جهان زودتر به ما پاسخ خواهد داد.

*

خدایی که نیاز کودکی بیمار را در کوچه پس کوچه‌های شهرستانی در ایران به دست شخصی دیگر در کانادا و آلمان برآورده می‌کند، می‌تواند از هزاران راه به همه‌ی ما کمک کند. به این می‌اندیشم که دست خداوند چقدر گشاده است و یکسره دارد برکت می‌فرستد و این ذهن و قلب بسته و مشت‌های گره‌کرده و ظرف‌های کوچک ماست که جایی برای پذیرش برکات نگذاشته. در محضر خداوند، «ندارم و نمی‌شود و نیست و نخواه» وجود ندارد. فقط کافی است عمیق و مشخص بخواهیم. خدمت مرحوم دولابی بودیم. گفت هرکجای قرآن که نوشته اگر خداوند بخواهد، خودت را بگذار. بگو اگر خودم بخواهم ...!

*

با خود می‌اندیشم چه بسیار گره‌ها که از کار من باز شده و اصلا روحم خبر ندارد که چه کسی مسبب این گره‌گشایی بوده. شاید همین پیرمردی که الان به‌زحمت از خیابان رد شد و به خاطرش قدری دیرتر به چهارراه بعدی رسیدم، باعث شد که از تصادف خودرو من جلوگیری شود. چرا زیر لب غر بزنم؟ شاید جهان دارد به نفع من کار می‌کند. من از کجا خبر دارم؟ شاید حس خوبی که امروز برای نوشتن دارم، از دعای خیر دوستی دیگر در آن سوی عالم باشد. من از کجا خبر دارم؟ مساله فقط «باور» است. اگر باور کنیم دنیا پر از مردمان نیک است، همواره با انسانهای نیک سروکار خواهیم داشت. من بیشتر اوقات چنین باوری دارم و جالب آنست که اغلب مردمانی که با آنها معاشرت دارم افراد بسیار خوبی هستند. سال‌‌هاست که تا حد امکان از خواندن اخبار دوری می‌کنم. چون از اخبار چیزی به جز انرژی منفی و بد به ذهن آدمی نمی‌رسد. روزانه میلیون‌ها نفر به سلامت مسافرت می‌کنند و کار اخبار چیست؟ این که به یاد ما بیاورد یک تصادف مرگبار روی داده است!

*

مدتی امتحان کنید. مثلا دو سه هفته. فقط بر نیکی و زیبایی تمرکز کنید. هرگاه خواستید غر بزنید، به جایش به چیزی ارزشمند فکر کنید. هرگاه از چیزی گلایه دارید، چیزی برای شکرگزاری بیابید و شکر کنید، ولو برای کوچکترین چیزها. به جای این که بگویید چه چیزهایی نمی‌خواهید، بگویید چه چیزهایی می‌خواهم. تعجب خواهید کرد که واقعا نمی‌دانید چه می‌خواهید. مثلا آیا هیچوقت مشخص کرده‌اید در ماه دقیقا چقدر درآمد می‌خواهید؟ قرار است امسال دقیقا به کجا سفر کنید و کی؟ بر خواسته‌ها تمرکز کنید. به جای دیدن تلویزیون، یک کتاب مثبت بخوانید ... و آنگاه تعجب خواهید کرد که چگونه درآمدهای جدید، برکات جدید، ایده‌های جدید، اندیشه‌های جدید، کتاب‌های مفید جدید، انسان‌های خوب ... همگی سر راه شما ظاهر خواهند شد.

  
نویسنده : علی ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٥


736- ریلکسیشن

در یکی دو هفته اخیر، حین رانندگی مجموعه صوتی «ترس، اضطراب و وحشت» دکتر هلاکویی را گوش می‌کردم که بیشتر بر شناخت انواع ترس و اضطراب و تا حدی هم درمان آنها تمرکز دارد. در حین این آموزش‌ها که 32 فایل صوتی 10-15 دقیقه‌ای هستند، یکی از تکنیک‌هایی که توضیح داده شده، ریلکسیشن است که خلاصه آن را برای شما بازگو می‌کنم و می‌دانم که برای بسیاری از شما مفید خواهد بود.

 

1- در محلی قرار بگیرید که سروصدا و رفت و آمد نباشد. تلفن و موبایل را قطع کنید.

2- در وضعیتی قرار بگیرید که عضلات سر و گردن و پشت راحت باشند.

3- دو دقیقه به یک نقطه خیره شود. (می‌شود پلک زد، ولی نگاهتان به آن نقطه ثابت باشد.)

4- پنج نفس عمیق بکشید. دم با بینی، حبس، بازدم با دهان. با نسبت 1-4-2. مثلا اگر دم یک ثانیه است، حبس 4 ثانیه و بازدم 2 ثانیه باشد.

5- حدود یک دقیقه صبر کنید. سپس از شماره 5 تا 1 با فاصله 2 ثانیه بشمرید و با شماره 1 چشمان را ببندید. این شمارش هم با صدای بلند و هم «ته دل» می‌تواند باشد.

6- شل کردن و آرام کردن بدن را شروع کنید. ابتدا صورت و سر  گردن، بعد سینه و شکم، بعد دستها و در آخر، پاها. این کار را کاملا سر حوصله انجام دهید. روی تک تک آنها توجه و تمرکز داشته باشید.

7- از 100 تا 1 ، سه تا سه تا بشمارید. مثلا 100، 97، 94 ... اگر برایتان سخت است از 20 تا 1 بشمارید. سپس تلقین مثبت مورد نظر را به خودتان بدهید. مثلا اگر مشکل شما اضطراب است، وقتی به شماره 1 رسیدید بگویید آرام، راحت ... اگر مشکلتان خواب است بگویید بخواب بخواب ...

8- یکی دو دقیقه خود را رها کنید. وقتی فهمیدید که آرام شده‌اید به نگرانی‌های خود فکر کنید و افکار مثبت و امیدبخش را جایگزین آنها کنید.

9- در طی مراحل بالا هرگاه حواستان پرت شد، به تنفس خود توجه کنید.

10- برای اتمام ریلکسیشن از 1 تا 5 بشمرید و با شماره 5 چشمان خود را باز کید.

استمرار در تمرین بالا، می‌تواند به شکل قابل ملاحظه‌ای ظرف یکی دو ماه، استرس و اضطراب شما را بهبود ببخشد. اگر روزی یکبار تمرین می‌کنید پیش از شام زمان خوبی است. اگر روزی دو بار، بلافاصله بعد از بیداری و پیش از خواب.

بهترین حالت هم این است که روزی سه بار این کار را بکنید: بعد از بیداری، میانه روز و پیش از خواب.

منبع: مجموعه صوتی «ترس، اضطراب و وحشت». انتشارات ما و شما. www.ma-shoma.com

  
نویسنده : علی ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٩


735- استاد و مهندس

شاید مشکل از من است، ولی اصلا از خطاب‌شدن با عنوان  مهندس یا استاد یا امثال آن خوشم نیامده. زمانی که در دانشکده بودیم و کلاس حل تمرین یا آموزش فوق برنامه داشتم هیچکس حق نداشت مرا استاد صدا بکند. در مدارس هم که گاه به دانش‌آموزان درس داده‌ام همین روال حاکم بوده و اکنون هم بین دوستان و رفقا هرکسی به من مهندس می‌گوید خیلی راحت از او می‌خواهم که به‌سادگی مرا با همان نام کوچک یا کاویانی صدا کند.

به باور من، شخصیت یک فرد، مُقدَم بر مدرک دانشگاهی یا القاب اوست و درک نمی‌کنم چرا اگر به کسی حاجی، کربلایی، دکتر، مهندس، استاد ... نگوییم آن فرد باید ناراحت شود؟

در جهان دانش کسی مشهورتر از انیشتین نیست. ولی چقدر راحت از او نام می‌بریم؟ اصلا نیازی نیست بگوییم استاد انیشتین یا پروفسور انیشتین یا ...؟ همینطور فلاسفه یا اندیشمندان مشهور. از سقراط و افلاطون و ابن سینا تا بزرگان اندیشه و علم امروز. اصلا نیازی به القاب نداشته‌اند و ندارند.

گمان می‌کنم که آدمی که در مسیر پیشرفت شخصی حرکت می‌کند، خودبه‌خود از قید و بند القاب و مدارک و تکلفات آزاد خواهد شد و خودش را به شکل ساده و صمیمی و طبیعی، بیشتر دوست خواهد داشت.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۳


734- کتاب‌خوانی دیجیتال

مدتی است که دخترک ما قدری بزرگ‌تر شده و من پس از دو سه سال، فرصت دارم که کم‌کم مثل گذشته کتاب بخوانم و اگر کتاب‌خوان باشید می‌دانید که کمتر لذتی، هم‌ارز گشت و گذار در دنیای کتاب‌هاست.

شاید دلبستگی زیادی به کتاب کاغذی داشته باشید، من هم دارم. اما از طرفی برایم خود مطالعه، بسیار مهم‌تر از شکل کاغذی یا الکترونیکی آن است. من صرفا کتاب نمی‌خوانم که جسمی کاغذی را تورق کنم، بلکه هدفم از مطالعه کتاب، یادگیری، رشد و گاه نیز سرگرمی و تفریح است. بنابراین مدتی است که با هزینه‌ای بسیار کمتر از کتاب کاغذی، کتاب‌های الکترونیکی بیشتری را از دو رسانه‌ی رسمی فروش کتاب یعنی فیدیبو و طاقچه می‌خرم.

مثلا در حراج کتاب هفته پیش 7 کتاب ارزشمند از فیدیبو خریدم که قیمت آنها با هم فقط 21000 تومان شد. وقتی می‌توان بدون دانلود غیرقانونی، با قیمتی در حد یک بسته پفک یا بیسکویت، کتابی بسیار ارزشمند را به شکل قانونی خریداری کرد، اصلا چرا باید بهانه بیاوریم که بودجه‌ی خرید کتاب نداریم؟ یعنی خرید یک کتاب ارزشمند از دانشمندی مثل هاوکینگ با قیمت 3 تا 4 هزار تومان اصلا ارزش سبک سنگین کردن دارد که نخرمش؟ این پول برای شخصی که در تهران است، هزینه‌ی رفت و برگشت به انقلاب برای خرید کتاب هم نیست. حسابش را بکن چقدر زحمات و تجربیات یک نویسنده و مترجم روی هم جمع شده که کتابی ارزشمند فراهم شده و ما به همان سادگی که برای یک کیلو میوه پول خرج می‌کنیم هم حاضر به پرداخت هزینه برای کتاب نیستیم.

*

اگر تبلت یا گوشی موبایل شما صفحه نسبتا بزرگی دارند، درنگ نکنید. کتاب‌ها را به شکل الکترونیک بخرید. بخوانید و لذت ببرید. مساله فقط و فقط تغییر عادت از مطالعه روی کاغذ به مطالعه روی صفحه است. یک آدم کتاب‌خوان دنبال بهانه‌ است برای خواندن. من عادت 35ساله‌ام را ظرف یکی دو ماه تغییر داده‌‌ام و با همان لذت کتاب کاغذی، کتاب الکترونیک می‌خوانم. این کار شدنی است.

در عوض با پول کمتری، کتاب‌های بیشتری می‌خرم. می‌دانم که هیچ کپی رایتی را نقض نکرده‌ام و حقی را زیر پا نگذاشته‌ام. تبلتم را که هم همیشه همراهم دارم و این کتابخانه‌ی سیار همواره در خدمت من است. نیمه‌شب بدون مزاحمت برای بقیه هم با نور خود صفحه تبلت می‌توانم مطالعه کنم و چه بهتر از این که ده‌ها کتاب را همیشه به همراه داشته باشی.

*

بیایید اگر برای خرید کتاب کاغذی بودجه نداریم و هزار و یک بهانه دیگر مثل مشکل ترافیک و عدم دسترسی به کتابفروشی خوب و ... بهانه‌های ما هستند به جایش عادت کنیم کتاب الکترونیک به شکل قانونی بخریم و بخوانیم. این کار خدمت به خود ما، به فرزندان ما، به نویسندگان و ناشران ما، به فرهنگ و آینده ماست.

*

به ازای هر یک‌ربع گشت و گذار در تلگرام، 5 دقیقه هم کتاب بخوانید.  ماهی 10هزار تومان بودجه کنار بگذارید و با آن دست کم ماهی دو کتاب الکترونیکی خوب بخرید و در ساعات مرده، زمان‌های انتظار در صف‌های گوناگون ... بخوانیدشان. باور کنید که بیش از آنچه فکر می‌کنید زمان مطالعه خواهید یافت. باور کنید که هیچ جایگزینی برای مطالعه وجود ندارد. تلویزیون، رادیو، روزنامه، اینترنت ... هیچیک نمی‌توانند جای کتاب را بگیرند. کتابخوانی، نیاز همیشگی ماست. روح و اندیشه ما نیز غذا می‌خواهند و چه غذایی بهتر از کتاب؟

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٥


733- رنگ آسمان

این روزها که بحث تکراری و ملال‌آور آلودگی تهران، مانند هر پاییز و زمستان دیگری، قوت گرفته است، تصمیم گرفتم عکسی از آسمان شهرستان محل زندگیم بگیرم.

چه کسی گفته «به هرکجا بروی آسمان همین رنگ است؟» این ماییم که با انتخاب‌های خود، تعیین می‌کنیم که آسمان شهر، آسمان اندیشه و آسمان روح‌مان چه رنگی داشته باشد.

 

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٤


732- لولای در

درب پستوی آشپزخانه، مدتی بود که با صدای قیژقیژ ناهنجاری باز و بسته می‌شد و با این که شاید روغنکاری آن چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشید، این مساله را پشت گوش می‌انداختم و با هربار استفاده از این درب، به‌ویژه زمانی که دخترک ما خواب بود، نگران می‌شدم که مبادا بیدار شود. دیروز که لولای درب را ظرف کمتر از یک دقیقه روغن‌کاری کردم از این که چرا زودتر چنین کاری نکرده‌ام به فکر فرو رفتم که چرا گاهی آدمی برای برای مساله‌ای کم‌هزینه، بهایی زیاد می‌پردازد؟

به خاطر آوردم که گاهی که از سر کوچه خرید می‌کنم، حمل و سالم‌رساندن یک خرید کم‌وزن ولی شکننده مثل تخم مرغ که فروشنده آن را در یک کیسه پلاستیکی بدون دسته به من داده، به مراتب انرژی بیشتری از حمل چند کیلو میوه سنگین که در یک کیسه مناسب قرار گرفته به من وارد می‌کند.

گاه بد نیست مرور کنیم که در زندگی روزمره، چه بارهایی بر ذهن و ضمیر خود گذاشته‌ایم که ارزش حمل را ندارند. اگر نگران هستیم که بر فرض فلان خرید را انجام بدهیم یا فلان تماس را بگیریم یا فلان قبض را بپردازیم ... به جای حمل آن در ذهن، می‌توانیم به‌سادگی این مساله را یادداشت کنیم و ذهن را سبک و آزاد کنیم تا به کارهای مفید و ضروری خودش برسد.

در نوشتن قدرتی عجیب هست. حتی اگر به چیزی می‌خواهید برسید و فعلا در دسترس شما نیست، دست کم با نوشتن آغاز کنید و آن خواسته را مکتوب کنید. دیر یا زود در مسیر رسیدن به آن قرار خواهید گرفت.

  
نویسنده : علی ; ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٢